شيرمرد خاموش

بسم الله الرحمن الرحيم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

بخواب ای مظلوم ترین ... بخواب. شاید در آغوش خاک، آرام بگیری. بخواب که کسی لیاقت تو را ندارد. این نامردمان تو را نمی خواهند. بخواب ...

اشکی گرم به آرامی از گونه ام جاریست. کسی حتی خاطره اش را نیز نمی خواهد. آن ابرقدرت تنها بود. هنوز از جای جای زخم های بدر، خونابه می چکید که حماسه احد را آفرید. و ناآرمیده از رنج احد، خود را به خندق بلا افکند. آن ساعتی که سر از بدن منحوس عمرو بن عبدود جدا می کرد، بعضی ها فهمیدند که کسی تاب دینمداری این مرد را نمی آورد. بر سر دست برادرش، جانش، عزیزش، مرادش و مقتدایش، خوش لحظاتی داشت و مثل همه خوشی ها البته کوتاه. همانگونه که در جوار خاتون خانه اش ...

قلم از دستش گرفتند و بیل به کفش نهادند. شد کشاورز نمونه و مدال آبادگری بر گردنش آویختند. کرسی تدریسش را مبدل به حفر چاه در دل صحرا کردند. همان شیطان صفتان دین گریز. مگر او یگانه محرم سر وحی نبود؟ ... علی بخواب ... این روبه صفتان، تاب حکومت شیر را ندارند. کسی نبود که به دلش زخم نزد. همه او را آزردند. هم دوست و هم دشمن؛ دوست با جهل و دشمن با غدر. نوف بکالی اشک روانش را در دل شب تار دیده بود. می گفت دل را می سوزاند. و می سوزاند ...

وقتی سومی توسط جماعت مسلمین کشته شد، به در خانه اش هجوم آوردند. می دانستند کسی جز او اموال به غارت رفته ایشان را باز نمی گرداند. آنها علی را نمی خواستند. می خواستند اموالشان را بازپس بگیرند. در ابتدای ورودش به کوفه هر روز در نماز صبح سوره « سبح اسم ربک الأعلی » می خواند. شایع کردند علی سوره دیگری بلد نیست. خشکسالی شد، متوسل به دست مشکل گشای فرزندش حسین علیه السلام شدند. زینبش به زنانشان قرآن درس می داد. خلیفه بود اما همدل و همراه نداشت. فتنه پشت فتنه. خدایا که چه صبری دارد این ابرمرد؟

امشب امام مجتبی علیه السلام به خواسته طبیب، همه را از خانه خارج کرد. چند طفل یتیم، کاسه شیر تر شده از اشک به دست، پشت در خانه ایستاده بودند. همه رفتند اما اصبغ بن ابی نباته باقی ماند. سبط اکبر علیه السلام سبب را پرسیدند، در جواب گفت: « همه امیدم اینجاست. کجا بروم؟ ». حجره را خلوت کردند. نزدیکانش را نصیحت گفت و وداع کرد. از نماز گفت و از عظمت اشک یتیم. سکوت سنگینی حکمفرما بود. دیده تبدارش را گشود و اشاره کرد: « همه بیرون بروند به جز فرزندان فاطمه ». سفره خلوت راز گسترده شد و مجلس به درازا کشید. ناگهان دیدند در گشوده شد. ندا آمد: « آقا می فرمايند: بگوييد عباسم بيايد ».

 

/ 6 نظر / 14 بازدید
عرفان

سلام آقا محسن...بازم ممنون که بهم سر زدين و..والا تا انجا که من حس ميکنم علتش اين بوده که خيلی به خودش مغرور بوده..يعنی فکر ميکرده هيچ چيزی نميتونه باعث طمع اون شه..به خودش بيش از حد اطمينان داشته و خدا هم خواسته اينجوری سرشو به سنگ بزنه.....اما..حرفه من اين نيست...من ميگم مگه فکر کرده معصوم که انقد به خودش ايمان داره؟ وقتی زن داره چرا بايد به خودش اجازه بده که يه زن ديگه تو خونش باشه؟ يا اصلا اومد تو خونش..چرا وقتی برای اولين بار يه حسی بينشو به وجود اومد اونو از خونش بيرون ننداخت؟ اگه بگی خدا ميخواسته آزمايشش کنه حرفتو قبول نميکنم! چون مگه غير از اينه که خدا سرنوشته کسی رو عوض نميکنه مگر اينکه خود اون طرف عوض کنه؟ اون خودش بود که نبايد اين چنين رابطه يی به وجود بياد و حالا که در آستانه ی ايجاد شدن بود قطعش کنه..مطمئنا هم خدا اين بلا رو رو سرش نمياورد..ميگه عاشق شدم دختره رو دوست دارم..خب علتش اينه که خودت خواستی..مگه آدم بدش مياد با چند نفر باش؟ اما خودش نبايد بذاره اين اتفاقا بيته و واسه طرفش احترام بذاره و به احترام اون با کسه ديگه يی نره.

عرفان

آدم دلش که دسته خودش نیست..امروز شاید یه چیز خواست و فردا یه چیز دیگه.آدم خودش باید مراقبت کنه که دلش دنبال خواسته های دیگه یی نره.فرض کن شما يه روز از يه خيابون رد شدی و چشمت به يه دختری افتاد.در حالی که خودت حالا يا زن يا دوست دختر داری..در همون نگاه يه حسی بهت دست داد..اگه واقعا واسه زنت يا دوستت احترام قائلی نبايد ديگه از فردا از اون راه بری.چون باز هم همون نگاه و بقيش که معلومه..میشه همون که سر اون آقا اومد و یگه تقصیر من نبود..اگه زياد نوشتم و البته بد ببخشيد..زياد توانايی ندارم قصدمو به نگارش در بيارم.اما ميتونم حرفامو خلاصه کنم.حرفه من اينه که خود آدم بايد از اين اتفاقات جلوگيری کنه و اگر تفاق افتد نگه تقصير من نبود..مطمئنا تقصير دل کثيف خودش بوده..ميگم وقتی حس کردی يه رابطه يی داره به وجود مياد بايد قطعش کنی.! و اعتقادم بر اينه که خدا نخواست اونو آزمايش کنه..بلکه خدا حواست ديگران اونو بشناسن..خدا هيچ وقت برای أزمايش يه بندش نميخواد بنده ی ديگش(زنش) تو زندگی نا اميد شه..حالا بازم ميگم نميدونم چی کار کنم بتونم خوب بنويسم! اما اميدوارم درک کرده باشين منظورمو..بازم ممنونم و منتظر جوابتونم حتما هستم......

عرفان

در ضمن خدا لعنت کنه مکر زنارو که به علي(ع) هم رحم نکرد.......

عرفان

سلام آقا محسن..ممنون که سر زدی..اما من تصميمی نگرفتم..شيوام گفت و منم قبول کردم..از خدا خواسته بودم هر چی صلاحمونه پيش بياره..اونم لابد اينجوری صلاح ديده....شکر..شکر..... در ضمن من ايميلی از شما نگرفتم..خيلی مشتاق شدم که صداتونو بشنوم....ممنون....

عرفان

سلام آقا محسن..مطلبتو خوندم..آقا ببخشيدا..اما چي ميگي چرا منو دعوت نكردن؟ خوشا به حالت كه چنين سعادتي داري داداش..ميدوني چه قدر آدم سعادت ميخواد واسه اينكه صداش اين جور جاها پخش شه..خدايي خيلي مخلصتم..واقعا آقايي....اين دنيا تو رو بشناسن كه چي؟ اون دنيا مطمئن باش همه ميشناسنت...خيلي بزرگي آقا محسن...

L[DN

خو اهشا این وبلاکم را به دیگران معرفی کن یا در وبلاکت جا بده اگر اشکال نداره