یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

غلط بود

حال من بد نیست، غم کم می خورم

کم که نه؛ هر روز، کم کم می خورم

آب می خوام، سرابم می دهند

عشق می ورزم، عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب؟

از چه بیدارم نکردی؛ آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد، بر پشتم نشست

از غم نامردمی، پشتم شکست

عشق، آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

در میان خلق، سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این، با بی کسی، خو می کنم

هرچه در دل داشتم، رو می کنم

درد می بارد، چو لب تر می کنم

طالعم شوم است، باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام؟

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

روزگارت باد شیرین؛ شاد باش

دست کم، یک شب تو هم فرهاد باش

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

هیچ کس از حال من پرسید؟ نه

هیچ کس اندوه من را دید؟ نه

هیچ کس اشکی برای من نریخت

هرکه با من بود، از من می گریخت

چند روزی هست، حالم دیدنیست

حال من از این و آن، پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران، چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

سروده: حمید رجایی

تصویر: محمدمهدی ـ مسعود

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :