یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

قلب یا شمشیر

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

روز عاشورایی که گذشت، یکی از دوستان، سؤالی را که در ذهنش بود، در گفت و گویی اینترنتی مطرح ساخت و از این حقیر خواست تا درباره آن چند کلمه ای بنویسم. پرسش این بود که چگونه ممکن است دل کسی با شخصی باشد؛ اما شمشیرش بر روی او؟ سؤال، برخاسته از وصف احوال مردم کوفه نسبت به امام زمان خویش، حضرت اباعبدالله علیه السلام، پیش از حرکت ایشان به کربلا بود:

وَ قَالَ السَّيِّدُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ رَوَى أَبُو جَعْفَرٍ الطَّبَرِيُّ عَنِ الْوَاقِدِيِّ وَ زُرَارَةَ بْنِ صَالِحٍ قَالَا لَقِينَا الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ ع قَبْلَ خُرُوجِهِ إِلَى الْعِرَاقِ بِثَلَاثَةِ أَيَّامٍ فَأَخْبَرْنَاهُ بِهَوَى النَّاسِ بِالْكُوفَةِ وَ أَنَّ قُلُوبَهُمْ مَعَهُ وَ سُيُوفَهُمْ عَلَيْهِ فَأَوْمَأَ بِيَدِهِ نَحْوَ السَّمَاءِ فَفُتِحَتْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَ نَزَلَتِ الْمَلَائِكَةُ عَدَداً لَا يُحْصِيهِمْ إِلَّا اللَّهُ تَعَالَى فَقَالَ ع لَوْ لَا تَقَارُبُ الْأَشْيَاءِ وَ حُبُوطُ الْأَجْرِ لَقَاتَلْتُهُمْ بِهَؤُلَاءِ وَ لَكِنْ أَعْلَمُ يَقِيناً أَنَّ هُنَاكَ مَصْرَعِي وَ مَصْرَعَ أَصْحَابِي وَ لَا يَنْجُو مِنْهُمْ إِلَّا وَلَدِي عَلِيٌّ (اللهوف/61)

در پاسخ این پرسش هرچند بدیهی، نکاتی به نظرم رسید که در قالب نامه‌ای قلمی شد و توجه به آن در این ایام و دیگر زمان‌ها خالی از لطف نیست؛ چراکه ما نیز امروز دلی داریم و شمشیری و امام زمانی...

به درخواست همان دوست محترم و فاضل، این نامه را در وبلاگ قرار می‌دهم و امیدوارم سایر دوستان نیز همه ما را از دیدگاه های خویش بهره مند سازند:

 

حضور محترم جناب آقای . . .

با سلام؛

          پیش از هرچیز، امیدوارم عزاداری های این ایام شما مورد قبول صاحب عزا واقع شده باشد و بهره معنوی وافر از شرکت در مجالس اقامه مصیبت ارباب بی کفن برده باشید. سؤالی مطرح کردید که یقین دارم پاسخ کاملش برایتان مثل روز روشن است و تنها خواستید مرا بر پاسخ گویی در حد بضاعت و درک اندک خودم تحریک کنید. به هر حال من هم تحریک شدم و البته نه در مقام پاسخ به سؤال مورد اشاره، بلکه بر سبیل طرح چند نکته:

صورت مساله این است: « قلوبهم معک و سیوفهم علیک » چه توجیهی دارد؟

پیش از هر چیز ببینیم که آیا جمله فوق، برداشت گوینده آن است یا حکایت از یک واقعیت تلخ دارد؟ بخش دوم عبارت، متاسفانه به نصّ تاریخ ثابت است و اکنون بخش نخستین آن یعنی « قلوبهم معک » محل پرسش قرار گرفته. در اینجا دو احتمال مطرح است: اول اینکه بخش اول جمله، صحیح نباشد که اصلا ذات سوال جنابعالی هم از همینجا برخاسته. یعنی گویا شما بر این باورید که بخش نخست آن جمله، عاری از حقیقت بوده به دلیل آنکه محال است کسی دلش با کسی باشد ولی به روی او شمشیر بکشد. ولی احتمال دوم آن است که بخش اول عبارت، صحیح بوده و واقعیت داشته باشد یعنی اهل کوفه، واقعا از قلب همراه و همدل با اباعبدالله علیه السلام بودند ولی در عمل، به روی ایشان شمشیر کشیدند. از قضا این حقیر با احتمال دوم موافق و هم نظر هستم و برای این نظر، البته دلایلی دارم که شما نیز مرا برای بازگویی همان ها تحریک نمودید.

تقاضا می کنم با تمام مقام علمی و معارفی ای که دارید، دقایقی را که به خواندن این جملات مشغولید، ذهن خود را از هر چیز دیگر خالی کنید و با دل، این جملات را بخوانید. مایلم در ابتدا چند نکته متفرقه را مورد اشاره قرار دهم که البته جنابعالی بر تمامی آنها بیش از نگارنده واقفید و این مکتوب، مصداق « زیره به کرمان بردن » است.

الف ) هر انسان ابعاد مختلفی دارد که در حالت ایده آل، تمامی آنها یکدست و با هارمونی کامل، با هم همکاری می کنند و تماما پرده از یک واقعیت برمی دارند و آن واقعیت، میزان « انسانیت » آن انسان است. اجازه دهید تا این ابعاد گوناگون را به دو بخش کلی « ظاهر » و « باطن » تقسیم کنم. شعرا و عرفا، در مقام توصیه به همین هارمونی بوده که می گویند: « یا رومی روم باش؛ یا زنگی زنگ » و غیره. مکتب تربیتی اسلام هم نهایتا بنا دارد ما را به همان هارمونی کامل برساند منتها هارمونی کاملی که در جهت مثبت محور مختصات باشد. نه جهت منفی آن. ولی به هر حال، نفاق و دورویی، همواره قبیح شمرده شده.

ب ) این بخش را بیشتر دقت کنید: گاهی اوقات، دوگانگی شخصیتی انسان ها، حاکی از نفاق ایشان نیست. بلکه نمایانگر این واقعیت تلخ است که فرد مورد اشاره هنوز بر تضادهای درونی خود فائق نیامده و نتوانسته مسیر مورد تمایلش را در عمل نیز طی کند. به عبارت دیگر، فرد از این دوگانگی قول و فعل، یا ظاهر و باطن، واقعا در رنج است و بنا دارد آن را به یکدستی تبدیل کند ولی عاجز است و موفق نمی شود. بازه شخصیتی چنین فردی، حتی گاهی از ایمان تا کفر را در بر می گیرد. دقت کنید: ایمان تا کفر. نگفتم تقوی تا فسق.

ج ) عوامل بسیاری موجب می شوند که یک انسان، مصداقی از بخش « ب » این نوشته گردد. امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای شریفه کمیل، « گناهان گوناگون » را از جمله این عوامل برمی شمارند. آنجا که عرضه می دارند: « اللهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم، اللهم اغفر لی الذنوب التی تنزل النقم، اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیّر النعم ... ». آیا از نظر شما، تردید و تشکیک در امر ولایت، مصداقی از تغییر نعمت نیست؟ آیا شما مصداقی واضح تر از نافرمانی از امام معصوم برای فرجام گناهان سراغ دارید؟ یا آنجا که حضرت صادق علیه السلام در مورد « قساوت » سخن می گویند و دلیل و ریشه آن را « کثرت گناه » برمی شمرند. پس فسق، موجب تبدیل یک انسان مؤمن به یک انسان کافر می گردد و از آن تلخ تر اینکه گاهی در عین مؤمن بودن، افعال کفرآمیز انجام می دهد ( منظورم از مؤمن، اصطلاح فقهی آن است نه واقعی ). دلیل آن هم فقط و فقط، گناه است.

د ) یکی دیگر از عواملی که موجب می گردد تا یک انسان، دلش با امام معصوم باشد ولی در عمل نافرمانی رسمی او را بکند، همانی است که وقتی مواعظ و خطبات سیدالشهداء علیه السلام در عاشورا روی آن قوم جاهل تاثیر نکرد، خود امام علیه السلام در مقام تعلیل آن برآمده و فرمودند: « شکم های ایشان از حرام آکنده است ». بدین ترتیب چنین شخصی، در مقام فکر و اندیشه و اعتقاد، تصدیق می کند که این آقا، فرزند رسول خداست ولی در مقام عمل و رفتار، با او از در جنگ در می آید. دلیلش، تاثیر لقمه حرام بر گسترش بازه شخصیتی انسان هاست.

هـ ) دیگر از عواملی که موجب شد تا آن مردم نامرد، با وجود میل قلبی به امام علیه السلام، حاضر به تبعیت جوارحی از ایشان نباشند، « ترس » بود. حتما به خوبی می دانید که یکی از سلاح های شیطان برای اغوای مومنین، استفاده از « ترس و رعب » است. در چنین مواردی، شیطان تمامی آنچه که برای شخص مهم است را جلوی چشم او می آورد تا او را از انجام آنچه خیر اوست، باز بدارد:

ـ ترس از مصلحت

ـ ترس از فقر

ـ ترس از شکنجه

ـ ترس از قتل

ـ ترس از آبرو

ـ ترس از خانواده

....

عبیدالله بن زیاد، به خوبی نقش شیطان را بازی نمود و از این سلاح به نیکی استفاده کرد.

و ) شاید بگویید ممکن است کسی قلوبهم معک باشد و سیوفهم فی النیام. اما چگونه می شود که در عین قلوبهم معک، سیوف نیز از نیام در آمده و در خدمت طرف مقابل قرار گیرد؟ پاسخ این است که همانطور که گفتم، بازه شخصیتی خیلی وسیع تر از آن است که تصورش را بکنیم. بسیاری از ما، تمام عمر، خود را می فریبیم و در موقعیتی تصور می کنیم که در واقع به آن تعلق نداریم. به همین ترتیب، در یک امتحان خاص، همه چیز را می بازیم و آنگاه می یابیم که « من واقعی » ما چه بوده و در کدام صف جا داشته ایم. آن روز می فهمیم که از « دوستان حضرت » هستیم یا از « دشمنان حضرت ». فقط باید از خدا خواست که ما را نسبت به چنین آزمون های سختی، معاف بدارد و این دعا نیز لغو نیست چون در روایات آمده که می شود معاف بود. باید خواست و توفیق خواست و فقط و فقط به او امیدوار بود نه به هیچ چیز دیگر. دقت کنید: تنها به « او ». نه به هیچ چیز دیگر.

ز ) رفتارهای روزمره بسیاری از ما، مصداق کوچکی از همان « قلوبهم معک و سیوفهم علیک » است. منتها بازه آن مختصر تر است. یعنی مثلا به دل، امام عصر علیه السلام را دوست داریم ولی در عمل، موسیقی گوش می دهیم. این یک مثال کوچک. تا جایی که می بینی به دل مدعی محبت امام عصر هستیم ولی در عمل از دروغ و غیبت و تهمت ابایی نداریم. در چنین مواردی، آیا شما چه توجیهی برای چنین کسی داری؟ آیا قلبش با امام نیست؟ البته در کنه امر، همین است و اگر بود، این چنین نمی بود ولی باید بدانیم که در عرف، همین که کسی محبت چیزی را واجد باشد، می تواند بگوید: « قلبی معک ». پس قلبش با امام است ولی سیفش، شمشیرش، زبانش، دستش، کسبش، تدریسش، آبروبری اش از مومنین، غیبتش، کبرش، عجبش، ادعایش در واقع مصداقی از « سیوفهم علیک » است. نیست؟ من که می گویم هست. تمام این نوشته را هم از همین جهت نوشتم. حالا شما بگو چه فکر می کنی؟

منتظر پاسخ شما دوست محترم و فاضل، هستم. یا علی و التماس دعای خیر فراوان.

 

             ارادتمند محسن فرهمند آزاد

یکشنبه ـ یازدهم محرم الحرام 1429

  

نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :