یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

بی بی سلام

چند شبی را به مناسبت « بیست و چهارمین شب شعر عاشورا » در شیراز بودم. دعوت شده بودم تا چند شب و روز در دریای موّاج شعر آیینی تنی تر کنم و قدری از زنگارهای دلم کم شود. بزرگانی را دیدم که سالها بود آرزو داشتم از نزدیک ببینمشان. شاید باز هم از این چند روز، بنویسم. و امّا شب اول شعرخوانی، با شاعری از شهر جهرم آشنا شدم که شعر ساده ای خواند ولی همه را آتش زد. او که برخی از سروده هایش را پیشتر به چاپ رسانده است، شعری خواند به نام « بی بی سلام » که آن را در این بلاگ می آورم. این شاعر میانسال و با صفای شعر آیینی، غیر از طبع روانش، سادگی و بساطتی دارد که به واقع رشک برانگیز است. وقتی به چهره آفتاب سوخته اش نگاه می کردم، تصویری که همیشه در ذهنم از دوستان باصفای مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام داشتم، زنده می شد. امیدوارم شما نیز مانند من از خواندنش لذت ببرید:

« بی بی سلام »

بی بی سلام؛ شب شده و کرده ام هَوات

گفتم یکی دو خط بنویسم که از صَفات

کم کم زلال تر شوم و مثل آینه

روحم جلا بگیرد و از برکت دُعات

مثل پرنده ها بپرم سمت آسمان

مثل فرشته ها بزنم بال در هوات

بی بی خوب من؛ چه خبر؟ از خودت بگو

از زخم های کهنه تر از چادر سیات

که خاکی است و بوسه ی شلّاق می خورد

از آتشی که شعله زد از گوشه ی قَبات

مولا کجاست؟ زخم دلش را چه می کند؟

آن شیر زخم خورده ی صحرای عادیات

از من سلام و عرض ارادات و بندگی

حتما ببر به خدمت چشمان مرتضات

ما را ملال نیست به جز دوری شما

خوبند بچه هام، به قربان بچه هات

جانم فدای زخم تو، ای کاش پشت در

زیر فشار خرد کننده خودم به جات ...

بودم که تازیانه و سیلی به من خورد

تا از کبود فاجعه می دادمت نجات

امّا چه حیف؛ روی تو نیلی شد و منم

ماندم به حسرتی که دهم جان و دل برات

من نذر کرده ام که شود پهلوی تو خوب

من نذر کرده ام که خدایم دهد شفات

این نامه محتوی کمی خاک تربت است

مال زمین زخمی غم، مال کربلات

گفتم برایتان بفرستم که تا مگر

مرهم شود برای همان زخم شانه هات

قربان این غمت که گره خورده بر دلم

قربان این جنون که مرا می دهد حیات

یک لحظه صبر کن، ببین، راستی عزیز

بین من و شما نکند خطّ ارتباط

یک لحظه قطع گردد و سرگشته تر شوم

لطفا بگیر دست مرا « إهدنا الصّراط »

می ترسم اینکه گم بکنم شهر « ندبه » را

می ترسم اینکه گم بکنم کوچه ی « سِمات »

می ترسم اینکه باز در انجام واجبات

یا اینکه در تداوم ترک محرّمات

از من قصور سر زند و وای، وای، وای

شرمنده ی تو گردم و آن چشم پر حیات

بی بی؛ مباد آنکه فراموشتان شود

جان حسین، جان حسن، حاجت گدات

خیلی ببخش، طول کشید و اذان صبح

آمد و این مؤذن و « حیّ علی الصلوة »

من هم که با این همه واگویه خوانی ام

خیلی شدم مزاحم ساعات التجات

پس بیشتر عزیز، مزاحم نمی شوم

قربان چشم های همیشه خدا نمات

بلوار نخل، کوچه هفتم، پلاک شعر

باشد نشان خانه ی من توی کائنات

چشم انتظارمت که جوابی به من دهی

با دست خطّ سبز که جان را کنم فدات

دارد تمام می شود این نامه والسّلام

امضاء، خط فاصله، ایّوب، خاک پات

 

سروده: ایّوب پرند آور ـ جهرم

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :