یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

بوی بهشت از يمن

بسم الله الرحمن الرحيم

 

سال ها بود اویس را فراموش کرده بودم. چند روز پیش به دلیلی، یاد آن شتربان قرنی افتادم. داشتم او را در ذهنم با بلعم باعور مقایسه می کردم. نمی دانم آیا می توانم ظرافت این مقایسه را منعکس کنم یا خیر. بگذارید جریان اویس را یکبار دیگر با هم مرور کنیم. منظورم آن سفر عجیب اوست. شوق دیدار نبی اکرم صلی الله علیه و آله آنقدر او را بی تاب کرده بود که بالاخره مادر پیرش را راضی کرد تا برای زیارت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، به یثرب مشرف شود. از کجا؟ از یمن ( فرض کنید صنعا ). اویس که بود؟ دانشیار کرسی فلسفه و کلام دانشگاه الأزهر؟ پژوهشگر شرق شناس دانشگاه سوربون؟ پروفسور رشته قرآن و حدیث دانشکده الهیات دانشگاه تهران؟ هیچکدام ... او مرد شترداری از قرن بود. آنقدر اصرار کرد تا مادرش به او اجازه سفر داد. از کجا به کجا؟ از یمن به یثرب ( چیزی حدود هزار کیلومتر و بلکه بیشتر ). اما این اذن، مشروط بود. اجازه اقامت در مدینه برای دیدار شخص اول عالم خلقت، تنها برای نیم روز ( چیزی حدود هشت ساعت مثلا ) صادر شده بود و مادر پیر، به هر دلیل که خودش می دانست، اجازه اقامت طولانی تر به فرزندش نداد.

اویس به راه افتاد و بالاخره به یثرب رسید. اما افسوس که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در شهر حضور نداشتند. من و شما نمی دانیم در آن لحظه چه به دل آن شیفته وارد شد. چاره ای جز تسلیم نبود. سراغ خانه دلدار را گرفت. وقتی به سرای محبوب رسید، نگاه خسته اش را بر خشت خشت آن خانه گردانید و آنجا بود که سیل اشکش جاری شد. برخی از اهالی مدینه که اکثر روزها در کنار رسول خدا بودند، با تعجب او را می نگریستند و از راز مرواریدهای غلطان اشک اویس، چیزی نمی دانستند. پس از فصلی گریه، لب های افسرده اش باز شد و آنها که نزدیک بودند، نام محبوب او را به زحمت شنیدند. جلو رفت و شروع کرد به بوسیدن در و دیوار خانه. مقتدایش، امیدش، آقایش، دینش، قلبش، وجودش، همه و همه در آن خانه زندگی می کردند. خانه ای که آن روز خالی از صاحبش بود. مهلت مقرر به پایان رسید. نیم روز مورد توافق، طی شده و زمان بازگشت فرارسیده بود. وقتی عزم رحیل را به مردم متعجب مدینه ابلاغ کرد، بر جنونش یقین کردند. از یمن آمده ای و هم اکنون باز می گردی؟ مگر نگفتی عاشق رسول خدایی؟ اندکی دیگر صبر کنی، تشریف می آورند.

زانوی شتر را گشود و به راه افتاد. وقتی از پیچ کوچه می گذشت، برای آخرین بار چشمانش را به سوی خانه محبوب انداخت و باری دیگر اشکش سرازیر شد. به یقین دیوانه بود. رفت و هرگز در دوران حیاتش، چشمش به جمال آن فرستاده الهی روشن نشد.

بگذارید برای دو دقیقه با هم محاسبه ای را انجام دهیم. فرض کنیم اویس فاصله یمن تا یثرب را ده روزه طی کرده باشد ( دویست و چهل ساعت ) و پس از حدود هشت ساعت توقف در مدینه منوره، مسیر بازگشت را نیز در همین زمان درنوردیده باشد ( باز هم دویست و چهل ساعت دیگر ). به من بگویید اگر او چهار ساعت بیشتر در مدینه توقف می کرد تا پیامبر را زیارت کند، با چه ضریب تاخیری به وطنش باز می گشت؟ من بگویم؟ با ضریب تاخیری کمتر از یک درصد که می توانست به سادگی آن را به پای طوفان شن یا هر حادثه غیر مترقبه دیگر بگذارد. غیر از این است؟ مگر بسیاری از ما برای زیارت کربلای معلا از این گونه بهانه تراشی ها نکرده و آن را پای عشق آتشینمان نگذاشته ایم؟

اما اویس قرنی به دلیل آنکه شتربانی بیش نبود و از ریاضیات خبر نداشت، از کوچکی این ضریب خطا استفاده نکرد و برای همین وقتی نبی اکرم صلی الله علیه و آله به شهر بازگشتند و به خانه رسیدند، همه همسایگان دیدند که آن بزرگوار کلامی سنگین در مورد اویس فرمودند. عبارتی به سترگی « وا شوقاه إلیک یا أویس القرن ».

راستی نگفتید فرق اویس با بلعم باعور چیست؟

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :