یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

چهار کينه و چهار انتقام

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          روز تاسوعاست. برای یک تبعیدی، خیلی دردناک است که دور از وطن و تمام علایقش، بنشیند و برای یک کامپیوتر روضه بخواند. از وقتی خودم را شناخته ام این اولین تاسوعاییست که در هیچ مجلسی شرکت نکرده ام. پاسخش نیز روشن است:

این ذلتی که می کشم از تنگی قفس

کفران نعمتیست که در باغ کرده ام

بگذریم که چون همیشه گذشته ایم، امروز اینگونه ایم.

کوفه در سال های خلافت امیرالمومنین علیه السلام شاهد تحولات فراوانی بود. برخی را تاب آورده بودند و پاره ای دیگر را خیر. عزل شریح قاضی بیشتر از برکناری معاویه با مقاومت مردم روبرو شد و دلیلش هم آن بود که طول ریش شریح بیشتر بود. کوفیان همواره کوفی بوده اند. نام علی بن أبی طالب علیه السلام برای مردم کوفه دو یاد را تداعی می کرد. « جنگ و سختی » در کنار « عدالت و تقوی ». طبیعی بود که منافع مردم با هر دو واقعیت به خطر می افتاد. جنگ به معنای از دست دادن جانشان بود و عدالت و تقوی به از دست رفتن مالشان می انجامید. اگر رای گیری عمومی فارغ از بحث حق و باطل انجام می شد، روی هم رفته خیلی از امام علیه السلام دل خوشی نداشتند. دو بازوی قدرتمند امیر مومنان علیه السلام در دوران زمامداری ایشان، یعنی امام مجتبی و حضرت اباعبدالله علیهما السلام نیز محکوم به همین بغض و کینه بودند. این حکایت اهل کوفه بود. همان ها که اهل مکر و فریب بودند و تا ساعاتی دیگر دامانشان به ننگی آلوده می شود که آب هیچ دریایی آن را نخواهد زدود.

و اما مردم شام؛ معاویة بن أبی سفیان در سال های زمامداری اش تا جایی که توانست بر ثروت و اقتدار شام افزود تا جایی که خلیفه دوم او را « کسرای عرب » نامید. قدرت اقتصادی رو به افزایش این بخش از بلاد اسلامی، مردم را بیش از پیش تحت نفوذ و سیطره نظامی و حتی معنوی معاویه قرار داده بود. رسوخ باورهای ضد علوی در افکار مردم شام، خود گواهی روشن بر این مدعاست. معاویة بن أبی سفیان سیاستی مغایر با خلفای سه گانه داشت. او از ابراز مخالفت با اعتقادات حقه و یا حتی شخص نبی اکرم صلی الله علیه و آله ابایی نداشت و حتی در کتب عامه شواهدی یافت می شود که نشان می دهد او قصد داشته نام نبی اکرم صلی الله علیه و آله را از تاریخ محو نماید. کینه نسبت به شخص رسول الله صلی الله علیه و آله و نایب بر حقش مولای متقیان علی علیه السلام، دستاورد اصلی حکومت اموی در شام بود.

سپاه سیاهی در سرزمین کربلا دو بخش بیشتر نداشت. کوفیان بودند ( که تعدادشان بیشتر بود ) و شامیان. دل سیاه همگی شان لبریز از کینه نسبت به این چهار نفر بود: « محمد، علی، حسن و حسین ». از این چهار نام مبارک، یکی شخصا در آن صحنه حضور داشت و آن سه بزرگ دیگر، هریک یادگاری روشن در آن میدان داشتند. یادگار نبی اکرم صلی الله علیه و آله همان جوانی بود که نافع بن هلال می نویسد: وقتی علی اکبر به سوی میدان حرکت کرد، اباعبدالله سر بلند کرد و عرضه داشت « اللهم إشهد علی هذا القوم. فقد برز إلیهم غلام أشبه الناس إلی خاتم النبیین خَلقا و خُلقا و منطقا ». خوب حال بیایید با هم ببینیم با این خَلق و خُلق و منطق چه کردند. وقتی جوان رعنای امام حسین علیه السلام پای در رکاب گذاشت، از سر وعظ و خطابه و منطق نیکوی جدش خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم، زبان به ارشاد آن کوردلان گشود. پاسخ این منطق با تیرباران داده شد. سپس آنها را از عذاب الهی بیم داد و با خلق نیکوی محمدی اش آنها را به راستی و درستی دعوت کرد که پاسخ آن را هم با پرتاب سنگ و نیزه دادند. و اما پاسخ خَلق او، قوی تر داده شد. نفرت شامیان از هرکس که شبیه پیامبر باشد به قدری بود که وقتی عقاب ( اسب جناب علی اکبر )، آن شاهزاده را به قلب سپاه تاریکی راند، همگی آستین بالا زدند. عبارت خیلی سنگین است و قابل ترجمه نیست « فجعلوا یضربونه بسیوفهم حتی قطّعوه إربا إربا ». بدین ترتیب دیگر چیزی که شباهتی به پیامبر داشته باشد، باقی نگذاشتند.

نوبت به یادگار امام مجتبی علیه السلام رسید. در توصیف چهره جناب قاسم بن الحسن علیهما السلام، دو جمله در تواریخ معتبر آمده است که هردو قابل تاملند. یکی آنکه به دلیل نوجوانی، هنوز محاسن آن شاهزاده تکمیل نشده بود و دیگری آنکه صورتش از فرط زیبایی مانند پاره ماه بود. دو بخش از مقتل جناب قاسم را اگر کنار هم بگذاریم، دیگر به هیچ شعر و نثری نیاز نیست. بخش اول صحنه میدان رفتن است که زره بر بدن ایشان بلند بود و اندازه نمی آمد. یعنی که در سن سیزده سالگی، قامتی کوتاه تر از جوانان رشید بنی هاشم داشت. بخش دوم مربوط به صحنه پس از شهادت آن بزرگوار است که وقتی عمویش بدن او را به برگرفت، پاهای قاسم به زمین کشیده می شد. یعنی بدن آن ماهپاره زیر فشار سم اسبها کشیده شده بود. چرا امروز اینقدر بی پروا شده ام؟

سومین کینه، نسبت به خود امام حسین علیه السلام بود. لذا کردند آنچه را کردند که شاید فردا اگر زنده ماندم و توفیق بود، قدری اشاره کنم.

و اما قوی ترین نفرت، مربوط به امیرالمومنین علیه السلام بود. این بغض می توانست نسبت به خیلی ها اعمال شود ولی یک هدف بیشتر نداشت. در تمامی صحرای کربلا فقط یک بازوی حیدری وجود داشت. فقط یکی و فقط یکی. آن بازو می بایست از کار می افتاد. و انداختند ... چشمان نافذ مولای قنبر را هیچ یک از کوفیان غدار فراموش نکرده بودند. همان نگاهی که بر یتیمان و بیوه زنان مهربان و بر ظالمین و کافرین، سوزاننده و مهلک بود. این نگاه را علی به چشمان عباس بخشیده بود. همان وقتی که در هنگام تولد، دست و چشمش را بوسید، ام البنین دانست که میراثی از پدر در این دو عضو باقی می ماند. با این چشمان چه کردند؟ تک تیرانداز کوفه که بیش از همه دل اهل حرم را سوزانده است، به مختار ثقفی گفت: « یکی از تیرهای سه شعبه را به چشم علمدارش زدم ». این تیر البته تبرک شد. وقتی سقا در کنار علقمه افتاده بود، خود سیدالشهداء علیه السلام تیر را با دست خود خارج کرد تا یکبار دیگر چهره برادرش را ببیند. آخرین نشانه امیرالمومنین علیه السلام، مهر عبادتی بود که بر پیشانی اش می درخشید. کثرت سجده های طولانی علوی، مهری بر جبینش نهاده بود که پرتوی از آن بر چهره عباس می درخشید. آن مهر را هم محروم نگذاشتند. دست های انتقام اینبار با عمودی آهنین از آستین برآمدند و آن عمود را آنچنان به فرق مبارکش فرود آوردند که با سر از بالای اسب بر زمین افتاد و آنگاه بود که اهل حرم دیدند کمر حسین شکست.

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :