حديث نگاه آخر

بسم الله الرحمن الرحيم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

در ایام فاطمیه دلم می خواست مطلبی درمورد حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها بنویسم اما نتوانستم. من یک نوحه خوان هستم و به این عنوان ( اگر صاحب عزا قبول کند ) افتخار می کنم. آن را بالاترین رتبه ای می دانم که می توانم حایز شوم. اما من هم به عنوان یک روضه خوان، ناگفته هایی دارم که سال هاست در سینه من است. خواندن را از سال 1368 شمسی به طور رسمی و در هیئت های مذهبی آغاز کردم. دو مصیبت را هنوز نتوانسته ام هضم کنم و خودم را بدجوری سوزانده. راستش کسی تابحال از من نپرسیده و اگر هم بپرسد خیلی برای توضیح دادن راحت نیستم. آنچه اینجا می نویسم درددل های یک روضه خوان است. برخی وقایع را اصلا نمی توان نقل کرد. شاید تعدادی از روضه خوان ها برای گریاندن مردم حتی حاضر به جعل روضه هم باشند، اما الحمدلله لقمه ای که پدر ما به ما داد، اینجوری نبود.

کسانی که مرا از نزدیک می شناسند، می دانند که زمانی خیلی اهل مطالعه بودم. اکنون هم کتاب می خوانم اما نظم و نسقش را از دست داده و بی انضباط شده است. در ارتباط با مصیبت های اهل بیت علیهم السلام، سعی کرده ام مطالب مستند را نقل کنم. اما آیا همه آنچه را یافته ام، گفته ام؟ نه. دلیلش هم این است که نتوانسته ام. خدا می داند که نتوانسته ام.

خدا به همه نوکران قدیمی ارباب خیر بدهد. استاد حاج علی انسانی – حفظه الله – که من همیشه خواندنش را و سوزش را دوست داشته ام، به مداحان جوان توصیه می کند که بابا هر شعری را هرجایی نباید خواند. معرفت و سوز و شعور می خواهد.

قصه در شرح وقایع عجیب و غریب نیست. نکته در کیفیت مطلب است. حدیث نگاه آخر آن دو دلداده چگونه بود؟ همان هنگام که مولای متقیان و آن ابرمرد عالم خلقت، سر عزیزترینش را به سینه چسبانیده بود ( بر اساس نص روایت ) و ثانیه ها برایش مانند قرن ها می گذشت. اشک مظلوم خیلی تلخ است. با آهنگی منظم اشک می ریخت. فقط سکوت بود و سکوت. به نبی اکرم صلی الله علیه و آله قول داده بود که صبر کند و کرده بود. اشک بود و سکوت. روزهای طاقت فرسایی بود. و حدیث آن آخرین نگاه ... همان نگاهی که دیگر بعد از آن، دیدگان عزیزش را باز ندید. آخر علی چه بگوید و با که بگوید؟ آیا می توانست از عشق عمیقی که بین او و فاطمه بود، حکایت کند؟ آیا نه آن بود که فاطمه را به انتقام علی از علی گرفتند؟ همسرش را، همراهش را، همرازش را، همتایش را، چراغ خانه اش را و ...

و چه سوزاننده بود حدیث آن آخرین نگاه ...

 

/ 5 نظر / 9 بازدید
دلسوته

زخمشو با پارچه ای آروم ميبنده...................نگرون از اينکه يارش در کمنده................. تا نگاش ميکنه شوهر غريبش................... دردو از ياد ميبره بهش ميخنده.............................................................. (یکی که محسن فرهمند به گردنش خیلی حق داره... !!! گرچه شاید محسن فرهمند هرگز اون رو نشناسه...!!!)

Taraneh

KHEILI GASHTAM.....KHEILI....donbale ye sooozi k ye rooozi ye kassi gofte boood hameye zendegimeo ooon sooooz.....gofte boood mano bal keshidan mano pardaravordan mano raftan,MANEO OOON SOOOZ....gofte boood ALE YASSINe...........,amma nagoft ki khooodtatesh,nagofto raft....rafto man mooondamo ye donya tahayyor....man moondamo ye alame e'jab.....har chi ale yasin mididam mikharidam!!!!b in omid k hamooon bahse..... vali naboood midooonetsam k nist................ ..

Taraneh

belakhare sheinadamesh,.....!!!bemanad k che jooori!!!vaghti shenidam HAMEYE TANAM MILARZID....man booodamo otaghamo tarikiye shab ,man booodamo noore sabze ye lampo hamooon ale yassin. hamooon ki k engar ye omr boood donbalesh booodam!!!....HAMEYE VOJOOODAM SHOOORO SHEIN BOOOD..........aramesho jonooono boghzo ashko labkhando faryaado sokono sokooot hame ba ham boood!!!!!!OOON SOOOZ BOOODO MA'NAYE HOOZOOOR.hamin

Taraneh

ooon sooooz,soooze ale yasiini boood k shoma khooonde booodinehs gahaye Farahmand....!!!khodetooon nemidoooni che haghi b gardanam darin.............!!!!aslan nemidooonin...hargez nemidooonin.....

Taraneh

عشق باعث شد که دل سامان گرفت پشت درب خانه زهرا جان گرفت