جا مانده از کاروان

بسم الله الرحمن الرحیم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

          خیلی وقت ها غصه این است که آن کس که تو دوست داری اش، تو را نمی خواهد و آنها که تو را دوست دارند، دلت را راضی نمی کنند. همین آدم را خسته و تنها می کند. برای مدتی طولانی ...

          دلت می خواهد گاهی به جای همه این آدم های جورواجوری که دور و برت فراوانند، او بیاید و دستت را بگیرد و با خود ببرد. یاد آن چوپان عاشقی می افتی که اطرافیانش دائما او را مسخره می کردند. می آمدند و می گفتند: « پیغام رسیده که بیا فلان جا تا به حضور ما شرفیاب شوی ». آن بخت برگشته هم می رفت و اشک شوقی می فشاند و دست از پا درازتر بازمی گشت. حتی یکبار هم در گفته آن جاهلان تردید نکرد. هربار مشتاق تر از پیش، به میعادگاه می شتافت. در بین راه قلبش می خواست از سینه بیرون بیاید. شوخی نبود. می خواست شرفیاب شود. اما خبری نبود. نه در گفته جاهلان تردید می کرد و نه در کرامت صاحب دربار. برای خودش بهانه می آورد که « حتما کسی بیچاره تر و دلسوخته تر و مشتاق تر از من راه را بر حبیب بسته است ». آخرین بار که جماعت نادان او را به میعادی دیگر فرستادند، دیگر بازنگشت... چرا که حبیب در همان موعد به میعاد آمده بود. خاک بر سرمان که چوپان هم نشدیم.

          اتفاق می افتد که با خود می گویی نکند اصلا چشمانش را بسته است؟ بلافاصله استغفار می کنی. راستش را بخواهید اصلا چرا باید مرا دوست داشته باشد؟ چه چیز من لایق اوست؟ با کدام زبان به او سلام کنم؟ با همان که دیشب دروغ گفتم و تهمت زدم؟ با کدام چشم او را ببینم؟ با همان که امروز به نامحرم گشوده بودم؟ با کدام گوش صدایش را بشنوم؟ با همان که پر از زمزمه هرزه است؟ اصلا با آن دلی که سراپرده دیو است، مگر می شود فرشته را دوست داشت؟ اگر یک شب بیاید و میهمان خانه ام شود، کدام لقمه را جلوی او بگذارم؟ همان که با هزار فریب از دست برادرم ربوده ام؟ بگذار چشم از من ببندد و حال مرا نبیند. نبیند آن که دم از عشق او می زند، هرزه ای پرده در و بی آبروست. بگذار بی اعتباری و خواری ام را نبیند.

          دلت می خواهد دهان ملتمسین دعا را پاره کنی. روزگار سیاه خودت برایت بس است. پرده نشین تو را نمی خواهد... نمی خواهد... نمی خواهد. وضوی تجدید میثاق می سازی و به قبله عشق رو می کنی. همین که سرت به آن سو بلند می شود، چیزی می بینی که آرزو می کنی زمین دهان باز کند و همان جا تو را ببلعد و نابود کند. صحنه غیر قابل تحمل است. می بینی که او هنوز به تو نظر دارد اما تیری از جانب تو بر قلبش نشسته و عمیق فرو رفته. وای بر من ... یعنی بازهم فرصتی هست؟ نوای فرشته داعی در گوش جانت طنین انداز می شود... « خوشا به حال آنان که بازگشتند... ». چیزی تا فجر نمانده... بازهم کاروان می رود و من بازهم جا می مانم. وای بر من...

/ 8 نظر / 10 بازدید
Ehsan

اين مطلبم کلی است . بر خلاف شما ، من خدا يا معشوق يا هر چه می خواهيم بناميم را برای افرادی با چشم و دل و زبان هرزه می دانم والا کسيکه خدا جو و خداپرست بوده که هست ولی لذت آن زمانی است که کافر باشی بعد به دين بگروی . لذت در اين است . حربن رياحی بودن و آب را بستن و ... سپس جلوی پای امام شهيد شدن برای من هزاران بار لذت بخش تر از مسلم بن عقيل بودن است . او که انسان شريف بوده و خواهد بود ولی لذت معنوی در اين است که بد باشی و خوب بشوی . آن وقت خدا را می فهمی . مقايسه ای بين مسلمانان اروپا و ايران بکن . ما لاف می زنيم و آن ها مسلمانان . ما حرف از مسلمانی می زنيم و آنها مسلمانند و هزاران مثال ديگر . يا حق

امير مسعود

منظور آنهايی که ادعای مکتب «نوين» تربيتی کرده اند چيه؟

محمد

سلام محمدم من امارات هستم به من زنك بزنيد ۰۵۰۲۸۳۷۹۳۸

بنت اسلام

سلام خسته نبا شيد . خيلی عالی بود حال کردم

حجت

امروز بعد از مدتها دوباره اين متن رو خوندم نمي دونم مي بينين كامنت رو يا نه اما هيچي بگذريم

رضا

سلام دادشی بودا میگه::::::: تولد رنجی است مرگ رنج است نرسیدن به ارزوها رنج است نرسیدن به کسی که دوستش داری رنج است و زندگی با کسی که دوستش نداری رنج است و ایکاش اصلا دنیا نمی امدم یا هر وقت دلمون مناسب میدید متولد میشدیم

یه آخر الزمانی...

به آبرویش که آبرو مندترین است نزد او. دیده ام... بارها نگاهش را به من دوخت... بارها دستانم را سخت فشرد.... بارها با من سخن گفت... بارها... اما هر بار یا روی برگرداندم تا دیگری را نظاره کنم ... یا دستانم را از دستانش بیرون کشیدم تا به دیگری اشاره کنم... سخن هایش مهمان چند روزه ام شدند و بعد راهیشان کردم به ناکجا آباد... کلید قلبم را هر بار خود تقدیمش کردم اما... هر بار به بهانه ای پس گرفتم تا مهمان غریبه راهیه خانه ی دلم کنم... بدبخت تر از من سراغ دارید... از محبتش برای دیگران گفتم... در گوش کودکان پای تخته ی سیاه از پدر معنوی ترانه سرودم... باران و سبزه را نشانه های عشق او معرفی کردم... با تمام وجودم گفتم: و بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الارض و السما... ولی چرا مخاطب یادداشتهایی نه چندان متفاوت شدم... چرا پرده از نفس کشیدن دردآور است....

ماه بانو

سلام آقا فرهمند خوب هستین که...؟ چقد من دلتنگم....!!! آقا فرهمند من درویش مصطفی مو میخوام.......درویش مصطفی علی فتاح یادتونه..(من او) ؟من درویش مصطفی خودمو میخوام........[گریه]