یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

یک شب و دو حکایت

شب عرفه است. فردا غروب، اگر کسی در صحرای عرفات باشد و فقط « شک » کند آیا بخشید شده یا نه، به تعبیر روایت، « کفر » ورزیده. این است داستان ضیافت آن رحیم بنده نواز. امشب دو حکایت دارد که در دو پرده اشاره می کنم:

پرده اول ـ نسیم شبانه می وزد و سکوت کاروانی را که تنها با صدای زنگ اشتران قابل تشخیص است، در هم می شکند. این کاروان امروز عصر در حالتی غریب و عجولانه، بار بربسته و اکنون در مسیر سرنوشت است. چندین تن از بزرگان مکه مکرّمه به بدرقه این کاروان آمدند، بلکه بتوانند قافله سالار را منصرف کنند که گفته بود « نمی خواهم خونم را در حرم بریزند ». به یکی فرمود: « کأنّ الدنیا لم تکن و کأنّ الآخرة لم تزل » یک جمله فرمود ولی هنوز پس از یکهزار و سیصد و چند سال، جهانی حیران همین یک جمله اند که کاش با جواهر بر سر در دل هایمان حک شود. به دیگری اشاره کرد: « اگر این پرنده را رها کنند، در آشیانه آرام می گیرد » که چه آرامی گرفت در چه آشیانه ای. به هر تقدیر، کاروان در حرکت است و چندین چابک سوار در معیت آن هستند. آن که از همه رشیدتر است، می اندیشد و غصه می خورد که چرا برادرش ـ نعوذ بالله؛ بگو سرور و امامش ـ غبار اندوه بر پیشانی دارد. آن دیگری که آیینه جمال خاتم رسولان است، تلاش دارد تا بانوان کاروان در امنیت و آسایش طی طریق کنند. نوجوانی زیبارو، سر در گریبان دارد و فقط گهگاه به بازویش نگاهی می اندازد. چرا؟ کسی هنوز نمی داند. کاروان در حرکت است و به سوی سرنوشت، رهسپار.

پرده دوم ـ زندانی غریبی با حالتی خسته و آشفته، در فکر فرو رفته است. دندانش شکسته و پیشانی اش دریده. خسته است بیش از هر چیز دیگر اما نه خسته از شکنجه و آزار جسمی. مسافری در راه دارد که نباید در راه باشد. با تمام وجود مشتاق است که امام زمانش را نبیند؛ برخلاف همه ارادتمندان. از صبح امروز تشنه بود و آنگاه که سبوی آب به دستش دادند، خون از دهان مبارکش در ظرف آب چکید. سر بر کشید و دانست در این راه، عطش، منزل اول است. هنگامی که زندانبان، او را به سوی بام دارالاماره می برد، به تلخی گریست. آن مرد سنگدل خندید که باید هم گریه کنی. اما زندانی، به او پاسخ داد: « بر او گریه می کنم که در راه است ». این قافله سالار، نسل مرام و معرفت را با خود کوچاند به آن سوی افق. به ملکوت. به بالای دارالاماره رسیدند. همان نسیم، هزاران فرسخ این سوتر، بر موهای خاک آلود زندانی وزید. بوی گل همیشه بهارش را می داد. باز هم اشک. نمی دانست حس شرمندگی دارد یا شوق. فقط یک جمله گفت که پاسخش را هم سی و یک روز بعد دریافت کرد و لحظاتی پس از آن، در فضایی به پهنای ملکوت آسمان ها به پرواز درآمد تا آخرین فرودش بر خاک درگاه محبوب باشد که هرچه هست، فقط حسین است و بس.

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :