یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

معيار حق

بسم الله الرحمن الرحيم

 

در نوشته ( بیماری توهم )، گفت و گو در مورد بندگی بود. آنچه که به یک انسان در تشخیص و انتخاب بهترین راه برای بندگی خدا کمک می کند، اصطلاحا بصیرت و تفقه نامیده می شود. نکته مهم اینجاست که بصیرت، تقلیدی نبوده و قابل املاء نیست. اگر همین مطلب بر همگان روشن باشد، عمده مشکلات حل خواهد شد. اکثر ما انسان ها مایلیم تکلیف کائنات و مافیها را روشن کنیم. فهرست بلندی از تمامی افراد انسان و انواع بینش ها و مکاتب فکری تهیه کرده ایم. جلوی هر نام، دو ستون به چشم می خورد: خوب یا بد. واقعیت هم همین است که هر بینشی که به نحوی با ارزش ها مرتبط باشد، دائر مدار صحت و سقم بوده و سهمی از حقیقت یا بطلان دارد. اما سوال مهم این است که میزان و معیار چیست؟

یکی از استادان برجسته و مربیان بزرگواری که روزگاری در دسترس ما بود اما توفیق بهره بردن از ایشان لااقل برای من کمتر میسر می شد، می گفت: ( در مناظره با مخالفین مکتب اهل بیت علیهم السلام، مهم ترین محور این است که بدانی از چه دفاع می کنی و چه چیز را می کوبی. حیثیت و آبرو و اعتبار خودت مهم است یا حقانیت مکتب تشیع؟ درپی اثبات حرف خودت هستی یا دفاع از حقیقت؟ وقتی شکست می خوری، از چه چیز ناراحت می شوی؟ از اینکه نتوانسته ای از حق دفاع کنی یا از آنکه حرمت تو لکه دار شده است؟ ). واقعیت آن است که تصدیق این مطالب بسیار راحت است اما رعایت آنها بسیار مشکل. وقتی کسی در هر اندازه و قواره ای به هردلیل با من دشمنی می کند، آیا متوجه مرز و حریم دشمن خودم با دشمن خدا هستم؟ اگر کسی چیزی می گوید که به من برمی خورد، دلیل تنفر من از او چیست؟

درد بی درمان این است که پس از مدتی ( من ) می شوم مجسمه حقیقت. یعنی دشمنی با من دشمنی با خداست. هرکس با من، طرز تفکر من، مشی تربیتی من، سلیقه من در انتخاب راه بندگی و هزار چیز دیگر مخالف است، در واقع دارد با اهل بیت پیامبر علیه السلام دشمنی می کند. چرا؟ چون در این دوران غربت صاحب الزمان علیه السلام و یتیم شدن پیروان مکتب تشیع، چه کسی به داد این جماعت محروم رسیده است؟ چه کسی حاضر شده عمر و ثروتش را در راه دفاع از ارزش های ناب اسلامی فدا کند؟ کدام مومن ایثارگری حاضر است استراحت و تفریحش را در راه بیدارگری و ارشاد سایرین فدا کند؟ هیچکس جز من و هم گروهی های من. پس من و دوستانم مصداق حق هستیم و هرکس از رنگ لباس من خوشش نیاید باید کفاره بدهد و هرکس به من توهین کند ( حتی به دلیل شخصی ) در واقع به ساحت قدس عصمت جسارت کرده و واجب القتل، مهدور العرض، واجب السب و غیر اینها خواهد شد.

باور بفرمایید اینها تراوشات فکری انسان ناقص و کوته فکری مثل من نیست. نامه ها و خاطرات بزرگانی مانند مرحوم علامه کرباسچیان رضوان الله علیه، پر است از این مطالب. اما من به عنوان شاگرد شاگردان ایشان، چقدر به این اصول پایبندم؟ آقای الف تنها به دلیل آنکه روزگاری با آقای ب رفاقت داشته، نباید در گروه من سرود بخواند. آقای ج به دلیل آنکه من از او خوشم نمی آید و اسلامش خیلی ناب نیست، نباید در مجلس عزای سیدالشهداء علیه السلام که در منزل ما تشکیل می شود، شرکت کند. آیا اینها انصاف است؟ آیا به راستی امامان معصوم ما علیهم السلام اینگونه بودند؟

بزرگی نقل می کرد مرحوم حاج سید ابوالحسن اصفهانی رضوان الله علیه را دیده بودند که گونی بزرگی را به تنهایی به دوش کشیده و سپس تمام محتویات آن را در رود فرات ریخته است. یکی از نزدیکان ایشان از سبب این کار می پرسید و ایشان می فرماید: طلبه ها به دلایلی از من رنجش هایی دارند و در نامه هایشان فحش و ناسزا می نویسند. اینها را جمع می کنم و نمی گذارم کسی ببیند. آنگاه هر چند وقت یکبار داخل رودخانه می ریزم.

عجب است که امثال مرحوم حاج سید ابوالحسن اصفهانی اینگونه اند و امثال من آنطور. البته دلیلش روشن است. هرچه تقوا و دیانت بیشتر شود، فروتنی و تواضع نیز به موازات آن بالا می رود. روایتی عجیب را نخستین بار از جناب آقای حاج شیخ صادق فائق وفقه الله شنیدم. مضمون آن این است که ابن ابی عمیر در خدمت معصوم علیه السلام بود. سیبی را نشان داد و عرض کرد: اگر شما این سیب را به دو نیمه تقسیم کنید آنگاه بفرمایید نیمی حرام و نیمی حلال است، من تسلیم مطلق هستم. امام علیه السلام به او فرمودند که دین حق همین است. یعنی کسی در مقابل حق، از خود رأی و نظر نداشته باشد. طبیعی است که چنین کسی خود را برتر از دیگران ندیده و خود را عقل کل نمی پندارد.

تابستان گذشته شنیدم که جمعی از نوجوانان، نواری مذهبی را به سلیقه خود تهیه و روانه بازار کرده بودند. یکی از همین صاحب نظران گفته بود: ( این نوار دل امام زمان علیه السلام را به درد آورد ). من نمی دانم. اما خوش به حال آن فرد که محرم اسرار امام عصر علیه السلام شده و ملاک رضایت و سخط آن بزرگوار را می شناسد.

آیا کدام یک دل امام زمان علیه السلام را بیشتر می آزارد. کار من یا کار آن نوجوان ناپخته ای که با یک صحبت دوستانه ایراد کارش را متوجه می شود؟

در انتها از آقا یا خانم ( منعم 255 ) که وبلاگ این حقیر را ملاحظه نموده و اظهار نظر کرده اند، صمیمانه تشکر می کنم و تصور می کنم پاسخ ایشان را در مطالب پیشین و نیز همین نوشته داده ام. اما جا دارد عرض کنم منظور ایشان را از کلمه نقاهت متوجه نشدم. البته امکان دارد ایشان از بزرگانی باشند که بیماری ها را با نگاه تشخیص می دهند. الله اعلم

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :