بالاخره بهشت يا جهنم

بسم الله الرحمن الرحيم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

کشیشی در کلیسای شهری دورافتاده به امر وعظ و خطابه اشتغال داشت و روزهای اعتراف، بهشت را متری دو دینار طلا به مسیحیان با ایمان می فروخت. مومنان ساده دل با اشتیاق اراضی وسیع بهشت عنبر سرشت را به این بهای مناسب می خریدند و سند کتبی دریافت می کردند. از آنجا که هرجایی پولی در میان است، کم کم سر و کله یهود پیدا می شود، روزی یک یهودی مکار نزد کشیش بهشت فروش آمد و گفت ( آیا این اراضی بهشت عنبر سرشت شما قابل خریداری توسط ما یهودیان نیز هست؟ من مایلم قطعه وسیعی خریده و در آن ساخت و ساز کنم. ) کشیش گفت ( متاسفانه من نمی توانم بهشت را که جای نیکویان و صاحبان دین و بینش سلیم است، به کوردلانی مثل شما یهود بفروشم ) یهودی قدری اندیشید و سپس پرسید ( آیا جهنم را تماما به من می فروشی؟ ) کشیش از حماقت و بلاهت یهودی متعجب شد و با خود گفت وقتی کسی تا این حد احمق است، چرا که نه؟ و در مقابل دریافت مبلغی تمام جهنم را به یهودی فروخت و سند تنظیم کرد.

فردای آن روز مرد یهودی اعلامیه ای در سطح شهر مسیحیان با ایمان پخش کرد که مضمونش چنین بود ( بر اساس سند شماره فلان در تاریخ چنان، اینجانب تمامی جهنم را به طور کامل خریداری کرده ام. از آنجایی که خداوندگار عالم جایی غیر از بهشت و جهنم خلق نفرموده و من نیز هیچ یک از شما مسیحیان را در جهنم خود راه نمی دهم، بدانید و آگاه باشید که چاره ای جز رفتن اجباری بهشت برای شما باقی نیست. پس پولتان را بیهوده به این کشیش ریاکار ندهید ).

عجیب است که برخی مسلمانان با ایمان و زبده که سابق بعضی دیگر را به بهشتشان راه نمی دادند، امروز اجازه جهنم رفتن را نیز به آنها نمی دهند. واقعا که عجب اسلامی دارند بعضی ها ...

 

/ 7 نظر / 17 بازدید
باز خوان

بسیار عالی بود برادر اما در مورد سوال و جوابها باید بگویم یه مقدار شعاری بود شاید اندکی طنز تلخ در آن به چشم می خورد ولی خیلی خوب نگاشته شده بود.راستی بجای نیکویان از نیکان استفاده میکردی زیبا تر بود .اما کلی حال کردم دوست دارم داداش

باز خوان

مخلصيم

باز خوان

بسیار عالی بود برادر اما در مورد سوال و جوابها باید بگویم یه مقدار شعاری بود شاید اندکی طنز تلخ در آن به چشم می خورد ولی خیلی خوب نگاشته شده بود.راستی بجای نیکویان از نیکان استفاده میکردی زیبا تر بود .اما کلی حال کردم دوست دارم داداش

حسين مهكام

داداش محسن سلام. خوشحالم و سپاسگذارت كه با وبلاگت آشنام كردي.همه را يك جا خواندم و تمام كودكي ام يك جا در مقابلم مرور شد.روي برخي فراز ها تعمق كردم و دست آخر چيزي بغضي شايد ، تركيد و صورتم خيس شد.شايد هيچ وقت فكر نمي كردم كه روزي با اين مرور گريه كنم. شايد فقط آن روز هاي تلخ كه گمت كرده بودم و بالاخره همين جواد كه حالا از من شاكي است به دادم رسيد.الغرض ، دستت را مي فشارم و به خصوص از بامداد خمارت ممنونم...يا علي.

بی خيال

بـــــــــــــــــــــــی خــــــــــــــــــــــــــــــــــیال.....

حميد

بابا چقدر کنايه می زنی به بندگان خدا!! راست می گه: بــــی خيـــــال!!!

بی خیال

سلام حمید آقا ! جسارتا بنده منظورم از << بی خیال >> چیز دیگه ای بود نه اینکه حوصله ی حرف حساب نداشته باشم ماسمالِش کنم !!!