یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

نبرد بی پايان

بسم الله الرحمن الرحيم

 

فکر می کردم وقتی بمیرم، لااقل از این مبارزه بی انتها خلاص می شوم. جنگ طولانی خودم با خودم. تن به تن و خونین. اما ظاهرا این هم تصوری باطل بیش نیست. مرگ من اول بدبختی من است. سال گذشته مثل چنین شبی از عرفات حرکت کرده و به مشعر الحرام رسیده بودیم. روز عرفه نزدیک غروب آفتاب، حالم خیلی بد بود. سقوط تدریجی خودم را با چشمانم می دیدم. دستم به هیچ کجا نرسیده بود. گاهی درجه برخی از انسان ها به قدری بالاست که به عشق دیدن گل روی امام زمانشان به عرفات می روند. اما من اینطور نبودم. هرچه زار زدم و التماس کردم، ظاهرا بی اثر بود. من در پی شرفیابی به محضر امام عصر علیه السلام نبودم. هدفم آن بود که اسمم از فهرست دشمنانشان خط بخورد. به خودم، موجودی ام، بدهی هایم و مطالباتم نگاه می کردم. گذشته ای تباه، تجارتی ورشکسته و متضرر، مطالبات در حد صفر و توان حرکت هم نداشتم.

تابحال واقعیت خودتان را دیده اید؟ خدا شاهد است که اگر هرکدام از ما واقعیت خودمان را ببینیم، جان به جان آفرین تسلیم می کنیم. مگر یک نفر چقدر کثیف می شود؟ روح ما مانند لباس چرکی که هرگز شسته نشده، بوی تعفن گرفته است. جالب اینجاست که برای پوشاندن این بوی گند، دائم به خودمان عطر و ادوکلن می زنیم. گفته اند مرحوم حاج شیخ رجبعلی خیاط ـ رحمة الله علیه ـ بوی تعفن غیبت را می فهمیده است. عجیب نیست؟ واقعیت من و امثال من، همان روح بدبوی سیاهی است که نورش را با خباثت گناه و خطا، خاموش کرده ایم.

سال گذشته، عصر عرفه را با خواندن دعای عرفه حضرت سید الشهداء علیه السلام شروع کردیم. عجب حالی داشت. این دعا اگر به گوش اهلش برسد، از شرم آب می شود. چرا من آب نشدم؟ پاسخ روشن است؛ چون اهلش نیستم. من اصولا اهل هیچ چیز نیستم. نه اهل نمازم، نه روزه، نه دعا و نه عبادت. ولی چرا اهل تهرانم. اهل دنیا هستم. به جان مادرم پول را خیلی دوست دارم. شهواتم برایم خیلی مهم هستند. دنیا مرا شیدای خودش کرده. من اهل خیلی چیزها هستم ولی اهل عرفه نیستم.

رنگ آفتاب که تغییر کرد، فهمیدم که روز دارد به پایان می رسد. ناله کردم. فریاد زدم. التماس کردم اما دل هیچ کس به حال من تیره بخت نسوخت. می دانید چرا؟ چون خودم دلم برای خودم نمی سوزد. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، تصمیم می گیرم که روزی بدون گناه را سپری کنم اما پایان همان روز می بینم سیاه تر از روز قبل شده ام.

آفتاب عرفات هم مثل بخت من بالاخره غروب کرد. شب عید آغاز شده بود. به سوی مشعر الحرام حرکت کردیم. قرار است که مشعر محل شعور و درک باشد اما می خواهید بدانید من چه چیز را درک کردم؟ این را که اگر پتوی نازکی را محکم به دور خودم بپیچم و در جایی دور از باد بخوابم، راحت تر و گرم تر خواهم بود. با چهار نفر از دوستان، کنار هم خوابیده بودیم. هروقت چشمم را باز می کردم و آسمان مشعر را می دیدم، از خودم خجالت می کشیدم. اهل حال بیدار بودند و من به خاطر ضعف جسم و روح و دین و ایمان، خوابیده بودم. تمام نگرانی من در صحرای مشعر این بود که چرا صف توالت طولانی است. جالب است نه؟

نمی دانم در صحرای قیامت با من و امثال من چه معامله ای می کنند. در روایت داریم در قیامت عده ای از فرط حسرت دستشان را می جوند و خودشان هم نمی فهمند. عجیب است نه؟ اصلا عجیب نیست. اینها همان هایی هستند که در مشعر به جای سابقه سیاهشان، غصه صف طولانی مستراح را خورده اند.

صبح عید قربان وارد سرزمین « منی » شدیم. سرزمین آرزوها... داشتم به آرزوهایم فکر می کردم. خانه ای بزرگ و راحت، خودرویی شیک و گران قیمت، پس انداز کافی و درآمد سرشار بدون دردسر و اضطراب. پول را خیلی دوست دارم. پول خیلی خوب است. پول آدم را بزرگ می کند. پول باعث می شود که کسی عیوب آدم را نبیند. خدا همه درگذشتگان فهمیده را بیامرزد. مرحومه مادر بزرگم همواره می گفت: « دو چیز را هیچ کس نمی فهمد؛ مرگ فقیر و ننگ غنی ». پول، ننگ را هم می شوید. اصلا باعث می شود هیچ کس در امام زمانی بودن آدم شک نکند. آرزوی من اینها بود. سفیدی رنگ پول، چشمانم را از دیدن سیاهی رنگ نامه اعمالم بسته بود. آرزویم هم دنیا بود. نخستین کاری که صبح روز عید قربان انجام دادیم، رمی جمره بود. رفتم و شیطان ملعون را سنگ زدم. خودم را نمی دیدم که استاد شیطان هستم. من گاهی از شیطان هم بهتر خودم را فریب می دهم ولی تابحال به خودم سنگ نزده ام. بعد از آن، قربانی کردیم. گوسفند نگون بخت را کشتیم تا حاجی شویم. من حج را خیلی دوست دارم ولی صد البته کمتر از پول. حج خیلی حال می دهد. با صفاست ولی افسوس که این جنگ لعنتی تمام نمی شود. نبرد بی انتهاست. حج را هم مثل زیارت کربلا و سایر مشاهد مقدسه، حرام کردم و به هدر دادم. افسوس که آن فضای سرشار از معنویت را فدای آرامش و حال شخصی خودم کردم. برخی از رفقا و همراهان سال قبل، امسال هم مشرف شده اند. خوش به حالشان ولی من اگر امسال هم مشرف می شدم، گوساله می رفتم و گاو برمی گشتم. هر غلطی می خواستم بکنم در همان سه حج متوالی کردم. آدم نشدم و نخواهم شد تا روزی که برای اولین بار بتوانم خودم را شکست دهم. یکبار به خودم نه بگویم. یکبار به جای دل امام زمانم، دل خودم را بشکنم. آن روز نبرد به پایان می رسد و دیگر به حج و عمره هم نیاز نیست.

حج اول، سرم را تراشیدم. راستش را بخواهید قدری شبیه بنده ها شده بودم اما به من بندگی نیامده من کلا آدم آقامنشی هستم. من اینقدر خودم و تمایلاتم را دوست دارم که دلم می خواهد خدا به خاطر من حلال و حرامش را عوض کند. البته واقعیت آن است که خیلی وقت ها حلال و حرام اصلا برایم مهم نیست ولی ژستش را از محیط های مذهبی سرشار از ریا، خوب یاد گرفته ام. گناه و لغزش برای من مانند نوشیدن یک لیوان آب است. گاهی در یک جرعه و گاهی در چند جرعه. از دست خودم خسته ام. کاش می شد یک وردی چیزی پیدا کنم و با خواندنش یک مرتبه تبدیل به سلمان فارسی شوم. البته خیلی امام زمان علیه السلام را دوست دارم ولی خوب از گناه هم خوشم می آید ( چند تا روایت هم خوانده ام که این مساله را توجیه می کند ). هرکس مثل من است و وردی چیزی به یاد دارد، بگوید تا من هم عمل کنم. خدا مرحوم حاج شیخ احمد کافی را رحمت کند. شعر قشنگی می خواند که دو بیتش این بود:

افسـوس که عمـری پـی اغیـار دویدیـم

از یـار بمانـدیـم و به مقـصـد نرسیدیـم

سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم

جـز حسـرت و انـدوه متـاعی نخریدیـم

من غیر از حسرت و اندوه، گناهان زیادی نیز خریده ام. امشب ناامید از همه جا ( غیر از آنجا که در تمام این سال ها چشمی به درگاهش داشته ام )، سفره دلم را پیش خودم پهن کردم و دیدم این محسن بدبخت واقعا محتاج ترحم است. کاش آن حاجی واقعی، دلش به حال من بسوزد و به من هم رحم کند. حاج منصور ارضی در یک شب ماه مبارک رمضان در مقام درد دل با خدا می گفت: « خدایا بنده بدبخت تر از من هم داری؟ ». من جواب می دهم بله آقای حاج منصور، من از تو بدبخت ترم. هجده سال است درگیر یک جنگ تحمیلی و دفاع مقدس هستم. در تمام این هجده سال، همواره شکست خورده ام و امروز دیگر امیدی به پیروزی ندارم. شاید امشب آن کسی که التماس مرا در عرفات شنیده، دلش به حال زار من بسوزد و مرا در این جنگ یاری کند. دعایم کنید من هم دعایتان می کنم. 

     

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٤
تگ ها :