یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

سرافراز تا ابد

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          قدیمی های ما که خدا بر طول عمر زندگانشان و بر شادی روح درگذشتگانشان بیفزاید، روزها و شب های ماه محرم الحرام را قسمت می کردند. دلیلش آن بود که مبادا یکی از حماسه های گلگون عاشورا از قلم بیفتد و فراموش شود. بدین ترتیب اول محرم را به حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام اختصاص می دادند. دوم محرم الحرام که مصادف با روز ورود اهل بیت به سرزمین کربلا بوده، به مصیبت ورود پرداخته می شد. سوم ماه، دل ها را روانه خرابه شام و ساحت « خاتون ناز » می کردند. تا اینجا و نیز از پنجم به بعد، هرچه بود، تعلق به بنی هاشم و اهل بیت گرامی اباعبدالله الحسین علیه السلام داشت. اما شب و روز چهارم محرم الحرام سخن از آل الله نیست. صحبتی از فرزندان فاطمه سلام الله علیها به میان نمی آید. یادی از دلاوران خاندان بوتراب درکار نیست.

چهارم محرم الحرام سنخیتی تام با همه ما دارد. چهارم محرم الحرام نوبت به یک تصمیم گیری می رسد. کوتاه اما به اهمیت تمام زمین و آسمان. چهارم محرم الحرام همان بریده ای از تاریخ است که ذاکران مصیبت خاندان عصمت علیهم السلام، به یاد و روایت آن « سرافراز تا ابد » می پردازند. همان افسر ارشدی که هم تاریخ اسلام را تغییر داد و هم دست آخر خودش دچار تغییر شد. به خداوندی خدا اکنون که این کلمات را به رشته تحریر در می آوردم، هراسی عمیق در دلم موج می زند که مبادا با گفتن این عبارات، دل آن دلشکسته را بشکنم. دلیلش آن است که از کربلا به بعد، دل آن شیرمرد خیلی رقیق شده است. به مجرد شنیدن نام کربلا، اشکش در برزخ جاری می شود. هنوز سرافکنده است علی رغم آنکه ارباب او را سرافراز می خواند.

روزی که مسوولیت یک هنگ کامل را به او دادند تا به استقبال حسین بن علی سلام الله علیهما برود، نیک می دانست که پذیرفتن این مسوولیت، دودمان او را به باد می دهد. در عین رعایت مفاد ابلاغیه حاکم کوفه، تلاش کرد تا نهایت مدارا را با خاندان عصمت و طهارت بنماید. وقتی نماز جماعت را به پیشوایی حضرت اباعبدالله علیه السلام اقامه کرد، سربازان تحت امرش اعتراض کردند اما او خوب می دانست که پیشوایی تنها از آن این خانواده است.

همه چیز از آنجا شروع شد که وقتی امام علیه السلام به او که جنگاوری زبده و افسری عالی رتبه بود، خطاب فرمودند: « ثکلتک أمک »، با تمام خشم سکوت کرد و با سری افکنده، زیر لب گفت: « افسوس که مادرت فاطمه است ». حوادث روزهای آخر ذوالحجة تا روز عاشورا، به سرعت باد می گذشتند و هرکس به آخر کار خود نزدیک می شد. شب دهم تا صبح نخوابید. در حال احتضار بود. در خیمه ستاد، با سری سنگین از افکار آشفته قدم می زد. از چپ به راست. از بالا به پایین. می رفت و برمی گشت. نمی دانست که در خاتمه به بالا می رسد یا پایین. به چپ می رسد یا به راست. یکسو خود را در لباس ژنرالی تصور می کرد. تیمسار سرتیپ حر بن یزید ریاحی. از سوی دیگر خود را مضحکه سپاهیان و همرزمانش می دید. حتما همگان می گفتند که جناب سرهنگ حر بن یزید، از تعداد اندک یاران اباعبدالله علیه السلام ترسیده است. واقعیت آن بود که حر از کسی نمی ترسید او از خودش وحشت داشت.

مطمئن بود حتی اگر بخواهد، نمی تواند مسیر عوض کند. یقین داشت از یکسو مانده و از سویی رانده خواهد شد. یقینی ناشی از وحشت بی حد و حصر، آن پهلوان کوفی را دربرگرفته بود. باوری برخاسته از خوف ناشی از سیه رویی. هیچ امیدی در دلش نبود. به موهای سرش چنگ می زد و اشک می ریخت. زیر لب از خودش می پرسید: « یعنی ممکن است؟ ». تمامی راه ها را برخود بسته می دید. از هر طرف به چادر خیمه برخورد می کرد. چرا همه سو سیاه بود؟ سرش را بلند کرد و با تمام وجود فریاد کشید « خـــــــدایا ». غلامش سراسیمه به درون خیمه آمد و پرسید آقای من شما را چه می شود؟ حر با اضطراب او را از خیمه بیرون راند و دوباره سر در جیب تنهایی و دلهره فرو برد. قدم می زد و آرزویش این بود که قبل از سپیده دم، جانش از تن خارج شود. اما مرگ، آن شب با او بیگانه بود. قدم می زد و قدم می زد تا صدای اذان صبح بلند شد. هیچگاه صدای اذان اینقدر او را نیازرده بود. دلش نمی خواست صوت موذن بلند شود. چه کار باید می کرد؟ کاش کسی بود و به او بشارتی می داد از امکان اینکه حسین بن علی او را می پذیرد. به امکانش هم دلخوش بود.

برخاست و وضو گرفت. نمی دانست رطوبت صورتش از اشک است یا آب وضو. کتاب خدا را با دستی لرزان برداشت و بالا آورد اما نتوانست و بر زمین گذاشت. خوف او را علیل کرده بود. به جهنم خودساخته اش نزدیک و نزدیک تر می شد. بعد از نماز، سر به سجده گذاشت. ذکر یونسیه به طور ناخودآگاه بر لبانش جاری شد « لا إله إلا أنت، سبحانک إنی کنت من الظالمین ». یک مرتبه به صیغه ماضی فعل « کان » توجه کرد. سرآسیمه سر از سجده برداشت. هیچ چیز و هیچ کس را نمی دید. آشفته بود اما از اضطراب دیشب خبری نبود. وقاری ناشی از برق امید، بر دل لرزانش حاکم شد. زیر لب زمزمه کرد « قل یا عبادی الذین أسرفوا علی أنفسهم؛ لا تقنطوا من رحمة الله » رحمت الهی را خوب می شناخت. همان بود که مادرش فاطمه بود. سر به زیر افکنده و پاپوش رزم بر گردن آویخته، رفت تا به خیمه گاه اباعبدالله علیه السلام نزدیک شد. اصحاب دویدند تا تعرض این سرهنگ گستاخ را پاسخ دهند اما میزبان خود به استقبال آمده بود. زودتر از آنان جلو رفت و ایستاد تا این آخرین میهمان را پذیرا باشد. حر با سری افکنده و صورتی پنهان در اشک شرم، به حضور نور رسید. جملات زیادی برای گفتن آماده کرده بود ولی همه را فراموش کرد. هنوز سرش پایین بود و تاب نگاه امام را نمی آورد. لبانش از هم باز شدند و با زحمت گفت: « قد کان منی ما کان، هل لی من توبة ؟ » سکوتی به وسعت چندین قرن حاکم شد و تنها حقیقتی که قدرت شکستن این سکوت را داشت، کلام آن ارباب بود که فرمود: « إرفع رأسک ».

گفـت: سـر بـالا کــن ای مـهـمــان ما

ای بـه چـشـمــت، سـرمـــه عرفان ما

عـــــــذر کمتر جـو که در این بارگاه

عـفــو مـی گــردد بــه دنـبـال گـنــــاه

تـو ســرافــرازی، عــدو پستت گرفت

خــاک پــای مــادرم دسـتـت گــرفــت

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

بـازجـویـد روزگـار وصـل خـویــــش

 

ـ اشعار از استاد بزرگوار جناب آقای حاج علی انسانی

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :