یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

خر خسته و صاحب خر ناراضی

بسم الله الرحمن الرحيم

 

وقتی بچه تر بودم، این جمله را از اطرافیانم در برخی موارد می شنیدم که به نقل از مرحومه مادر بزرگم می گفتند: « خر خسته و صاحب خر ناراضی ». دغدغه های ذهنی دوران کودکی مانع شده بود که یک بار بپرسم چرا وقتی خر خسته می شود، بازهم صاحبش ناراضی است؟ سوال ساده ایست ولی به ذهن من نرسیده نبود.

قدری که بزرگ تر شدم، فهمیدم گاهی اوقات خستگی و پرکاری، رضایت نمی آورد. برداشت ساده ایست ولی برای من خیلی مهم بود.

در دوران جوانی ( البته هنوز پیر نشده ام و شاید هم هیچ وقت پیر نشوم ) مدرس ما این آیه از قرآن کریم را برای ما خواند که خداوند متعال می فرماید: « أنبئکم بالأخسرین أعمالا الذین ضل سعیم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون أنهم یحسنون صنعا ». چقدر جالب بود که فهمیدم مرحومه مادر بزرگ من حکیمه بوده و من نمی دانستم. حکایت خر و صاحب خر، حکایت ما و امام عصر علیه السلام است ( البته خودمانیم من خیلی هم خودم را خسته نکرده ام ). برنامه هفتگی ما از موادی تشکیل شده که مقدار قابل توجهی از آن، مشتمل بر نوعی عرض ادب و آستان بوسی نسبت به ساحت قدس مهدویست. از صبح علی الطلوع شنبه تا غروب جمعه، سعی داریم به همه امورمان رنگ مهدوی بزنیم.

- کار می کنیم تا شیعیان امام زمان علیه السلام سربار جامعه نباشند.

- ازدواج کرده ایم تا سنت اجداد امام عصر علیه السلام احیا شود.

- ریشمان را از ته نمی زنیم تا دل امامان معصوم علیهم السلام نشکند.

- تسبیح و ذکر از دست ما نمی افتد که همواره به یاد آن بزرگواران باشیم.

- در جلسات علمی شرکت می کنیم تا در مرداب متعفن آخر الزمان، تنها مدافعان گمنام آن جناب باشیم.

ای بابا این ها که همه اش خوب است، پس چرا حضرت صاحب الامر علیه السلام ناراضی است؟

یاد آن خر خوش قد و قامت بیابانی افتادم که صاحبش روزانه او را از طویله بیرون می آورد تا از چاه آب بکشد و درون استخر بریزد. خر مورد اشاره هر روز به نوعی خود را درگیر کار دیگری می کرد و وقتی عصرهنگام، صاحبش او را با چوب می زد، شیون و واویلایش گوش فلک را کر می کرد که ای ارباب ظالم، من از شدت کار و فعالیت خسته شده ام، چرا مرا می زنی؟ بالاخره یکی از روزها صاحبش او را نشانید و با آرامی گفت: « ای الاغ بیچاره، من تو را آورده ام که آب از چاه بکشی. پاییدن گوسفندان همسایه، کار سگ نگهبان است. به تو چه ربطی دارد؟ رسیدگی به گل و گیاه باغچه، کار باغبان است. چه ربطی به تو دارد؟ کشیدن گاری هیزم، مربوط به قاطر مش غلام است. تو را سننه... » و خلاصه گفت و گفت...

وقتی از سخن باز ایستاد، خر آب دهانش را قورت داد و گفت:« ببین ارباب، تنهایی شما جگر مرا خون کرده است. من نمی توانم بی کسی شما را ببینم. مرا از آب کشیدن معاف کن، قول می دهم پاسبانی گوسفندان همسایه و رسیدگی به گل و گیاه باغچه و کشیدن گاری هیزم را به تنهایی انجام دهم ». ارباب لبخندی زد و گفت: « ای خر بدبخت. واقعا که خری. تو باید کاری را که من می خواهم انجام بدهی. نه هرکار دلت می خواهد. حال فهمیدی چرا با وجود آنکه خسته می شوی، من از تو ناراضی هستم؟ ». خر مفلوک، سرش را تکان داد و با قاطعیت گفت: « فهمیدم ». فردا صبح، وقتی ارباب به سراغ خر رفت تا او را برای کار بیدار کند، دید نیمی از استخر را با آب چاه پر کرده و زیر سایه درختی مشغول مگس پرانی است. لبخندی از سر رضایت زد و به رسم قدردانی، مشتی قند به او داد.   

   خوش به حال آن خر و بد به حال من که خود را در هزارتوی نفسانیاتی که به آنها رنگ وظیفه دینی زده ام، گرفتار کرده ام.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :