یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

ارزش ها و واقعيت ها

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          گاهی اوقات با موضوعی مواجه می شویم که ریشه در دین ما دارد اما با آنچه که مطلوب و مورد نظر همگان است، همخوانی ندارد. در چنین مواقعی، بیشترین موضعی که اتخاذ می شود، طرح احتمال تحریف در دین از سوی دشمنان است. اگر بخواهم برای اینگونه موارد نمونه ذکر کنم، بیش از حد تصور است. بسیاری از تکالیف استحبابی یا کراهتی و همچنین برخی تقریرهای اسلام نسبت به پاره ای از احکام جاهلی، از این دسته هستند.

عده ای از روشنفکران امروزی برای حل این معضل، متوسل به تقسیم بندی اینگونه مسائل به « امور دینی و غیردینی » شده اند. بدین ترتیب وقتی مساله ای را در حیطه امور غیردینی تقسیم بندی کردند، دیگر دین صلاحیت اظهار نظر در آن مساله را از دست می دهد و هرچه در منابع رسیده باشد، حمل بر تحریف یا سنن عربی می گردد. روشنفکر مورد اشاره، برخی واقعیت ها را به پای رسوم و آیین عربی گذاشته و دینی بودن آنها را انکار می کند. دیده شده که مواردی مثل وجوب عربی خواندن صیغه عقد، داخل در همین حکم شده است.

نقطه مقابل این عده از روشنفکران، بنیادگراهایی هستند که بعضا حتی برای زبان و رسم الخط عربی نیز ارزش دینی قائلند. اظهار نظرهای این عده از بنیادگراها، بیش از هرکس به مذاق ملی گراها و ایران دوستان، ناخوش می آید. اشتباه این دسته در این است که کلیه واقعیت ها را در سیستم ارزشی می بینند و جایگاهی برای امور مباح قائل نیستند. ضرر ایشان برای دین، در پاره ای موارد از دشمنان اسلام نیز شدیدتر است.

به نظر می رسد برای واضح تر شدن چارچوب این بحث، نخست باید چند چیز روشن باشد:

الف ) تمامی مسائل دینی الزاما جزء ارزش های دینی نیستند. یعنی صرف اینکه مثلا برده داری در اسلام طرح شده، نمی توان گفت که شارع مقدس آن را مورد تشویق قرار می دهد. نگاهی به سیره امامان معصوم علیهم السلام، بیانگر آن است که همه جا توصیه به آزادکردن برده و رعایت حقوق اولیه انسانی کرده اند اما به هرحال، نمی توان منکر شد که « برده داری » یک واقعیت مورد پذیرش توسط دین است.

ب ) مرزبندی ارزشی واقعیات، جزء شرح وظایف صاحب دین است. دین راهکارهایی دارد که با رعایت آنها می توان به افعال عادی نیز رنگ ارزشی زد و آنها را از مباح به مستحب تبدیل کرد. مثلا غذاخوردن اگر برای رسیدن به مقصدی باشد که مورد سفارش شارع است، به یک مستحب مبدل می گردد اما غیر از شارع، کسی صلاحیت تعریف این مرزبندی را ندارد. باب این مرزبندی از آغاز غیبت بسته شده و تا هنگام ظهور نیز مسدود خواهد ماند.

ج ) آنچه که ما انسان ها « مخالفت با عقل » می نامیم، در بسیاری از موارد، « مغایرت » با عقل است نه « مخالفت ». به آن معنا که عقل از صدور حکم در آن مورد عاجز است و فرد سلیم را به ابزاری دیگر برای صدور حکم ( که همانا وحی باشد ) سوق می دهد.

د ) ما انسان ها با رعایت رضایت اکثریت موجود در جامعه جهانی، به مفهومی به نام « حقوق بشر » رسیده ایم. طبیعی است که بسیاری از مفاد این منشور، پسندیده و مورد نظر دین اسلام نیز هست اما نمی توان دینی بودن یا نبودن مفاهیم را با منشور جهانی حقوق بشر سنجید. مثلا در اسلام، زنا جرم است حال آنکه اگر عنصر « عنف » را از زنا بگیریم، قبحش را از نظر حقوق بشر از دست می دهد. یا اگر کسی در خلوت خانه اش مرتکب شرب خمر شود، هیچ عقوبت و تنبیهی متوجه او نیست در حالی که از دید اسلام، مرتکب جرم شده است.

          واقعیت آن است که اگر کسی در قالب ارزش های دینی بیندیشد، از توجیه پاره ای از احکام عاجز خواهد بود و این مساله نه تنها فی نفسه عیب نیست، بلکه نظایر زیادی در احکام بشری نیز دارد. در این بین، موقف خطیر اندیشمندان علوم اسلامی، بیشتر روشن می شود. ایشان نباید با توجیهات سخیف ( که بعضا اساس و پایه اندیشه را ویران می کند )، در صدد موجه جلوه دادن کلیه احکام و واقعیت های دینی بربیایند. مثلا هیچ اشکالی ندارد که دنیای امروز را نتوان با قوانین اقتصادی اسلامی اداره کرد. این نشانه نقص اسلام نیست بلکه می تواند نمایانگر فاصله گرفتن بشر از طبیعت فطری اش باشد.

از سوی دیگر، تطبیق کلیه مفاهیم دست ساز بشر ( مانند حقوق بشر، دموکراسی، حقوق اجتماعی، آزادی شخصی و غیره ) با واقعیت ها و ارزش های دینی امری غیر ممکن است. به دلیل آنکه نتیجه ای جز ضایع کردن مفاهیم دینی نداشته و اصلاح ذات البین، به ذبح هر دو مفهموم منجر می شود. دموکراسی به معنی مصطلح آن، در زمان حضور امام معصوم جایگاهی ندارد اما در دوران غیبت، چاره ای جز رعایت آن نیست چون اساسا وقتی عصمت در میان نباشد، ترجیحی بین افراد بشر برای حکومت بر دیگران متصور نیست. بدین ترتیب همان مفاهیم اولیه عدالت اجتماعی و مانند آن بهترین الگوی اداره اجتماع هستند. تعجب ما وقتی بیشتر می شود که می بینیم حتی امام معصوم هم حکومت خود را بر مردم تحمیل نمی کند اما به روشنی بیان می کند که حکومت حق مسلم اوست و هرکس دیگر در راس حاکمیت قرار بگیرد، غاصب است.

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :