یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

سرآغاز غم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

در بارگـاه قــدس که جای مـــلال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

سخن از سر عظیم خلقت، حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام است. سخن از آن راز سر به مهری است که تمام انبیاء و اولیا، سیاه پوش غمش هستند. همان که جد و پدر و مادرش را از بدو تولد در عزای خود نشانید و داغ حزن خود را بر دل تمام عالم و آدم گذارد. صحبت از آن مرد غریبیست که هرچه داشت، در راه حقیقت فدا کرد. اگر کسی بخواهد آغاز غم را بنویسد، باید از عطش مادر باردارش در دوران حمل بگوید. باید از لحظه تولد آن یگانه و نوحه سرایی جبرئیل امین بنگارد. از جریان دردائیل و فطرس با گهواره آن نوزاد غم آفرین.

آری؛ این حسین است که عالم را دیوانه غم عشق خود ساخته است. بیایید در بیت الأحزان غمش باهم بنالیم. می خواهم پیش از هرچیز به خاطره شبی اشاره کنم که شاهدان زنده بسیاری دارد. من قادر به شرح ماجرا نیستم. اگر کسی خواست جزئیات آن را بداند، از یکی از شاهدان بپرسد.

ـ زمان: شب پنجم شعبان المعظم سال یکهزار و چهارصد و بیست و یک هجری ( آذرماه سال یکهزار و سیصد و هفتاد و نه خورشیدی )

ـ مکان: یکی از اتاق های هتلی در کربلای معلا؛ نزدیک به حرم حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام

ـ راوی: جناب آقای حاج سید محمود مؤمنی

ـ شرح مختصری پیرامون حکایت: جریان مربوط به خانم کارگری است که همه ساله در دهه نخست ماه محرم الحرام، مجلس عزای سیدالشهداء علیه السلام را در خانه محقر خود برپا می داشت. یک سال بنا به مشکلات مالی و نیز دست تنها بودن، از اینکار منصرف شده بود اما به یکباره همه چیز تغییر کرد. خانمی که خود را « فاطمه عرب » نامید، به یاری او آمد و مجلس برقرار شد تا اینکه ...

          من از شرح ادامه ماجرا عاجزم. فقط اینقدر بگویم که خود راوی حکایت که آن را تنها با یک واسطه از همان خانم کارگر شنیده بود، وقتی جریان را به انتها رسانید، صیحه ای زد و از حال رفت. اگر شاهدانی که در زمان نقل حکایت حضور داشتند، جریان را در خاطر دارند و نقل آن را بلامانع می بینند، برای سایر دوستان تعریف کنند.

          آری حکایت ماه عزای آن سلطانی است که مرحوم حاج رسول ترک را چنان دیوانه عشق خود نموده بود که ضجه می زد و از عمق جان فریاد می کشید: « یارالی ... حسین ». همان اربابی که مرحوم نظام رشتی وقتی از حال عادی خود خارج می شد، همراه با اشک زمزمه می کرد: « ای حسین آقا ». همان آقایی که مرحوم حاج شیخ جواد انصاری همدانی به عبدالزهراء برقکار سفارش نمود که دلش را تنها و تنها سراپرده عشق او قرار دهد، تا به راه حق هدایت شود.

سخن از سلطان کونین اباعبدالله الحسین علیه السلام است. آن شهید آگاهی که جاوید است و جاودانگی همه چیز به برکت اوست. ماه محرم چند روز دیگر آغاز می شود. در این ماه نباید به چیزی جز مصیبت ارباب بی کفن اندیشید. روزها باید در فکر روز تنهایی او بود و شب ها در اندیشه شب غربت اهل و عیالش.

« روز از روز تو می سوزم و شب از شب تو »

یکی دیگر از گرفتاری های دوره آخر الزمان این است که دیگر همانندی برای امثال مرحوم حاج شیخ رضا سراج ـ رحمه الله ـ وجود ندارد و اصطلاحا « به جای شمع کافوری، چراغ از نفت می سوزد ». ورود مرحوم سراج در مصایب حضرت سیدالشهداء علیه السلام، منحصر به فرد بوده است. پدر بزرگوارم مطالبی را از ایشان نقل می کند که با یک واسطه کمر آدم را می شکند ( چه برسد به آنکه گوینده، خود مرحوم سراج باشد ). نقل است که روزی در حرم ارباب از ایشان درخواست می کنند تا روضه حضرت علی اکبر علیه السلام را بخواند. مشارالیه می گوید مانعی ندارد؛ به شرط آنکه تعدادی از این پیرمردها بروند زیر بغل های حسین را بگیرند و از حرم خارج کنند تا من روضه بخوانم. آخر نمی شود در پیش روی پدر، روضه جوان پرپرش را خواند.

کربلا همه اش فاجعه است. همه اش کمرشکن و جانگداز است. از ورودش تا خروجش. از رکاب گیری جوانان تا قافله سالاری شمر بن ذی الجوشن. از نوشانیدن تا ننوشیدن. از غوغا تا خموشی. از آستین در دهان تا معجر نیم سوخته. از خاک تا افلاک. از صبر امام تا بی صبری فرشتگان. اگر آنان که در کربلا بودند، بویی از انسانیت برده بودند، این وقایع هرگز اتفاق نمی افتاد.

چند روزیست با مجموعه ای از اشعار شب شعر عاشورا همدم شده ام. دلم می خواهد در ماه محرم هر روز به جای روضه خواندن، روضه بنویسم. امروز داشتم ابیاتی از مصیبت خرابه شام را می خواندم. خدا بگویم این شعرا را چه کار کند. آتش می زنند و خاکستر می کنند. شاعره ای به نام منصوره عرب سرهنگی، شعری دارد به نام « خواب سرخ ». آن شعر را می نویسم و شما را با اشک های گرمتان تنها می گذارم:

بـخـواب بـر سـر زانــوی خـسـتـه ام، سـر بـابـا !

مـنـم هـمــان کـه صـدا می زدیــش: دخـتـر بـابـا

دلــم گـرفــت از ایـن کـوچـه هــای ســرد غریبـه

چـه دیـر آمـدی ای ســـر ! کجاسـت پیکــر بـابـا؟

مـیـان شــــام سیــاهـــی کـه یـک سـتـــاره نـدارد

دلــم خـوش اســت به نــور حضـور پـرپـر بـابـا

چـرا نبـود در آن روز، فـرصـتـی کـه خـدایـــــا

مـن ســه ســالــه شــوم، پـاســدار سـنـگـر بـابـا؟

چه خوب می شد اگر می شد این پرنـده کوچک

مـیـــان خــــون و پـریــدن، فــدای بــاور بــابــا

صـبـور بــاش! ســرت سـربـلـنـد بــاد، مـبـــادا!

نـگـــــاه دشـمـنــی افـتـــد، بــه دیــده تــر بـابـــا

بــخــوان برای من امشب در این سکوت خرابه

کـه خــواب ســرخ بـبـیـنـم، بـریـده حنجـر بـابـا

دلــم گـرفــت از ایــن کـوچــه هـای سرد غریبه

چــه دیـر آمـدی ای ســر! کجــاست پیکـر بابـا؟

مــرا بـبـر بـه دیــارم بـه کـوچــه هــای مدینـه

بـه خـانـه مـان، بـه هـمـان کـلـبـه مـحـقـر بابـا

بـخـواب بـر سـر زانـوی خسـتـه ام، سـر بـابـا!

.......................................................

و چـنـد لـحـظـه بعـد، آن صـدای گـریـه نیامـد

رسـیـده بـود گـل کـوچـکـی، بـه مـحـضر بابـا

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :