یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

حديث نگاه آخر

بسم الله الرحمن الرحيم

 

در ایام فاطمیه دلم می خواست مطلبی درمورد حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها بنویسم اما نتوانستم. من یک نوحه خوان هستم و به این عنوان ( اگر صاحب عزا قبول کند ) افتخار می کنم. آن را بالاترین رتبه ای می دانم که می توانم حایز شوم. اما من هم به عنوان یک روضه خوان، ناگفته هایی دارم که سال هاست در سینه من است. خواندن را از سال 1368 شمسی به طور رسمی و در هیئت های مذهبی آغاز کردم. دو مصیبت را هنوز نتوانسته ام هضم کنم و خودم را بدجوری سوزانده. راستش کسی تابحال از من نپرسیده و اگر هم بپرسد خیلی برای توضیح دادن راحت نیستم. آنچه اینجا می نویسم درددل های یک روضه خوان است. برخی وقایع را اصلا نمی توان نقل کرد. شاید تعدادی از روضه خوان ها برای گریاندن مردم حتی حاضر به جعل روضه هم باشند، اما الحمدلله لقمه ای که پدر ما به ما داد، اینجوری نبود.

کسانی که مرا از نزدیک می شناسند، می دانند که زمانی خیلی اهل مطالعه بودم. اکنون هم کتاب می خوانم اما نظم و نسقش را از دست داده و بی انضباط شده است. در ارتباط با مصیبت های اهل بیت علیهم السلام، سعی کرده ام مطالب مستند را نقل کنم. اما آیا همه آنچه را یافته ام، گفته ام؟ نه. دلیلش هم این است که نتوانسته ام. خدا می داند که نتوانسته ام.

خدا به همه نوکران قدیمی ارباب خیر بدهد. استاد حاج علی انسانی – حفظه الله – که من همیشه خواندنش را و سوزش را دوست داشته ام، به مداحان جوان توصیه می کند که بابا هر شعری را هرجایی نباید خواند. معرفت و سوز و شعور می خواهد.

قصه در شرح وقایع عجیب و غریب نیست. نکته در کیفیت مطلب است. حدیث نگاه آخر آن دو دلداده چگونه بود؟ همان هنگام که مولای متقیان و آن ابرمرد عالم خلقت، سر عزیزترینش را به سینه چسبانیده بود ( بر اساس نص روایت ) و ثانیه ها برایش مانند قرن ها می گذشت. اشک مظلوم خیلی تلخ است. با آهنگی منظم اشک می ریخت. فقط سکوت بود و سکوت. به نبی اکرم صلی الله علیه و آله قول داده بود که صبر کند و کرده بود. اشک بود و سکوت. روزهای طاقت فرسایی بود. و حدیث آن آخرین نگاه ... همان نگاهی که دیگر بعد از آن، دیدگان عزیزش را باز ندید. آخر علی چه بگوید و با که بگوید؟ آیا می توانست از عشق عمیقی که بین او و فاطمه بود، حکایت کند؟ آیا نه آن بود که فاطمه را به انتقام علی از علی گرفتند؟ همسرش را، همراهش را، همرازش را، همتایش را، چراغ خانه اش را و ...

و چه سوزاننده بود حدیث آن آخرین نگاه ...

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :