یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

بوی انکسار

به نام آب، به نام فرات، نام شما

من آفریده شدم تا کنم سلام شما

نوشته اند به روی جبین ما دو نفر

شما غلام حسین و منم غلام شما

خوشا به حال پر و بال این کبوترها

گهی به بام حسین و گهی به بام شما

تو آن همیشه امامی و ما همان مأموم

به قامتی که گرفتیم با قیام شما

تو ماه بودی و نزدیک آب ها که شدی

تمام علقمه پا شد به احترام شما

هزار باده، هزاران پیاله می رویید

همینکه تیر رسید و شکست جام شما

همینکه ناله ی أدرک أخایتان پیچید

شکست قامت طوبایی امام شما

مسیر علقمه را بوی انکسار گرفت

چه حس بی رمقی بود در کلام شما؟!

به حال و روز بلندای تو چه آوردند؟

تمام علقمه پر گشته از تمام شما

 

سروده: علی اکبر لطیفیان

تصویر: علیرضا تینای طهرانی

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

دو تیر آخر

قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پُر است

از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

این دو، ز کودکی، فقط آیینه دیده اند

آیینه ای که آه نسازد مکدّرش

واحیرتا؛ که این دو جوانان زینب اند،

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش؟

با جان و دل، دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی، جای همسرش

یک دست، گرم اشک گرفتن ز چشم هاش

مشغول عطر و شانه زدن، دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده، مبادا برادرش ...،

زینب همان شکوه، که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه، قرُق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده ست،

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود،

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

اما گذشته بود دگر آب از سرش

 

سروده: سیدحمیدرضا برقعی

تصویر: علیرضا تینای طهرانی

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

طوفان واژه ها

با اشک هاش، دفتر خود را نمور کرد

ذهنش ز روضه های مجسّم عبور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد، از همه عالم جدا شدست

در بیت هاش، مجلس ماتم به پا شدست

 

در اوج روضه، خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار، دم گرفت

وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت

مثل همیشه، رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

 

می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه

آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه

انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه

شاعر رسیده بود به گودال قتله گاه

فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن!

مادر بیا به حال حسینت نظاره کن

 

بی اختیار شد، قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب، قافیه را « کربلا » گذاشت

یک بیت بعد، واژه « لب تشنه » را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد، پا به پاش، جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

 

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید؟

بر روی خاک و خون، بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

بر پیکرش به جای کفن، بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را، حروف را

از بس که گریه کرد تمام « لهوف » را

 

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه، روی نیزه ساخت

خورشید سر بریده، غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جای واژه، بر لبش آورد و بعد از آن

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن

در خلسه ای عمیق، خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

 

سروده: سیدحمیدرضا برقعی

تصویر: علیرضا تینای طهرانی

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
تگ ها :