یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

چند پرده از شور

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          خستگی و تشنگی امان از همه بریده بود. فرمانده دلیر از تک و تا نمی افتاد. گاهی از شور و شرر می گفت و گاه از حق و باطل. با هر نیازی نازی داشت. چهره اش برافروخته بود و کسی نمی دانست از هرم عطش است یا آتش شوق. کسانی در آن وادی بودند که مردمک دیده شان از صبحدم آن روز، تمامی حرکات او را تعقیب کرده بود. در تمامی فراز و فرودها. سپاهش اندک بود اما شب قبل در پیشگاه خدا به آنها چنان نازیده بود که از سپیده دم، هرکدام خود را هزاران سوار می دیدند. خدایا این مردان چه می کردند؟ هرکدام پرده ای بی مانند از حال بودند. شرح اشارات هریک، برای سوزاندن رندان کنایه فهم کافی بود. صحابه ای ناب و بستگانی نایاب. پیران و سابقین را به نحوی استمالت می کرد و جوانان را به طرزی دیگر.

مسلم بن عوسجه که بر زمین افتاد، به رسم شاهانه بر بالینش حاضر شد. حبیب بن مظاهر به مسلم رو کرد و گفت: « اگر نه این بود که می دانم لحظاتی دیگر به تو ملحق خواهم شد، از تو می خواستم تا وصایایت را بگویی » مسلم لبخندی بی رمق زد و انگشت اشاره اش را به سختی بلند کرده، امام را نشانه گرفت و آرام گفت: « علیک بهذا الرجل ».

جنگ بالا گرفته بود. جون غلام ابوذر غفاری که مردی سیه چرده بود، با شرمساری جلو آمد. در نگاهش خوفی غریب بود که مبادا به غلامان اذن جهاد ندهند. قبل از آنکه زبان به کلام بگشاید، شاه فرمود: « ما بیعت خود را از تو برمی داریم؛ برو و جانت را از این معرکه برهان ». بغض خسته اش به طوفان مبدل شد و با گریه گفت: « در خوشی با شما بوده ام؛ اکنون چگونه در این دام شما را تنها بگذارم؟ ». نگاه قدردانی آن سلطان، بالاترین پاداشی بود که می توانست دریافت کند. مرغ جانش همان جا از قفس تن پرید و بقیه جنگ بهانه ای بود برای طیران این مرغ پر گشوده. آنگاه که از سواری ساقط شد، رویی نداشت تا مانند بزرگان قوم، ارباب را بخواند اما همینکه چشم گشود، دید آن مهربان بر بالینش نشسته و بر صورت زخمی اش نگاه می کند. به زحمت لبانش را از هم باز کرد و پرسید: « هل وفیت؟ ». پاسخ این سوال آن کاری بود که حسین فاطمه تنها با یک نفر دیگر کرد که آن هم شاهزاده اش بود. خم شد و گونه بر گونه غلام گذاشت.

حکایت رزم عابس از خواندنی های تاریخ است. بعضی از صحابه چنان در آتش اشتیاق شعله ور بودند که سر از پا نمی شناختند. آن یل نامور که به میدان رفت، همه سپاه سیاهی از دم تیغش می گریختند. هرچه کرد، کسی حاضر به رویارویی با او نشد. ناچار زره و پیراهن از تن خارج کرد و با تنی آخته، تیر و نیزه ها را در آغوش گرفت.

و اما والاحضرتان و صاحبان نشانه پادشاهی؛

شاهپور علی اکبر، در شرفیابی از سایرین سبقت گرفت. تلاقی دو نگاه، رعشه بر اندام فرشتگان انداخت. اجازه صادر شد. پیش روی جوان چیزی نگفت اما همانکه جگرگوشه اش به او پشت کرد، « فنظر إلیه نظر آیس منه ». پس از آن، محاسنش را در دست گرفت و رو به آسمان دعا کرد. نافع بن هلال می نویسد: « در چند موقف اباعبدالله با صدای بلند گریه کرد که یکی موقع وداع با جوانش بود ». چندین پرده اتفاق افتاد که شرح آنها از توان خارج است اما امان از دمی که صدای آن شاهزاده با سوزی جگرسوز بلند شد.

در خیمه بود دست پـدر سوی آسمان

نـاگـه ز رزمگـاه، صدای پسـر شنیـد

تـا آن نـوا شنیـد، ندانـم چـه روی داد

زینـب بدیـد رنگ بـرادر ز رخ پرید

با زانو آمد و به بر کشته اش نشست

او را به بر گرفت و ز دل آه برکشید

می رفت بلکه بـار دگر زنـده بینـدش

یـا رب مکـن امیـد کسی را تـو ناامید

مانند باز شکاری خود را به بالین آن رعنا رسانید. در نقل قولی آمده که دیدند حسین بن علی علیهما السلام، چند بار از پرده دل صدا برآورد « ولدی علی؛ ولدی علی ». صحرا در سکوت فرو رفته بود. کفتاران کوفه و شام، به گوشه ای خزیده بودند و آن صحنه را می نگریستند. کسی به راستی نمی دانست امام هنوز زنده است یا جان به جان آفرین تسلیم کرده. آنچه حقیقت امر را بر همگان آشکار کرد، نوحه سرایی خواهر غم پرورش بود که خود را به شه و شهزاده رسانید و صدا زد: « وا أخیاه؛ و ابن أخیاه ». سر بلند کرد اما پیر شده بود. به همین دلیل جوانان بنی هاشم را فراخواند تا بدن دردانه اش را از قربانگاه خارج کنند.

از حکایت قاسم بن الحسن چیزی نمی گویم. یادش به خیر حاج سیدمحمود مومنی ما را در خیمه منسوب به جناب قاسم، به آتش کشید. زن ها گریه می کردند و ضجه می زدند. ناگهان سید مومنی که اشک امانش را بریده بود، بلند شد و با حرارت سیادتش فریاد کشید: « خواهرها؛ در خیمه داماد به جای هلهله شیون می کنید؟ ». الله اکبر ... کربلا به پا شد.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :