یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

شيرمرد خاموش

بسم الله الرحمن الرحيم

 

بخواب ای مظلوم ترین ... بخواب. شاید در آغوش خاک، آرام بگیری. بخواب که کسی لیاقت تو را ندارد. این نامردمان تو را نمی خواهند. بخواب ...

اشکی گرم به آرامی از گونه ام جاریست. کسی حتی خاطره اش را نیز نمی خواهد. آن ابرقدرت تنها بود. هنوز از جای جای زخم های بدر، خونابه می چکید که حماسه احد را آفرید. و ناآرمیده از رنج احد، خود را به خندق بلا افکند. آن ساعتی که سر از بدن منحوس عمرو بن عبدود جدا می کرد، بعضی ها فهمیدند که کسی تاب دینمداری این مرد را نمی آورد. بر سر دست برادرش، جانش، عزیزش، مرادش و مقتدایش، خوش لحظاتی داشت و مثل همه خوشی ها البته کوتاه. همانگونه که در جوار خاتون خانه اش ...

قلم از دستش گرفتند و بیل به کفش نهادند. شد کشاورز نمونه و مدال آبادگری بر گردنش آویختند. کرسی تدریسش را مبدل به حفر چاه در دل صحرا کردند. همان شیطان صفتان دین گریز. مگر او یگانه محرم سر وحی نبود؟ ... علی بخواب ... این روبه صفتان، تاب حکومت شیر را ندارند. کسی نبود که به دلش زخم نزد. همه او را آزردند. هم دوست و هم دشمن؛ دوست با جهل و دشمن با غدر. نوف بکالی اشک روانش را در دل شب تار دیده بود. می گفت دل را می سوزاند. و می سوزاند ...

وقتی سومی توسط جماعت مسلمین کشته شد، به در خانه اش هجوم آوردند. می دانستند کسی جز او اموال به غارت رفته ایشان را باز نمی گرداند. آنها علی را نمی خواستند. می خواستند اموالشان را بازپس بگیرند. در ابتدای ورودش به کوفه هر روز در نماز صبح سوره « سبح اسم ربک الأعلی » می خواند. شایع کردند علی سوره دیگری بلد نیست. خشکسالی شد، متوسل به دست مشکل گشای فرزندش حسین علیه السلام شدند. زینبش به زنانشان قرآن درس می داد. خلیفه بود اما همدل و همراه نداشت. فتنه پشت فتنه. خدایا که چه صبری دارد این ابرمرد؟

امشب امام مجتبی علیه السلام به خواسته طبیب، همه را از خانه خارج کرد. چند طفل یتیم، کاسه شیر تر شده از اشک به دست، پشت در خانه ایستاده بودند. همه رفتند اما اصبغ بن ابی نباته باقی ماند. سبط اکبر علیه السلام سبب را پرسیدند، در جواب گفت: « همه امیدم اینجاست. کجا بروم؟ ». حجره را خلوت کردند. نزدیکانش را نصیحت گفت و وداع کرد. از نماز گفت و از عظمت اشک یتیم. سکوت سنگینی حکمفرما بود. دیده تبدارش را گشود و اشاره کرد: « همه بیرون بروند به جز فرزندان فاطمه ». سفره خلوت راز گسترده شد و مجلس به درازا کشید. ناگهان دیدند در گشوده شد. ندا آمد: « آقا می فرمايند: بگوييد عباسم بيايد ».

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :