چند پرده از شور

بسم الله الرحمن الرحيم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

          خستگی و تشنگی امان از همه بریده بود. فرمانده دلیر از تک و تا نمی افتاد. گاهی از شور و شرر می گفت و گاه از حق و باطل. با هر نیازی نازی داشت. چهره اش برافروخته بود و کسی نمی دانست از هرم عطش است یا آتش شوق. کسانی در آن وادی بودند که مردمک دیده شان از صبحدم آن روز، تمامی حرکات او را تعقیب کرده بود. در تمامی فراز و فرودها. سپاهش اندک بود اما شب قبل در پیشگاه خدا به آنها چنان نازیده بود که از سپیده دم، هرکدام خود را هزاران سوار می دیدند. خدایا این مردان چه می کردند؟ هرکدام پرده ای بی مانند از حال بودند. شرح اشارات هریک، برای سوزاندن رندان کنایه فهم کافی بود. صحابه ای ناب و بستگانی نایاب. پیران و سابقین را به نحوی استمالت می کرد و جوانان را به طرزی دیگر.

مسلم بن عوسجه که بر زمین افتاد، به رسم شاهانه بر بالینش حاضر شد. حبیب بن مظاهر به مسلم رو کرد و گفت: « اگر نه این بود که می دانم لحظاتی دیگر به تو ملحق خواهم شد، از تو می خواستم تا وصایایت را بگویی » مسلم لبخندی بی رمق زد و انگشت اشاره اش را به سختی بلند کرده، امام را نشانه گرفت و آرام گفت: « علیک بهذا الرجل ».

جنگ بالا گرفته بود. جون غلام ابوذر غفاری که مردی سیه چرده بود، با شرمساری جلو آمد. در نگاهش خوفی غریب بود که مبادا به غلامان اذن جهاد ندهند. قبل از آنکه زبان به کلام بگشاید، شاه فرمود: « ما بیعت خود را از تو برمی داریم؛ برو و جانت را از این معرکه برهان ». بغض خسته اش به طوفان مبدل شد و با گریه گفت: « در خوشی با شما بوده ام؛ اکنون چگونه در این دام شما را تنها بگذارم؟ ». نگاه قدردانی آن سلطان، بالاترین پاداشی بود که می توانست دریافت کند. مرغ جانش همان جا از قفس تن پرید و بقیه جنگ بهانه ای بود برای طیران این مرغ پر گشوده. آنگاه که از سواری ساقط شد، رویی نداشت تا مانند بزرگان قوم، ارباب را بخواند اما همینکه چشم گشود، دید آن مهربان بر بالینش نشسته و بر صورت زخمی اش نگاه می کند. به زحمت لبانش را از هم باز کرد و پرسید: « هل وفیت؟ ». پاسخ این سوال آن کاری بود که حسین فاطمه تنها با یک نفر دیگر کرد که آن هم شاهزاده اش بود. خم شد و گونه بر گونه غلام گذاشت.

حکایت رزم عابس از خواندنی های تاریخ است. بعضی از صحابه چنان در آتش اشتیاق شعله ور بودند که سر از پا نمی شناختند. آن یل نامور که به میدان رفت، همه سپاه سیاهی از دم تیغش می گریختند. هرچه کرد، کسی حاضر به رویارویی با او نشد. ناچار زره و پیراهن از تن خارج کرد و با تنی آخته، تیر و نیزه ها را در آغوش گرفت.

و اما والاحضرتان و صاحبان نشانه پادشاهی؛

شاهپور علی اکبر، در شرفیابی از سایرین سبقت گرفت. تلاقی دو نگاه، رعشه بر اندام فرشتگان انداخت. اجازه صادر شد. پیش روی جوان چیزی نگفت اما همانکه جگرگوشه اش به او پشت کرد، « فنظر إلیه نظر آیس منه ». پس از آن، محاسنش را در دست گرفت و رو به آسمان دعا کرد. نافع بن هلال می نویسد: « در چند موقف اباعبدالله با صدای بلند گریه کرد که یکی موقع وداع با جوانش بود ». چندین پرده اتفاق افتاد که شرح آنها از توان خارج است اما امان از دمی که صدای آن شاهزاده با سوزی جگرسوز بلند شد.

در خیمه بود دست پـدر سوی آسمان

نـاگـه ز رزمگـاه، صدای پسـر شنیـد

تـا آن نـوا شنیـد، ندانـم چـه روی داد

زینـب بدیـد رنگ بـرادر ز رخ پرید

با زانو آمد و به بر کشته اش نشست

او را به بر گرفت و ز دل آه برکشید

می رفت بلکه بـار دگر زنـده بینـدش

یـا رب مکـن امیـد کسی را تـو ناامید

مانند باز شکاری خود را به بالین آن رعنا رسانید. در نقل قولی آمده که دیدند حسین بن علی علیهما السلام، چند بار از پرده دل صدا برآورد « ولدی علی؛ ولدی علی ». صحرا در سکوت فرو رفته بود. کفتاران کوفه و شام، به گوشه ای خزیده بودند و آن صحنه را می نگریستند. کسی به راستی نمی دانست امام هنوز زنده است یا جان به جان آفرین تسلیم کرده. آنچه حقیقت امر را بر همگان آشکار کرد، نوحه سرایی خواهر غم پرورش بود که خود را به شه و شهزاده رسانید و صدا زد: « وا أخیاه؛ و ابن أخیاه ». سر بلند کرد اما پیر شده بود. به همین دلیل جوانان بنی هاشم را فراخواند تا بدن دردانه اش را از قربانگاه خارج کنند.

از حکایت قاسم بن الحسن چیزی نمی گویم. یادش به خیر حاج سیدمحمود مومنی ما را در خیمه منسوب به جناب قاسم، به آتش کشید. زن ها گریه می کردند و ضجه می زدند. ناگهان سید مومنی که اشک امانش را بریده بود، بلند شد و با حرارت سیادتش فریاد کشید: « خواهرها؛ در خیمه داماد به جای هلهله شیون می کنید؟ ». الله اکبر ... کربلا به پا شد.

 

/ 7 نظر / 26 بازدید
mahdi ghafouri

قبول باشه انشا الله سال آينده ايران باشين و خودتان در مجلس روضه بخوانيد.يا علی

Reza Ebadi

آقای نا شناس ، عشق حقيقی که دليل و علت ندارد . حالا می خواهد اين عشق نسبت خدا باشد يا امام حسين يا همسر و فرزندان و پدر و مادر و ...... راستی چرا جملات را با بسم الله شروع می کنی ؟ برای بهشت رفتن هست ؟ عجب ، پس دنبال معامله هستيد ؟ اگر ثواب نداشت آيا جملات را با نام خدا شروع می کرديد يا با نام خودتان ؟؟ آقای عزيز انسان بايد هر کاری را به خاطر خودش انجام دهد. به اين می گويند اخلاص . نماز بخوانی چون نماز را دوست داری . روزه بگيری چون روزه را دوست داری ، بری حج چون حج را دوست داری ، برای امام حسين گريه کنی چون امام حسين را دوست داری .... و سلام

ناشناس

بسم الله الرحمن الرحيم برادر عزيز آقای عبادی اگر امکان دارد عشق را تعريف کنيد در مورد اين جمله (انسان بايد هر کاری را به خاطر خودش انجام دهد. به اين می گويند اخلاص ) به اين عمل می گويند خود بينی چون اون نماز وحج هم ديگه هوس است

شهاب

الله الله الله آقا محسن در این ایام عاشورا که دل عاشوریان غوغاست از آقا حضرت عباس (ع)هم چیزی بفرمایید. همچون کتاب فتح خون آن شهید جاوید آقا سید مرتضی آوینی

r

ل

gharib

کيست که امشب حضرت عباس را ياری دهد ؟

Reza Ebadi

آقای ناشناس عزيز عشق را تعريف نمی کنم چون موضوع گذشته وبلاگ بوده برويد و بخوانيد .در ضمن سوالم را تکرار می کنم :چرا جملات را با بسم الله شروع می کنی ؟. اين جمله را دوباره تکرار می کنم انسان بايد هر کاری را به خاطر خود همان کار انجام دهد.نمازبخوانيدبه خاطر نماز روزه بگيريد به خاطر روزه .. برای امام حسين گريه کنيد برای امام حسين.. همسر خود را دوست بداريد براي همسرتان ... اين هم اسمش هست اخلاص ..اول شما برويد خود بينی و هوس را تعريف کنيد . شما از اول بحث را اشتباه شروع کردید و برای همین سعی در منحرف کردن بحث داشتید و همه هم با شما مخالف بودند.یک کلام ختم کلام ما می خواهیم برای حسین بن علی گریه کنیم چون عاشقش هستیم. بحث با شما را با کلام مولا امير المومنين تمام می کنم ( خدايا نه از عذاب تو و جهنم می ترسم و نه به خاطر بهشت تو را می پرستم من تورا می پرستم چون کسی را لايق تر از تو وجود ندارد . ما هم برای حسين بن علی گريه می کنيم چون مظلوم تر و آقاترازاو وجودنداردو شما هم برای هر کی که دوست داريد گريه کنيد.بحث با شما را برای هميشه تمام می کنم.