یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

اشارات تاريخی ـ بخش اول

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          گفت و گویی که با یکی از دوستانم از طریق اینترنت داشتم، موجب شد تا مطلبی را که پیش رو دارید، تنظیم و تقدیم نمایم.

همانگونه که در مطلب قبلی اشاره شد، برخی اوقات آگاهی یا عدم اطلاع از یک واقعه خاص که حتی مدت زمان وقوعش کمتر از نیمروز بوده است، می تواند نقشی کلیدی در برداشت ما از تاریخ ایفا کند. بهترین مثال، واقعه سقیفه است که فقط چند ساعت به طول انجامیده اما تاثیری بس شگرف بر کل تاریخ بشریت برجا گذاشته است. به اعتقاد این حقیر، توجه ویژه به چند مطلب می تواند موجب برداشت عمیق تر ما از این حادثه باشد. این چند مطلب را تحت عنوان اشارات تاریخی در چند نوبت، به عرض می رسانم:

الف ) مدار افعال و کردار انسان ها در طول تاریخ، نفسانیت و منفعت طلبی بوده است. بر همین اساس اگر بشود در جایی، به خطر افتادن منافع عده ای و جلب منفعت برای جمعی دیگر را به اثبات رسانید، عمده راه طی شده است و نتیجه گیری به غایت سهولت خواهد بود.

ب ) اساس مبارزه مشرکین مکه با نبی اکرم صلی الله علیه و آله، این بود که می دیدند باید شهرت و اعتبار خود مبنی بر حق حفظ و نگهداری از معبد سیصد و شصت خدا را با تنها یک خدا تعویض کنند. این مطلب به آن معنا بود که ایشان مقبولیت خود را نزد درصد بالایی از قبایل و ایلات از دست می دادند.

ج ) گرویدن افراد به اسلام در سالیان نخست، یا بر اساس رغبت بود و یا بر پایه طمع. بدین ترتیب ادعای آنکه کسی در آن روزگار از روی ترس و اکراه تن به دین الهی داده باشد، تقریبا باطل است.

د ) خیال باطل است اگر تصور کنیم اسلام از همان روزهای اول در عمق قلوب مسلمانان جای گرفت و ایشان را به ادب الهی مؤدب ساخت. پروسه تربیت مسلمین، طولانی ترین، پرزحمت ترین و ناکارآمدترین ماموریت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود.

هـ ) پدیده نفاق، از همان ابتدای رشد اسلام، معضلی بزرگ بر سر راه رسول گرامی اسلام بود. لذا ما به تصریح قرآن و روایات معتبر، می توانیم سرنخ هایی از نفاق را حتی در مکه و پیش از هجرت بیابیم. این پدیده، زاییده ترس نبود بلکه نتیجه اسلام از روی طمع عده ای بود که به دلایل مختلف، منافع خود را در حمایت صوری از اسلام می دیدند. در مورد انگیزه های این جمع، بعدا گفت و گو خواهیم کرد.

و ) هدف غایی مشرکین، انهدام اسم و رسم اسلام بود حال آنکه منافقین، منافع خود را در برقراری پرچم مسلمین می دیدند به شرط آنکه نان و عنوان ایشان تامین باشد. به همین دلیل وجه مشترک این دو جماعت، دشمنی با « حق » بود. اثبات تبانی بین مشرکین و منافقین، امری سهل نیست و بلکه با رویکردی به برخی از مصادیق این دو طرز فکر، می توان ادعا کرد که منافقین تا جایی که اسلام به نفع ایشان باشد، حتی راضی به پرده برداری از نفاق خود نیز نبودند.

ز ) خطر منافقین برای اسلام به مراتب بیش از خطر مشرکین بود چون تشخیص ایشان دشوار بوده و مبارزه با آنها، داشتن آگاهی از غیب و باطن افراد را می طلبید.

ح ) می توان ادعا کرد که عزم منافقین برای تصرف اهرم های قدرت و نفوذ به دایره تصمیمات سیاسی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، پس از فتح مکه ( در سال هشتم هجری ) جزم شد که البته در این مسیر با موانعی نیز روبرو بودند.

ط ) لزوم خبر داشتن از منویات رسول گرامی اسلام در عرصه های شخصی و اجتماعی و همچنین خلق شخصیتی آشنا و وابسته به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که بتواند بدون دعوت رسمی و تنها به بهانه رابطه قوم و خویشی با آن وجود مبارک، به مجالس و محافل راه بیابد، برخی از منافقین را برآن داشت که دختران خود را به عقد خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله  درآورند.

ی ) « قبیله مداری » و ضرورت حفظ روابط اجتماعی که به پرهیز از تنش های مدنی منجر شود، از جمله دلایلی بود که پیامبر را واداشت تا تن به ازدواج با دختران سرکردگان جناح منافقین بدهد. البته آن بزرگوار نیز در اقدامی متقابل و بدون آگاهی حریف، شخصی مانند اسماء بنت عمیس ـ سلام الله علیها ـ را به ماموریتی مشابه گسیل فرمود و نتیجه موفقیت آمیز این اقدام را می توانیم در کشف محتویات « صحیفه ملعونه » و نیز تربیت شخصی بسان « محمد بن أبوبکر » ببینیم.

ک ) منافقین تا روزی که بحث « جانشینی سیاسی » نبی اکرم صلی الله علیه و آله به طور جدی مطرح نشده بود، علاقه ای به حذف فیزیکی پیامبر اسلام و طراحی عملیات ترور نداشتند. آنچه موجب شد تا بدین کار اقدام نمایند، همانا جدی شدن طرح « قائم مقامی » امیرالمؤمنین علیه السلام از سوی رسول الله صلی الله علیه و آله بود.

ل ) در یک بررسی مختصر تاریخی به اشخاصی برمی خوریم که منافقین از ایشان به دلیلی نامعلوم واهمه داشتند. اینان کسانی هستند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نام و نشان منافقین را به آنها معرفی کرده بودند. کسانی مانند حذیفة بن یمان از این دسته محسوب می شوند.

در خاتمه عرض می کنم که اگر جوانان ما به شناسایی شخصیت های مثبت و منفی تاریخ اسلام رغبت نشان می دادند، بسیاری از پرسش ها و اشکالاتی که ذهن ایشان را به خود مشغول داشته، از اساس مجال طرح نمی یافت.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

تاريخ گواهی می دهد

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          یکی از دانش هایی که هم در عمق و هم در سطح، پیشرفت و گستردگی قابل قبولی داشته، تاریخ است. با وجود این، شاید نقاط مبهم و غیر واضح همین دانش، از سایر علوم بیشتر باشد. دلیل این مطلب آن است که تاریخ بستگی تام به تک تک افراد و وقایع دارد و لذا اگر تنها یک حادثه یک روزه و حتی کمتر را از برگه های تاریخ حذف کنیم، تحریف بزرگی را رقم زده ایم. به طور خاص می خواهم چند کلامی در ارتباط با تاریخ صدر اسلام بنویسم که شاید بهتر باشد با وام گیری از تعبیر رسا و دقیق مورخ بزرگ و علامه بی نظیر جناب آیت الله حاج شیخ محمدرضا جعفری ـ حفظه الله ـ آن را « تاریخ مسلمین صدر اسلام » بنامیم.

ارائه تصویری روشن و واضح از آن مقطع خاص تاریخ، محتاج مقدماتی است که یکی از حیاتی ترین آنان، داشتن بینش اسلامی می باشد. بدان معنا که توشه چینی یک مسلمان از آن بخش تاریخ، با یک غیر مسلمان کاملا متفاوت است. به همین ترتیب یک شیعه برداشتی غیر از یک سنی خواهد داشت. خلاصه کلام آنکه رنگ شیشه های عینک هر فرد، هنگام نظر کردن به آنچه امروز « تاریخ » نامیده می شود، اثری مستقیم در نتیجه پژوهش های او خواهد گذاشت. حال فرض کنیم که عینکی در کار نباشد و بخواهیم، نگاهی فارغ از بینش و نگرش شیعی یا سنی به تاریخ مسلمین صدر اسلام بیندازیم.

نخست یادآور می شوم که مطالب زیر برای بیش از نود درصد کسانی که ممکن است خواننده این سطور باشند، تکراری خواهد بود اما ذکر آنها خالی از لطف نیست. شخصی به نام محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ در سرزمینی فرهنگ گریز و جاهلی ( نگاهی مختصر به منابعی مانند تاریخ طبری، صحت این مدعا را ثابت می نماید ) ظهور می کند. آن بزرگوار از برگزیدگان خداوند متعال بوده و پیام آور آیین جدیدی در خداپرستی است. مرام او دو بخش مهم دارد: نفی و اثبات. نفی شرک و کفر و اثبات توحید. این پیامبر الهی مدتی حدود بیست و چند سال، با تمام قوا در مسیر تبلیغ و اشاعه دین خود می کوشد و پس از طی عمری سراسر مشقت و تعب، در سن شصت و سه سالگی، با مرگی غیر طبیعی، پیروان خود را ترک می کند. در اواخر عمر با برکت آن رسول الهی، صحنه های متعددی یافت می شود که سخن از جانشینی روحانی و اجرایی آن پیامبر گرامی به میان می آید اما به روشنی قابل اثبات است که عده ای از اطرافیان او به هر دلیل مایل به بسط و شرح اینگونه مباحث نبوده و ترجیح می دهند هاله ابهام از اطراف این موضوعات برطرف نگردد.

وقایع واپسین روزهای زندگانی آن ختم رسل، سرعتی فراتر از سایر حوادث دارد. سپاهی به سرکردگی جوانی نوزده ساله به نام « اسامه » در حال گسیل است و مشخصا تعدادی از مهاجرین ( کسانی که به همراهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از مکه به یثرب هجرت کردند )، از آنکه در صف این سپاه قرار گیرند، سر باز می زنند. بهانه ایشان نگرانی نسبت به حال وخیم خود آن بزرگوار است و صراحتا از فرمان او سرپیچی می کنند. پس از صدور دستور غیرقابل تمرد برای فرزند ابی قحافه، او نیز با اکراه از مرکز مدینة النبی خارج شده و راه سنح ( از قصبات حاشیه یثرب ) را در پیش می گیرد. صبیه این مرد به عنوان یکی از همسران رسول گرامی اسلام، او را در جریان آخرین تحولات داخل بیت نبوت و گزارش لحظه به لحظه از حال جسمانی پیامبر قرار می دهد.

درست زمانی که حادثه جانگداز قطع وحی اتفاق می افتد، او به همراه فرزند خطاب در مسیری که خلاف اراده پیامبر بوده در حرکت هستند و توسط دو تن از انصار ( یکی از آنان به نام معن بن عدی بعدها در دستگاه حکومتی خلیفه دوم به پست و مقام نایل شده و نامش به نیکی ثبت گردید ) نسبت به تجمع بزرگان انصار در سایبان بنی ساعده آگاه می شوند. سقیفه مورد اشاره سابقه ای در امر تصمیم گیری نداشته و لذا به راحتی و تنها به کمک یک مانور سیاسی حساب شده و دقیق، قابل مصادره است. ابوبکر و عمر که از اختلافات داخلی انصار و خصوصا دو سرکرده قبیله های اوس و خزرج به خوبی آگاهند، از این اطلاعات نهایت استفاده را می برند و ضمن تهدید یکی از طرفین و تطمیع طرف دیگر، کفه ترازوی کاندیداتوری خلافت را ( که اصولا قرار نبوده بر اساس شورا باشد ) به نفع مهاجرین تغییر می دهند. مهاجرین حاضر در سایبان بنی ساعده بر اساس آنچه به دست ما رسیده، از چهار نفر متجاوز نبوده اند اما همین چهار نفر و در واقع دو بازیگردان آنها یعنی ابوبکر و عمر، به خوبی از روش بازی های سیاسی آگاهند و در یک فرصت طلایی، گوی خلافت را از دست انصار می ربایند. حوادث مهم بعدی که در تاریخ سانسور شده دستگاه خلافت، از تحریف مصون مانده اند به اشاره عبارتند از:

الف ) بدن رسول خاتم صلی الله علیه و آله سه روز بر زمین می ماند.

ب ) به تعبیر برخی از تواریخ « و فات أکثر الناس الصلوة علی محمد ... » یعنی اکثر مردم حتی به نماز میت نبی اکرم صلی الله علیه و آله حاضر نشدند.

ج ) علی بن أبی طالب علیه السلام به تنهایی و با مشارکت بنی هاشم عهده دار امر غسل و تکفین پیامبر گرامی اسلام می گردد.

د ) تکبیرة الإحرام نماز میت خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله با تکبیر بیعت با ابی بکر بن ابی قحافه بر منبر رسول گرامی اسلام هم زمان می شود.

هـ ) عبارت « بایع و إلا نضرب عنقک » به دفعات متعدد از زبان برخی از مهاجرین خطاب به اکثریت انصار و بنی هاشم به گوش می رسد.

و ) حضور بی سابقه و مسلحانه دو قبیله بادیه نشین « بنی أسلم » و « غفار » در مدینه بلافاصله پس از استقرار اولیه خلافت ابی بکر، از کودتایی نه چندان سرد حکایت کرده و پایه های حکومت نوبنیاد ابوبکر را استحکام می بخشد.

ز ) مهره چینی سریع و زیرکانه دستگاه حاکم، پرده از راز دسیسه های سابقه دار و تبانی های پیشین ایشان برمی دارد.

ح ) تمایل سلطه به در اختیارگیری منابع اقتصادی سرشار جهت استحکام بیش از پیش قدرت در قالب غصب فدک.

ط ) حذف ایدئولوژیک مخالفین و معارضین رژیم کودتا با عنوان « دفاع از مبانی دین رسول خدا »

ی ) یورش نظامی به تحصن کنندگان در بیت امیرالمؤمنین علیه السلام و اصرار بر اخذ بیعت ولو اکراهی از ایشان.

ک ) شکستن حرمت افرادی که توسط رسول گرامی خدا صلی الله علیه و آله به نحوی از انحاء به عنوان معیار تشخیص حق از باطل معرفی شده اند ( مانند امیرالمؤمنین علیه السلام، صدیقه طاهره سلام الله علیها، ام ایمن، ابوذر غفاری و غیره ).

ل ) جایگزین کردن نظام شبه دموکراتیک مسلمانان به جای حکومت اسلامی در زمان حضور معصوم.

م ) حذف نخبگان جامعه از حوزه تصمیم گیری های سیاسی و حتی فقهی.

ن ) بهره گیری از آخوندهای موید رژیم حاکم به عنوان ملاباشی دربار خلافت ( این سیاست توسط شیخین پایه گذاری شد و بنی امیه آن را به بدترین نحوی ادامه دادند ).

س ) معطوف کردن افکار عمومی از اوضاع داخلی و بحران رهبری با فرافکنی سیاسی از طریق فتوحات خارجی.

ع ) تاسیس نیروی انتظامی حقوق بگیر جهت حمایت فیزیکی از دستگاه حاکم به بهانه حفظ امنیت جامعه و جلوگیری از هرج و مرج.

ف ) تنظیم و تاسیس دیوان اداری و مالی که نخست برای مسلمانان از منبع غنیمت های جنگی ایجاد درآمد نموده و آنگاه ایشان را بر اساس الگویی که توسط دستگاه خلافت تهیه شده، از آن بهره مند سازد.

ص ) خشکاندن روح حق خواهی و دیانت واقعی در مردم به وسیله تهی کردن الفاظ شرعی از مفاهیم واقعی آنها.

          اینها تنها مشتی از خروار اقدامات حساب شده و دقیق دستگاه خلافت هستند که در نتیجه آنها، امروزه پس از گذشت بیش از یکهزار و چهارصد سال، تشخیص حق از باطل برای تعداد بسیاری از مسلمانان مشکل شده است. بد نیست هر از چندی با نگاهی نه از سر خوش خیالی و حماقت، به تاریخ مراجعه کنیم. کمترین نتیجه چنین نگاهی، درک وضعیت دشوار امامان معصوم علیهم السلام در امر هدایت مسلمانان می باشد و فایده دیگر این است که دیده عبرت بین ما هرگز دچار رخوت نخواهد شد.

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

حديث بندگی

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          در آستانه سالگرد راه اندازی این وبلاگ، می خواهم چند کلامی در مورد بندگی به رسم درد دل دوستانه بنویسم. در آیه پنجاه و ششم از سوره مبارکه ذاریات، خداوند متعال در تبیین هدف غایی خلقت می فرماید: « و ما خلقت الجنّ و الإنس إلا لیعبدون » و به عبارت دیگر، نیت خود را « بنده شدن » مخلوقات عنوان می کند. یکی از زیباترین داستان های تاریخی که ظاهرا سندی معتبر نیز دارد، جریان مربوط به بشر است ( که بعدها به بشر حافی معروف شد ). قصه این است که در منزل نامبرده، مجلس لهو و لعب بر پا بود و کنیز او در حالی که داشت زباله ها را از منزل خارج می ساخت، با حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام برخورد کرد. حضرتش از کنیز پرسیدند: « صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ ». کنیز با تعجب پاسخ داد: « معلوم است که آزاد است ». امام علیه السلام فرمودند: « یقینا آزاد است چون اگر بنده بود، اینگونه نمی کرد ». هنگامی که کنیز به داخل خانه بازگشت، بشر حکایت آن پرسش و پاسخ را از او سوال کرد و وقتی در جریان مکالمه قرار گرفت، ناگهان دگرگون شد. سپس با پای برهنه دنبال امام کاظم علیه السلام دوید و عرضه داشت: « می خواهم از این به بعد بنده باشم » وی از آن تاریخ به بعد، به یمن حادثه مذکور، کفش به پا نکرد و در تاریخ به بشر حافی ( پابرهنه ) معروف شد.

حکایت دیگری هم هست که اعتبار جریان فوق الذکر را ندارد اما معروف و مشهور است. در این داستان، فضیل عیاض بر سر دیواری که به قصد سرقت از آن بالا رفته بود، صوت قرآن را می شنود که « ألم یأن للذین آمنوا أن تخشع قلوبهم ». همانجا منقلب می شود و صدای خود را بلند می کند که: « بلی؛ قد آن وقته ». من و شما روزانه چندبار در معرض این تذکرات واقع می شویم. خبر مرگ فلانی و بیماری صعب العلاج دیگری، همه روزه به ما می رسد. در واقع هر لحظه ای که سپری می شود، پیک مرگ به ما نزدیک تر می شود اما از بندگی خبری نیست. شاید ما هم منتظر عبور حجت خدا از درگاه خانه مان هستیم که پیامی به مانند آنچه جدش به بشر داد، برایمان بفرستد. یا صوتی شبیه همان که فضیل شنید، بشنویم.

پرسش این است: آیا برای بنده شدن ما دیر نشده؟ کدام تذکر و تلنگر قرار است ما را به خود بیاورد؟ دو شب است تا سپیده دم خوابم نمی برد و دردی جسمانی، خواب را از چشمم ربوده است. اگر این درد نبود، این دو شب را هم در غفلتی همیشگی به خواب ناز سپری می کردم. پس بیان نورانی آن حدیث قدسی کجاست که « فرزند آدم؛ ... خوابت را برای قبر بگذار ». راستی بد نیست هر از چند گاهی نگاهی به اینگونه فرمایشات بیندازیم و فاصله گرفتن تدریجی خود را از روح بندگی، به نظاره بنشینیم. تکلیف من از همه روشن تر است چون پسوند « آزاد » را نیز در انتهای نام خانوادگی ام به یدک می کشم. چه باید بکنم تا فرهمند بنده شوم؟ بگذارید تا نگاهی هرچند کوتاه به مفهوم بندگی بیندازیم و خود را با آن بسنجیم.

بنده چه ویژگی هایی دارد؟ تدبیر امورش را به دست مولا سپرده است. تلاش می کند تا وظایفش را به بهترین صورت ممکن به انجام برساند و نخستین هدف او در این مسیر، کسب رضایت ارباب است. در مقابل انتخاب مولا، برای خود انتخابی ندارد. رضایت اربابش را بر رضایت خود ترجیح می دهد. در مقابل نظرات مولایش اجتهاد نمی کند و تابع محض اوست. باز هم یاد ابن ابی عمیر می افتم که خطاب به حضرت صادق علیه السلام عرض کرد: « اگر این سیب را به دو نیمه کنید و سپس بفرمایید که نیمی از آن حلال و نیمه دیگر حرام است، می پذیرم ». کجایند آن مومن هایی که حاضر باشند در مقابل دستور امام زمانشان، بدون پرسش، وارد تنور شوند؟ بندگی آیا چیزی جز این است؟ آیا این درد نیست که همیشه دانشمند به وفور وجود دارد ولی بنده کمیاب است؟ خداوند متعال بر روح آن خادم پیر حضرت بقیة الله أرواحنا فداه، رحمت آورد که این شعر را در منابر زمزمه می کرد:

بنــدگـانـیـم جــان و دل بر کـف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

 یکی از آفات بندگی اجتهاد است. و اگر خوب دقت کنید، شاید بدترین آفت بندگی است. این مطلب را با ذکر سخن استاد همه اساتید ( ابلیس ملعون ) به پایان می برم که وقتی از سجده جناب آدم علی نبینا و آله و علیه السلام، سرباز زد، خطاب به ذات مقدس ربوبی اظهار داشت: « اگر مرا از سجده آدم معاف بداری، عبادتی می کنم تو را که جن و انس نکرده باشد ». پاسخ خداوند متعال به ابلیس، یکی از زیباترین لطایف بندگی را روشن می سازد که فرمود: « إنی أحب أن أعبد من حیث أرید، لا من حیث ترید ».

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :