یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

به صلاح شما نيست

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          تاکنون چند بار این عبارت را از معلمینتان شنیده اید: « به صلاح شما نیست ». البته دبیران فیزیک و شیمی غالبا از این نوع ادبیات استفاده نمی کنند. این سبک سخن گفتن، بیشتر مربوط به معلمین راهنماست. جملات دیگری هم هستند که در همین راستا به کار می روند. عباراتی مانند:

ـ به نظر من وظیفه شما این است که ...

ـ من این کار را مطلقا به صلاح شما نمی دانم

ـ من در ناصیه شما نمی بینم که ...

ـ با توجه به مجموع شرایط موجود، شما باید ...

و خلاصه بازار استفاده از این جملات کلیدی، بسیار داغ است. در این متن کوتاه، درصدد بررسی صحت یا سقم استفاده از این ادبیات ویژه نیستم. آنچه مرا واداشت تا دست به نگارش این مطلب بزنم، دیدار یکی از دوستانی بود که از پنج سال پیش، او را ندیده بودم. اگر اجازه دهید، قدری با دقت به پس زمینه ذهنی گوینده اینگونه عبارات، نگاه کنیم.

در روایتی از امام معصوم علیه السلام سوال شد که تفاوت امام با غیر امام در چیست؟ حضرت پاسخ فرمودند: « در مدّ بصر ». همین نسبت در مقیاسی بسیار کوچک تر، بین طبقات مختلف نسل ها یافت می شود. پدرها افقی چندین ساله دارند، جوانان تا دو سال جلوتر را می بینند و کودکان به چیزی فراتر از روز و هفته، نمی اندیشند. آنچه موجب می شود یک پیرمرد به خود اجازه دهد تا در مقام نصیحت برآید، این است که افق فکری خود را بسی فراتر از پهنای اندیشه مخاطبش می بیند. یادم می آید وقتی بچه تر بودم، مادرم مدام نصیحتم می کرد که: « پسرم؛ تا آب می آید کوزه ات را پر کن. قدری قناعت کن تا در آینده دچار تعب و رنج نشوی ». مادر من تلخی و مرارت مشکلات مختلف معیشتی را کم و بیش تجربه کرده بود و از سویی دیگر دلش برای من می سوخت و آرزومند آینده ای شیرین و دور از دست انداز برای فرزندش بود. نتیجه می گیریم که به عنصر « آگاهی، دوربینی و بصیرت »، باید ماده « خیرخواهی، محبت و دلسوزی » را نیز بیفزاییم.

گمان نمی کنم در خیرخواهی، محبت و دلسوزی معلمین مشاور ـ لااقل طیفی که من می شناسم ـ تردیدی روا باشد. اما تکلیف عنصر نخستین چه می شود؟ آیا گوینده واقعا به تمام جزئیات و مختصات زندگی مادی و معنوی شنونده واقف است؟ سخن گفتن از احتیاطات شرعی برای کسی که به بیماری وسواس مبتلاست، چه توجیهی دارد؟ بر ایجاد شکاف فکری بین دانش آموز و خانواده اش، که منجر به پدید آمدن جنگ روانی در محیط خانواده گردد، چه اسمی می توان نهاد؟

پیشتر نیز گفته ام که جناب آقای دکتر رحیمیان ـ حفظه الله ـ از معدود بزرگانی بود که حواشی زندگی شخصی دانش آموزان را نیز از نظر دور نمی داشت. یادم می آید یکی از بزرگان مجموعه، به فارغ التحصیلی که با ایشان به مشورت نشسته بود، توصیه کرده بود که فعلا نمی خواهد دنبال کار و کسب باشی. تمام وقتت را به جلسات اختصاص بده تا دل امام زمان علیه السلام را شاد کنی. دانش آموخته مورد اشاره، قضیه را برای من گفت. من می دانستم که بنیه مالی خانواده ایشان کفاف امور روزمره را هم نمی دهد و پدر و مادرش به کار کردن وی امید داشتند. جریان را برای جناب آقای دکتر رحیمیان تعریف کردم و گفتم که فلان آقا به این فارغ التحصیل چنین و چنان گفته. ایشان سری از حسرت تکان داد و گفت: « آقای فلانی طعم فقر را نچشیده، إنی أعلم ما لا تعلمون ».

آیا اگر کسی در برهه ای از زمان بنا به اقتضای شرایط دنبال کسب و کار حلال باشد، صرف مخالفت با دیدگاه آقای الف، تلاش او را از ارزش معنوی می اندازد؟ آیا اصولا تعیین تکلیف برای زندگی اطرافیان ما بر عهده ماست؟ آیا دلیلی دارد که همه از یک در وارد بهشت شوند؟ آیا مصادیق بهشتی شدن، همواره مطابقت افعال و کردار با نظریات فلان آقاست؟

چیزی که باعث می شود ما به خود اجازه گفتن عباراتی مانند « صلاح شما نیست یا هست » را بدهیم، این است که فکر و تشخیص خودمان را برتر و کامل تر از بقیه می انگاریم. تصورمان بر این است ( مهم نیست این تصور را بر زبان هم جاری کنیم ) که همه مصداق « عوام کالأنعام » هستند و ما در سمت چوپانی ایتام آل محمد، موظفیم ایشان را به شاهراه های هدایت ـ آنهم بر اساس نظریات ناقص و کوتاه خودمان ـ برسانیم. در این مسیر اگر کسی اصطلاحا « فرمان زندگی اش را به دست ما داد »، رهیافته و روشن ضمیر است و گرنه با آهی برآمده از حزن و افسوس، به همگان نشان می دهیم که او بویی از فهم و هدایت پذیری نبرده است.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :

ارزش ها و واقعيت ها

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          گاهی اوقات با موضوعی مواجه می شویم که ریشه در دین ما دارد اما با آنچه که مطلوب و مورد نظر همگان است، همخوانی ندارد. در چنین مواقعی، بیشترین موضعی که اتخاذ می شود، طرح احتمال تحریف در دین از سوی دشمنان است. اگر بخواهم برای اینگونه موارد نمونه ذکر کنم، بیش از حد تصور است. بسیاری از تکالیف استحبابی یا کراهتی و همچنین برخی تقریرهای اسلام نسبت به پاره ای از احکام جاهلی، از این دسته هستند.

عده ای از روشنفکران امروزی برای حل این معضل، متوسل به تقسیم بندی اینگونه مسائل به « امور دینی و غیردینی » شده اند. بدین ترتیب وقتی مساله ای را در حیطه امور غیردینی تقسیم بندی کردند، دیگر دین صلاحیت اظهار نظر در آن مساله را از دست می دهد و هرچه در منابع رسیده باشد، حمل بر تحریف یا سنن عربی می گردد. روشنفکر مورد اشاره، برخی واقعیت ها را به پای رسوم و آیین عربی گذاشته و دینی بودن آنها را انکار می کند. دیده شده که مواردی مثل وجوب عربی خواندن صیغه عقد، داخل در همین حکم شده است.

نقطه مقابل این عده از روشنفکران، بنیادگراهایی هستند که بعضا حتی برای زبان و رسم الخط عربی نیز ارزش دینی قائلند. اظهار نظرهای این عده از بنیادگراها، بیش از هرکس به مذاق ملی گراها و ایران دوستان، ناخوش می آید. اشتباه این دسته در این است که کلیه واقعیت ها را در سیستم ارزشی می بینند و جایگاهی برای امور مباح قائل نیستند. ضرر ایشان برای دین، در پاره ای موارد از دشمنان اسلام نیز شدیدتر است.

به نظر می رسد برای واضح تر شدن چارچوب این بحث، نخست باید چند چیز روشن باشد:

الف ) تمامی مسائل دینی الزاما جزء ارزش های دینی نیستند. یعنی صرف اینکه مثلا برده داری در اسلام طرح شده، نمی توان گفت که شارع مقدس آن را مورد تشویق قرار می دهد. نگاهی به سیره امامان معصوم علیهم السلام، بیانگر آن است که همه جا توصیه به آزادکردن برده و رعایت حقوق اولیه انسانی کرده اند اما به هرحال، نمی توان منکر شد که « برده داری » یک واقعیت مورد پذیرش توسط دین است.

ب ) مرزبندی ارزشی واقعیات، جزء شرح وظایف صاحب دین است. دین راهکارهایی دارد که با رعایت آنها می توان به افعال عادی نیز رنگ ارزشی زد و آنها را از مباح به مستحب تبدیل کرد. مثلا غذاخوردن اگر برای رسیدن به مقصدی باشد که مورد سفارش شارع است، به یک مستحب مبدل می گردد اما غیر از شارع، کسی صلاحیت تعریف این مرزبندی را ندارد. باب این مرزبندی از آغاز غیبت بسته شده و تا هنگام ظهور نیز مسدود خواهد ماند.

ج ) آنچه که ما انسان ها « مخالفت با عقل » می نامیم، در بسیاری از موارد، « مغایرت » با عقل است نه « مخالفت ». به آن معنا که عقل از صدور حکم در آن مورد عاجز است و فرد سلیم را به ابزاری دیگر برای صدور حکم ( که همانا وحی باشد ) سوق می دهد.

د ) ما انسان ها با رعایت رضایت اکثریت موجود در جامعه جهانی، به مفهومی به نام « حقوق بشر » رسیده ایم. طبیعی است که بسیاری از مفاد این منشور، پسندیده و مورد نظر دین اسلام نیز هست اما نمی توان دینی بودن یا نبودن مفاهیم را با منشور جهانی حقوق بشر سنجید. مثلا در اسلام، زنا جرم است حال آنکه اگر عنصر « عنف » را از زنا بگیریم، قبحش را از نظر حقوق بشر از دست می دهد. یا اگر کسی در خلوت خانه اش مرتکب شرب خمر شود، هیچ عقوبت و تنبیهی متوجه او نیست در حالی که از دید اسلام، مرتکب جرم شده است.

          واقعیت آن است که اگر کسی در قالب ارزش های دینی بیندیشد، از توجیه پاره ای از احکام عاجز خواهد بود و این مساله نه تنها فی نفسه عیب نیست، بلکه نظایر زیادی در احکام بشری نیز دارد. در این بین، موقف خطیر اندیشمندان علوم اسلامی، بیشتر روشن می شود. ایشان نباید با توجیهات سخیف ( که بعضا اساس و پایه اندیشه را ویران می کند )، در صدد موجه جلوه دادن کلیه احکام و واقعیت های دینی بربیایند. مثلا هیچ اشکالی ندارد که دنیای امروز را نتوان با قوانین اقتصادی اسلامی اداره کرد. این نشانه نقص اسلام نیست بلکه می تواند نمایانگر فاصله گرفتن بشر از طبیعت فطری اش باشد.

از سوی دیگر، تطبیق کلیه مفاهیم دست ساز بشر ( مانند حقوق بشر، دموکراسی، حقوق اجتماعی، آزادی شخصی و غیره ) با واقعیت ها و ارزش های دینی امری غیر ممکن است. به دلیل آنکه نتیجه ای جز ضایع کردن مفاهیم دینی نداشته و اصلاح ذات البین، به ذبح هر دو مفهموم منجر می شود. دموکراسی به معنی مصطلح آن، در زمان حضور امام معصوم جایگاهی ندارد اما در دوران غیبت، چاره ای جز رعایت آن نیست چون اساسا وقتی عصمت در میان نباشد، ترجیحی بین افراد بشر برای حکومت بر دیگران متصور نیست. بدین ترتیب همان مفاهیم اولیه عدالت اجتماعی و مانند آن بهترین الگوی اداره اجتماع هستند. تعجب ما وقتی بیشتر می شود که می بینیم حتی امام معصوم هم حکومت خود را بر مردم تحمیل نمی کند اما به روشنی بیان می کند که حکومت حق مسلم اوست و هرکس دیگر در راس حاکمیت قرار بگیرد، غاصب است.

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ ها :