یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

جا مانده از کاروان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

          خیلی وقت ها غصه این است که آن کس که تو دوست داری اش، تو را نمی خواهد و آنها که تو را دوست دارند، دلت را راضی نمی کنند. همین آدم را خسته و تنها می کند. برای مدتی طولانی ...

          دلت می خواهد گاهی به جای همه این آدم های جورواجوری که دور و برت فراوانند، او بیاید و دستت را بگیرد و با خود ببرد. یاد آن چوپان عاشقی می افتی که اطرافیانش دائما او را مسخره می کردند. می آمدند و می گفتند: « پیغام رسیده که بیا فلان جا تا به حضور ما شرفیاب شوی ». آن بخت برگشته هم می رفت و اشک شوقی می فشاند و دست از پا درازتر بازمی گشت. حتی یکبار هم در گفته آن جاهلان تردید نکرد. هربار مشتاق تر از پیش، به میعادگاه می شتافت. در بین راه قلبش می خواست از سینه بیرون بیاید. شوخی نبود. می خواست شرفیاب شود. اما خبری نبود. نه در گفته جاهلان تردید می کرد و نه در کرامت صاحب دربار. برای خودش بهانه می آورد که « حتما کسی بیچاره تر و دلسوخته تر و مشتاق تر از من راه را بر حبیب بسته است ». آخرین بار که جماعت نادان او را به میعادی دیگر فرستادند، دیگر بازنگشت... چرا که حبیب در همان موعد به میعاد آمده بود. خاک بر سرمان که چوپان هم نشدیم.

          اتفاق می افتد که با خود می گویی نکند اصلا چشمانش را بسته است؟ بلافاصله استغفار می کنی. راستش را بخواهید اصلا چرا باید مرا دوست داشته باشد؟ چه چیز من لایق اوست؟ با کدام زبان به او سلام کنم؟ با همان که دیشب دروغ گفتم و تهمت زدم؟ با کدام چشم او را ببینم؟ با همان که امروز به نامحرم گشوده بودم؟ با کدام گوش صدایش را بشنوم؟ با همان که پر از زمزمه هرزه است؟ اصلا با آن دلی که سراپرده دیو است، مگر می شود فرشته را دوست داشت؟ اگر یک شب بیاید و میهمان خانه ام شود، کدام لقمه را جلوی او بگذارم؟ همان که با هزار فریب از دست برادرم ربوده ام؟ بگذار چشم از من ببندد و حال مرا نبیند. نبیند آن که دم از عشق او می زند، هرزه ای پرده در و بی آبروست. بگذار بی اعتباری و خواری ام را نبیند.

          دلت می خواهد دهان ملتمسین دعا را پاره کنی. روزگار سیاه خودت برایت بس است. پرده نشین تو را نمی خواهد... نمی خواهد... نمی خواهد. وضوی تجدید میثاق می سازی و به قبله عشق رو می کنی. همین که سرت به آن سو بلند می شود، چیزی می بینی که آرزو می کنی زمین دهان باز کند و همان جا تو را ببلعد و نابود کند. صحنه غیر قابل تحمل است. می بینی که او هنوز به تو نظر دارد اما تیری از جانب تو بر قلبش نشسته و عمیق فرو رفته. وای بر من ... یعنی بازهم فرصتی هست؟ نوای فرشته داعی در گوش جانت طنین انداز می شود... « خوشا به حال آنان که بازگشتند... ». چیزی تا فجر نمانده... بازهم کاروان می رود و من بازهم جا می مانم. وای بر من...

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :