غلط بود

حال من بد نیست، غم کم می خورم

کم که نه؛ هر روز، کم کم می خورم

آب می خوام، سرابم می دهند

عشق می ورزم، عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب؟

از چه بیدارم نکردی؛ آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد، بر پشتم نشست

از غم نامردمی، پشتم شکست

عشق، آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

در میان خلق، سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این، با بی کسی، خو می کنم

هرچه در دل داشتم، رو می کنم

درد می بارد، چو لب تر می کنم

طالعم شوم است، باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

روزگارت باد شیرین؛ شاد باش

دست کم، یک شب تو هم فرهاد باش

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

هیچ کس از حال من پرسید؟ نه

هیچ کس اندوه من را دید؟ نه

هیچ کس اشکی برای من نریخت

هرکه با من بود، از من می گریخت

چند روزی هست، حالم دیدنیست

حال من از این و آن، پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران، چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

سروده: حمید رجایی

تصویر: محمدمهدی ـ مسعود

/ 5 نظر / 21 بازدید
فراتر از بودن

سلام... زیبا بود اما من این گونه آغاز می کنم: به نام و یاد خدای مهربان که جز او هیچ یاری و کمکی برای انسان نیست و همیشه کنار ماست و تنها اوست که دستمان را می گیرد... و همیشه و هر لحظه نگاهمان می کند با عشق... ای خدای بزرگ و عزیز دریاب حال این بندگانت را که جز تو کسی را نداریم...

سالک ساقی

سلام استاد این شعر از مرحوم قیصر نیست؟؟!!

حقیر

بسم الله سلام علی صاحی الصوت السمائیه با احترام نامتان را در کلبه ی حقیرانه ام نگاشتم. التماس دعای فرج

علی

سلام این شعر بدجور زیباست و من یک جورایی معتادش شدم تغریبا روزی یک بار واسه خودم می خوانمش کاری هم به ناامیدی و یاس درونش و این حرف ها ندارم زیباست

غریبه ای اشنا

گریه میکنم امشب در فراق تو سوز عاشقانه میسرایم در ثنای تو طاقت و صبر من دگر لبریز است مه را نگاه میکنم امشب به جای تو