یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

به بهانه ميلادش

بسم الله الرحمن الرحيم

 

هیچ کارت دعوتی از سوی او برایم نرسیده. چند سالی می شود که مرا فراموش کرده و البته مثل همیشه حق با اوست. خیلی ها با شادی به هم می گویند که به جشن میلادش دعوت شده اند. خوش به حالشان. از تهران برایم پیام فرستاده اند که صدایت در فلان مجلس پخش شده. بابا نامردها چرا صدایم؟ مگر خودم آدم نیستم؟ ولی شرمنده ام؛ چون به راستی خودم آدم نیستم. چه بگویم و با که بگویم که آن شاه دیگر این رعیت را نمی خواهد. هرچه درباره کرامتش گفته اند، درست است ولی دیگر مرا نمی خواهد و باز هم مثل همیشه حق با اوست.

اشک مجالم نمی دهد. نه هدیه ای فراهم کرده ام و نه لباسی درخور آن جشن به تن دارم. از دعوت هم که خبری نیست...

یاد برخورد جدش با آن مست افتادم که سرش را از شرمندگی در آن کوچه تنگ به پایین افکنده بود بلکه در آن حال با حجت خدا رخ به رخ نشود. همین که به امام نزدیک شد و گرمی نور وجود آن یگانه را حس کرد، شنید که حضرتش فرمودند: « در هر حالی که هستید، سرتان را از ما خاندان پایین نیندازید ».

بگذارید یکبار هم که شده مانند گداهای پررو و سمج، بدون دعوت راه بیفتم. یا راهم می دهند و یا نه. بالاخره رسواتر که نمی شوم. می شوم؟ بگذارید یکبار هم با دست خالی بروم ( یادم نیست سابق بر این هدیه می بردم یا نه ). بگذارید یکبار هم با همین لباس پاره بروم. آخرش این است که راهم نمی دهند. بدتر که نمی شود؟ تازه می شود مثل الآن...

صدای گرمی از داخل حریم به گوش می رسد. تمام آنان که محرم بوده اند، داخل هستند و نامحرمان حضور ندارند. بالاخره من چکار کنم؟ در بزنم؟ اگر باز نکنند چه؟ اگر باز کنند و راه ندهند چه؟ اگر باز کنند و مرا با شدت برانند چه کنم؟ اگر جلوی همه میهمانان، آبرویم را ببرند چه؟ اگر همه بفهمند محسن فرهمند که صدایش دارد در جشن پخش می شود، خودش دعوت ندارد چه؟ می ترسم... خدایا با این همه بی آبرویی چه کنم؟ خدایا کسی هست آبروی ریخته ام را بخرد؟ مرا با خود داخل حریم ببرد؟ شفاعت مرا پیش صاحب خانه بکند؟ وای بر من که بهشت قرب را به سیلی نقد فروخته ام.

جمع دیگری هم مثل من بیرون در نشسته اند. هرکس در خودش فرو رفته و سر به زیر دارد. همه محزون و محرومند مثل من. اصلا بگذارید بروم آنها را جمع کنم و برایشان بخوانم. نه؟ خوب نیست؟ ما بی آبروها بیرون جشن بگیریم. چطور است؟ زمانی طول می کشد تا قانعشان کنم که بابا این یارو که صدایش دارد توی فلان جلسه پخش می شود، من بدبخت هستم. حالا چه بخوانم؟

با همین روی سیاهم آقاجون دوستت دارم

با همین بار گناهم آقاجون دوستت دارم

          عجیب است که این بیچاره ها هم مثل خودم هنوز اشک دارند و زمزمه می کنند. هیچکدام رویمان نمی شود به هم بگوییم که کسی ما را دعوت نکرده. زمزمه است و اشک... همان که اگر قبلا بود، الآن ما هم داخل بودیم. شمایی که داخل هستید ما بیچاره ها را دعا کنید.

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :