یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

تقصير معلم است

بسم الله الرحمن الرحيم

 

دیشب با یکی از دوستان ریاض در مورد بروز پدیده ای به نام نفاق تربیتی صحبت می کردیم. می گفت بسیاری از کسانی که فرزندانشان را در مدارس اسلامی ثبت نام می کنند، دنبال دو هدف هستند یکی قبولی در کنکور و دیگری اینکه فرزندشان در محیط سالمی به دور از مواد مخدر و فساد اخلاقی رشد کند. یعنی به عبارت دیگر دنبال بعد اعتقادی و دینی مدرسه مورد نظر نیستند. حتی در پاره ای از موارد خانواده دانش آموز، فرزند خود را نسبت به آنچه ممکن است در مدرسه مطرح شود، واکسینه می کنند.

بسیاری از خانواده ها اهل اینترنت بدون کنترل و ماهواره و موسیقی هستند. فرزند ایشان هم بین آنها پرورش یافته است اما خوب می دانند اگر مدرسه بویی از اینگونه جریانات ببرد، اخراج آقازاده قطعی است. روز مصاحبه پیراهنی ساده تن دانش آموز می شود. مانند گزینش ادارات او را توجیه می کنند. مطالب خطبه اول و دوم آخرین نماز جمعه شهر، فهرست وار برای او نوشته می شود ( پدرش برای استخراج این مطالب مجبور شده دو ساعتی را پای سخنان طولانی خطیب جمعه صرف کند ). مادر بدون آرایش و پدر با لباسی ساده و بدون استعمال عطر و ادوکلن به مدرسه می روند. پاسخ بعضی سوالات از پیش تعیین شده است.

س: اوقات فراغت خود را چگونه سپری می کنید؟

ج: خواندن کتب شهید مطهری، مطالعه فقه و اصول

س: از بین هنرمندان معاصر از چه کسی خوشتان می آید؟

ج: از آقای سعید حدادیان

س: مگر سعید حدادیان هنرمند است؟

ج: خوب بله دیگه خوب می خواند. عرفانی است.

س: سبک بازی کدام هنرپیشه را می پسندید؟

ج: همانی که در فیلم های جنگی و انقلابی همیشه شهید می شود. اسمش را الان یادم رفته.

س: نوار گوش می دهید؟

ج: بله زیاد – مرحوم کافی، آهنگران، منصور ارضی و از این قبیل.

س: تا به حال نماز شب خوانده اید؟

ج: بپرسید تابحال نماز شبتان ترک شده

س: شما که اینقدر متدین هستید بگویید مایکل جکسون را می شناسید؟

ج: نمی دانم شاید رییس جمهور اوگاندا بوده. نه؟

س: عجب، شما از کودکی خاطره ای دارید که خیلی به آن بیندیشید؟

ج: بله، خاطره اولین باری که سردر مدرسه شما را دیدم. در هاله ای از معنویت فرورفتم و همان شب سیدی نورانی را در خواب دیدم که می گفت تو در این مدرسه درس خواهی خواند.

س: تابحال پدر و مادر شما با هم دعوا کرده اند؟

ج: نه آقا به خدا آنها برای همدیگر می میرند. البته قبلش هردویشان برای غربت امام عصر علیه السلام می میرند. و نیز برای فداکاری امثال شما در مسیر خدمات به امام زمان علیه السلام نیز گاهی غش می کنند.

س: نوع پوشش مادر شما چیست؟

ج: چادر مشکی – البته زیرش هم مانتوی بلند و گشاد می پوشد و گاهی هم روی چادر برزنت به سر می کنند.

          خلاصه کلام اینکه معلم مصاحبه کننده کنار برگه مصاحبه دانش آموز مورد نظر یک علامت می زند که بابا این پسره نفر سیصد و سیزدهمی از یاران حضرت است و به صحت و سلامتی ثبت نام می شود. البته غیر از موارد شفاهی لازم است معدل بالا و نیز توان پرداخت شهریه را داشته باشد.

          از هفته اول همه چیز شروع می شود. اوایل چندتا سوتی می دهد. گاهی اشعار فلان خواننده آن طرف آب را زمزمه می کرده که تا دیده آقای فلانی که خودش ختم این حرف هاست دارد گوش می دهد، به شعر مورد نظر ریتم سینه زنی داده است. کم کم نفاق را خوب می آموزد. برای اینکه به معلمین نزدیک شود، هنگام نماز سرش کج می شود. کار به جایی می رسد که آن یگانه دوران ( ابلیس را می گویم ) قطره اشکی هم عنایت می کند و هر از چندگاهی فرش نمازخانه از عطر اشک ریایی لبریز می گردد.

          نفاق غوغا می کند. غیبت و تهمت رواج کامل دارد اما کسی حاضر نیست با گچ مدرسه که بیت المال است روی تخته یک کلمه حرف اضافی بنویسد. بردن آبروی هم کلاسی اش یا هرکس دیگر برایش از آب خوردن راحت تر است اما هنگام وضو آنقدر چرک زیر ناخنش را با سوزن می تراشد که خون می آید.

          سر کلاس فقه مرتب سوال می کند و از جزئیات می پرسد. کم کم همه باور می کنند که شیخ انصاری دوباره متولد شده. الله اکبر عجب تحفه ای است این آقازاده.

          امان از بعد از فارغ التحصیلی. در همین مرخصی آخری که به تهران رفته بودم بسیاری از دانش آموزان دسته گلم را دیدم که سیگار لای انگشتانشان بود، زنجیر طلا به گردنشان و البته خیلی با حرارت از دین و بی دینی حرف می زند. مقصر کیست؟ خانواده، دانش آموز، معلم، سیستم گزینش یا همه یا هیچ کدام؟ مقصر معلم است. اگر من ریا نکنم شاگردم یاد نمی گیرد. بیاییم خودمان باشیم. سخت است ولی به مقدسات قسم، جواب می دهد. مرحوم استاد مطهری می گفت: چرا فرزندان روحانیون را از کودکی لباس روحانیت به تن می کنند؟ کودکی این بچه را و جوانی اش  را می گیرند. نه کودکی می کند و نه جوانی. مانند بمبی است که در روز انفجار جامعه را به لجن می کشد.

          خدا به ما رحم کند. اکنون که کسوت معلمی با بی لیاقتی هایم و نالایقی هایم از تنم بیرون آورده شده، به درگاه خداوند متعال عرضه می دارم که بابت همه ریاها، تزویرها و حقه بازی هایم از خدا شرمنده ام. با رفتار ناشایستم جوانان را از معلمین دین و دینی دور کردم. خدا در روز جزا به من رحم کند. شرمنده ام اگر رفتار من و اخلاق من موجب شده شخص یا اشخاصی نسبت به متدینین و معلمین دینی بدبین شوند. همینجا اعلام می کنم که مردم من دیگر معلم نیستم. مرا نبینید. هنوز هم آدم حسابی زیاد یافت می شود.

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :