یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

همه با هم يا همه با من؟

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          متنی که پیش رو دارید، حاوی مطلب جدیدی نیست و در دست نوشته های پیشین، به آن کم و بیش اشاره کرده ام. عنوان این مطلب را از مرحوم بازرگان وام گرفته ام. ایشان پس از پایان تصدی گری دولت موقت، گاهی به تحلیل اتفاقات سالیان نخست انقلاب اسلامی ایران می پرداخت و در یکی از همان تحلیل ها گفته بود که در اثر گذشت زمان، شعار برخی از روحانیون و سردمداران دینی، از « همه با هم » به « همه با من » تغییر کرد.

          به نظر می رسد کمتر کسی هست که رک و راست و بدون پرده، دیگران را به زیر چتر فکر و رفتار خویش بخواهد. البته پر واضح است که هر متفکری، اندیشه خود را مطابق با حقیقت می انگارد و دیگران را خاطی می داند اما عنصر خطرناک، جایی هویدا می شود که آن متفکر، نیت خود را بر حذف طرف مقابل منعقد گرداند. پیش از ورود به گفت و گو، باید یادآوری کرد که اصولا اینگونه رفتارها، تنها در مکاتب ارزشی بروز می کنند. از امام سجاد علیه السلام نقل شده که فرمودند: « مصیبت این است که پدرم را قربة إلی الله کشتند ». نمی دانم آیا با همین مقدمه توانستم سیر بحث را تبیین کنم یا خیر.

در جامعه امروز که با دستان با کفایت خودمان ساخته ایم، گهگاه به حوادثی نظیر « قاتل طناب دار » و غیره برخورد می کنیم. کسانی که خود را مصلح می انگارند و در صدد پاکسازی اجتماع از فسادهای اخلاقی، رفتاری و اعتقادی برآمده اند. اگر فرض را بر صداقت تمامی این افراد بگذاریم، ریشه تمام این وقایع در آن نقطه ایست که ایشان خود را تجسم درستی و راستی دیده اند. طبیعیست که هرکس با ایشان نباشد و مانند ایشان فکر یا رفتار نکند، باطل بوده و به حکم « جاهد الکفار و المنافقین »، وظیفه دارند تا در صدد حذف فیزیکی او برآیند. میزان فعالیت فردی که دارای چنین اندیشه ای است، رابطه مستقیم با اندازه جسارت و شهامت او دارد. شاید من و امثال من، قدرت کشتن یزید را هم نداشته باشیم. اما وقتی به شخصی مانند « سعید عسکر » اینگونه تلقین شود که مثلا « سعید حجاریان » مصداق واقعی دشمن امام زمان علیه السلام است، او حاضر است با پنجه هایش، چشمان حجاریان را نیز خارج سازد در حالی که من حتی اگر مانند سعید عسکر بیندیشم، به خاطر ضعف و ترس شخصی، تنها دست دعا برای هدایت حجاریان بلند می کنم.

اجازه دهید یکبار دیگر، پروسه صدور مجوز قتل را با هم بررسی کنیم. شخصی وجود دارد که به آموزه های دینی ـ البته بر اساس درک و فهم خودش ـ سخت پایبند است. چنین شخصی، از چنان قدرت استدلالی برخوردار است که می تواند دیگران را نیز مجاب کند. این روحانی محترم ( اجازه دهید فرض کنیم که توده مردم، عادت کرده اند فتاوا را تنها از صنف روحانی بشنوند )، تعدادی جوان پاکدل را یافته که غالب ترین عنصر وجودی شان، احساسات است. ویژگی بارز چنین جوانانی ( که خود من تعداد زیادی از ایشان را سراغ دارم ) این است که « چشم بر حکم و گوش بر فرمان » هستند. این جوانان همانانی هستند که اگر پیرو امیرالمومنین علیه السلام شوند، سر از فردوس برین درمی آورند و اگر دنباله رو معاویه باشند، بر روی علی بن ابی طالب شمشیر می کشند. منظورم از این قیاس، این بود که وقتی احساسات، و تنها احساسات راهبری انسان را بر عهده گیرد، قدرت تشخیص درست از نادرست معمولا میسور نیست. روحانی مورد اشاره، از صبح شنبه تا شامگاه جمعه، از غربت امام عصر علیه السلام می گوید و همواره جای این پرسش باقیست که کدام نانجیبی باعث بروز این محرومیت شده است. پس از مدتی نه چندان طولانی، راز سر به مهر گشوده می شود و معرفی مصادیق فسق و فجور ـ که موجب غیبت امام زمان علیه السلام شده اند ـ آغاز می گردد. آیا می توانید حال و هوای نوجوان مخاطب را در این لحظه تصور کنید؟ اشک بر چشم و خشم بر لب دارد. مشتی فشرده و آماده تا با تمام نیرو بر سینه دشمن ایمانی بکوبد. اما کدام دشمن؟ همانی که توسط مربی اش ترسیم شده و بزرگ ترین جرمش، اختلاف مسلک فکری با شخص مربی است. آتش بیاری این قبیل معارک هم بر عهده مداحان هم اندیش با روحانی مورد اشاره است. شور و شور و شور...

قصه به همین سادگی شکل می گیرد. اما هنگامی که این رسوایی بر ملا می شود، همگان در پی آن جوان بخت برگشته می دوند تا تنبیهش کنند. او هم در دادگاه لبخند می زند و با شهامت می گوید که: « من در پیشگاه خداوند متعال شرمسار نیستم ». واقعا چه کسی را باید محاکمه کرد؟ نوجوان را به خاطر احساساتی بودن؟ یا مرا که از این احساسات سوءاستفاده کرده ام؟ چرا کسی منطق « همه با هم » را آموزش نمی دهد؟ چرا کسی مرزها و تجاوز از حدود را تدریس نمی کند. یادش به خیر؛ آن مرد بزرگ، کتابچه ای را به من داد تا بخوانم. گمان کنم جریان مربوط به پانزده سال پیش است. کتابچه ای بود به نام « مرزها » نوشته شخصی به نام « گرامی ». جریانی در آن کتاب نقل شده بود که شنیدنش خالی از لطف نیست.

مرحوم آیت الله تهرانی ـ از دانشمندان بزرگ نجف اشرف که مرحوم حاج آقا حسین بروجردی مدتی شاگرد ایشان بوده ـ روزی بر کرسی درس خارج اصول، یکی از نظریات مرحوم شیخ انصاری ـ رحمه الله ـ را مورد نقد و بررسی قرار می دهد. یکی از طلبه های جوان، به دفاع از نظر شیخ می پردازد. مرحوم تهرانی چند بار نقض و ابرام می کند تا آنجا که طلبه جوان دفعتا سوال می کند: « منظور شما این است که شیخ انصاری نفهمیده؟ ». استاد که خسته شده بوده، عنان اختیار از دست می دهد و می گوید: « معلوم است که شیخ نفهمیده ». تا این جمله از دو لب مرحوم تهرانی خارج می شود، طلبه جوان از جا برمی خیزد و بلند فریاد می کشد: « استکان آقای تهرانی را آب بکشید. ایشان به شیخ انصاری توهین کرده و نجس است ». مرحوم آقای بروجردی می گوید که آن بلوا و آشوب تا جایی پیش رفت که آبرویی برای مرحوم آیت الله تهرانی باقی نگذاشتند و من هرگاه می خواستم در درس ایشان حاضر شوم، از خوف تکفیر، عبا بر سرم می کشیدم تا کسی مرا نشناسد.

وقتی تفقه و بصیرت دینی جای خود را به تحجر و شخص محوری بدهد، حاصلی جز این نمی توان انتظار داشت. کاش مرحوم شیخ انصاری در آن مجلس حاضر بود تا با پشت دست محکم بر دهان آن طلبه نافهم می کوبید و به او یاد می داد که « حکم به نجاست در اثر توهین به غیر امام معصوم، و آن هم با شرایط خاص خودش محقق نمی شود ». این درد جامعه امروز ماست که از سویی با بی دینی و لائیسیته دست و پنجه نرم می کند و از سوی دیگر در دست امثال من افتاده که خودمان را محور عالم اسلام می دانیم. هرکه با ما نیست، لاجرم برعلیه ماست. هرکس از ما خوشش نیاید، واجب القتل است. قربة إلی الله آبرویش را می بریم. مال و ناموس و جانش نیز مهدور است.

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :