یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

دستگيری

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          یکی از کسانی که دیدنش و درک حضورش همواره برایم آموزنده و قابل استفاده بوده، بزرگواری است به نام جناب آقای حاج سیدمحمد توکل ( توکلی کوثری ). آشنایی با ایشان از محله امیریه تهران آغاز شد که منزل ایشان در آنجا واقع است و ما نیز تا سال هفتاد خورشیدی، همانجا ساکن بودیم. ایشان در ریاضات شرعیه، اخلاق و علوم غریبه تبحری قابل توجه دارد و محضر بزرگانی مانند مرحوم علامه آیت الله میرجهانی رضوان الله علیه را درک نموده است. یکی از مربیان و استادان حاج آقای توکل که در شکل گیری شخصیت ایشان نقش به سزایی داشته، مرحوم آقا سیدمحمد شریف ( بیدآبادی ) می باشد. آن مرحوم که از زبدگان معاصر بوده، در محله مسگر آباد تهران زندگی می کرده و آقای توکل خاطرات عدیده و بسیار عجیبی از ایشان برای این حقیر نقل کرده است.

از اینجا به بعد، داستانی واقعی را که آقاي توكل شرحش را در یک مجلس نیمه خصوصی در منزل آقای حاج امیر الیاس مهر عنوان کرده، به نقل از خود ایشان می آورم و امیدوارم امانت را رعایت کرده باشم:

از نوجوانی با مرحوم شریف مانوس بودم و تحت تربیت ویژه ایشان قرار داشتم.  مرحوم بیدآبادی، در زمان های مختلف، به دلایل گوناگون مرا به برخی افراد حواله می داد تا پرده ای دیدنی و تاثیر دار را برای من که شاگرد جوانی بودم، به نمایش بگذارد. یک روز به من گفت: « به محله پاچنار برو و سراغ آقای حاج مصطفی دادکان را بگیر ». پیش خود گفتم لابد این آقای حاج مصطفی دادکان، شخصیتی روحانی و عالمی برجسته است. به همین دلیل، تاخیر در دیدار او را جایز نشمرده و با یکی از دوستانم، عصر روز پنجم محرم الحرام به محله پاچنار تهران رفتیم. راهی جز سراغ گیری از کسبه و مردم کوچه و خیابان نداشتیم اما هرچه بیشتر جستجو کردیم، کمتر یافتیم. کسی بدان نام در آن محله زندگی نمی کرد. بالاخره داخل مغازه ای شدیم و از فروشنده پرسیدیم که آیا حاج مصطفی دادکان را می شناسد یا خیر. او نگاهی به هیبت نیمه روحانی من انداخت و پاسخ منفی داد. شخص دیگری که داخل مغازه نشسته بود، به صاحب دکان رو کرد و گفت: « به نظرم مصطفی دیوونه را می گویند ». صاحب مغازه رو به من کرد و در این مورد استفهام نمود. من یقین داشتم شخصی که برای دیدارش و درک محضرش ماموریت دارم، دیوانه نیست. اما از روی کنجکاوی سوال کردم: ایشان کیست؟ گفتند رییس هیئت پاچنار است و همین الان در منزلش روضه خوانی است. حس غریبی به من می گفت به مقصد رسیده ایم. لذا تشکر کرده و پس از پرسش در مورد آدرس دقیق منزل آقای دادکان، از مغازه خارج شدیم.

وقتی وارد منزل حاج مصطفی شدیم، داشتند چای پخش می کردند و قرار بود آقای شیخ محمود فاضل کاشانی به منبر برود اما ایشان هنوز نرسیده بود. کناری نشستیم و سراغ رییس هیئت را گرفتیم. شخص جاافتاده ای با قد نسبتا کوتاه را نشان دادند که معلوم بود ورزشکار بوده و بدنی ورزیده داشت. شخص مورد اشاره محاسن کوتاهی داشت و همینطور که سرش پایین بود، به ذکر گفتن مشغول بود. در چهره ایشان دقیق شدم و نمی دانستم چگونه می توانم معمای وجودش را کشف کنم. استکان های چای را برچیدند و کم کم حالت انتظار برای رسیدن واعظ، بر جماعت چیره شد اما از منبری خبری نبود. معجزه ای که انتظارش را می کشیدم، اتفاق افتاد. یکی از حاضرین که از خالی بودن منبر راضی نبود، به صاحب البیت رو کرد و گفت: « حاج آقا مصطفی امروز خودتان به فیض برسانید ». زمزمه ای حاکی از رضایت از میان جمع برخاست ولی با لب گزیدن حاج مصطفی فروکش کرد. من فرصت را غنیمت شمرده و از همانجا که نشسته بودم، درخواست جمعیت را باری دیگر تکرار کردم. رییس هیئت که دید اینبار شخصی غریبه درخواست را مطرح کرده، نگاهی از سر کنجکاوی به من انداخت و وقتی چهره مشتاق مرا دید، استنکاف بیش از آن را روا ندانست. لذا به آرامی ولی مشخصا از سر کراهت از جایش برخاست که این برخاستن با ذکر صلوات جماعت همراه شد. به سوی منبر رفت و گوشه پله اول آن نشست. حال نشستن او مانند کسی بود که می داند بر مسند بزرگی تکیه زده و باید رعایت ادب کند. با سری افکنده، قدری گریست و سپس سر بلند کرد و گفت: « چه بگویم؟ بگذارید از خودم بگویم. تمام شما مردمی که اینجا نشسته اید، از صد پله پدرسوختگی، حداکثر ده تای آن را رفته اید. مردم بدانید که من تمام صد پله پدرسوختگی را رفته ام ولی پیشانی ام خورد به طاق خلا ( عین تعبیر ایشان ) و آقایم حسین دستم را گرفت. ای مردم؛ ای جوانمردان؛ دنیا می خواهید، آقایم حسین. آخرت می خواهید، آقایم حسین. پول می خواهید، آقایم حسین. دین می خواهید، آقایم حسین. هیچ نامی زیباتر از نام آقایم حسین نیست. هیچ یادی دلپذیرتر از یاد آقایم حسین نیست. مصیبت می بینید، یاد آقایم حسین بیفتید. ناملایمی بر شما وارد می شود، یاد آقایم حسین باشید و ... ». جملات و عبارات حاج مصطفی به میانه رسیده بود که صدای گریه جمعیت بلند شد و همه اشک می ریختند. صحبت های او آنقدر از سر اخلاص بود که جماعت مشتاق را در خلسه ای عطرآگین غرق کرده بود و بدین ترتیب، کسی متوجه ورود واعظ نشد. تا آن روز ندیده بودم کسی از طبقه عوام، آنجور با معرفت درمورد اباعبدالله الحسین علیه السلام سخن بگوید.

بالاخره حاج مصطفی متوجه حضور آقای فاضل شد و با شرمندگی و در حالی که صورتش غرق اشک بود، از روی پله منبر بلند شد. آقای فاضل کاشانی بالا رفت ولی نتوانست صحبت کند لذا در جهت تداوم این نشئه، فقط روضه خواند و گفت که هرچه من می خواستم بگویم خود حاج آقا مصطفی گفت.

این جریان گذشت و من چند پرده دیگر هم از این مرد دیدم تا بالاخره شنیدم که از دار دنیا رفت. پس از مرگش طبق دستورالعملی که از یکی از بزرگان داشتم، توسلی کردم تا جایگاه آن مرحوم را ببینم. در عالم رویا دیدم که در باغی بسیار خرم، با رویی گشاده و شاداب، در کنار جمعی نشسته است. حکایت نحوه وفاتش را پرسیدم. گفت: خیلی سخت بود. خودم فهمیدم که قبض روح شدم و وقتی کنار بدنم زیارت عاشورا می خواندید، خودم هم گریه کردم. تا جایی که مرا داخل قبر گذاشتید. ناگهان کسی مرا با فشار به داخل آن تاریکی راند و دیدم که تنهایم. زمانی سخت بر من گذشت. دیدم دو نفر با رویی مهیب به نزدم آمدند و نامم را پرسیدند. دندان های من از وحشت به هم کلید شده بود و نمی توانستم حتی اسمم را به آن دو بگویم. سوالشان را تکرار کردند و پاسخ من بازهم سکوتی ناشی از خوف بود. ناگهان یکی از آنها با نهیب مرا خطاب کرد و گفت: « زود باش جواب بده ما وقت نداریم ». مضطر شدم چون راه به جایی نداشتم. در همان حال احساس کردم که با تمام وجودم دست هایم را دو طرف گوشم گذاشتم و فریاد زدم: « یا حسین؛ این همه سال صدایت کردم. تو اکنون بگو مصطفی ». یک مرتبه دیدم فضا روشن شد. بزرگواری که در دوران حیاتم فقط وصفش را شنیده بودم، نزول اجلال کرد و خطاب به آن دو نفر فرمود: « سوال و جواب این آدم با ماست ». آندو هم زمین ادب بوسیدند و رفتند. سپس ارباب، دست مرا گرفت و به اینجا آورد. فعلا هم که اینجا در حال صفا هستیم. سوال کردم: « خدمت ایشان می رسید؟ ». حاج مصطفی لبخندی زد و پاسخ داد: « هفته ای یکبار خودشان تشریف می آورند ».

من حکایت را همینجا تمام می کنم ولو آقای حاج سیدمحمد توکل بازهم ادامه داد. بس است. کافیست. یاد این بیت افتادم که اولین بار از استاد بزرگ، جناب آقای حاج علی انسانی شنیدم:

نه اینجـا انتسـابـم با حسیـن است

که فردا هم حسابم با حسین است

          می دانید مشکل من چیست؟ مشکل من این است که نمی دانم جواب خود سلطان را چه بدهم. گیرم خود ارباب بیاید، رویی برای دیدنش ندارم. دارم؟ راهی برای آشتی باز گذاشته ام؟ به کدام یک از وعده هایم جامه عمل پوشانده ام؟ قول نشکسته دارم؟ خاک ...

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها :