یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

مصفا از آغاز تا امروز ( بخش اول )

بسم الله الرحمن الرحيم

 

یاد آن ایام به خیر. صفایی بود و مصفایی. نوشتن از خاطرات در غربت و تنهایی چندان خوشایند نیست. خصوصا آنکه خاطرات به خاطره سپرده شده باشند. مصفا حدود ده سال پیش در شهر تهران شکل گرفت. آن روزها هنوز اصطلاحات امروزی رایج نبودند که بگوییم این گروه فرهنگیست یا هنری و یا .... اگر بخواهم در ارتباط با شکل گیری و نوع فعالیت مصفا، شرح مختصری بنویسم؛ باید بگویم قصه از این قرار بود:

بین آقایان مهدی صدقی، مسعود اسماعیلی، حمیدرضا مقصودی و من، به دلیل تعلقات مشترک و وحدت نظر درمورد اکثر دیدگاه های دینی، رفاقتی برقرار شده بود. آقای اسماعیلی را پیش از رفاقت در اجرای نمایش های مذهبی دیده بودم. با آقای صدقی نیز بار اول در احیای لیالی محتمله قدر در منزل آقای علینقی جعفرزاده آشنا شدم. آقای مقصودی هم از دوستان این دو بزرگوار بود. یکی از دوستان مشترک این جمع به نام آقای امیرحسین نوری که در آن زمان مسوولیت نظامت مدرسه راهنمایی امیر را به عهده داشت، از طرف مدرسه برای تولید نوار کاستی به مناسبت ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها مامور شده بود. امکانات مدرسه امیر برای ضبط خیلی محدود بود لذا مقرر شد از استودیوی رایت فیلم متعلق به آقای سیدبرهان الدین شهرستانی ( باجناق آقای صدقی ) استفاده کنیم.

حکایت ضبط استودیویی برای تازه کارهایی مثل ما که سابقه کار حرفه ای نداشتیم، هم جالب و هم مشکل بود. البته در آن زمان هرکدام از ما، چند سالی بود که مداحی می کردیم اما به عنوان کار استودیویی، همگی بی سابقه و تازه کار بودیم. کار صدابرداری بر عهده آقای امیرحسین نوری بود و دوستانی مثل آقای محسن تقی زاده ( از همکاران مدرسه راهنمایی امیر )، آقای امیرسعید رفایی و آقای حسین مافی ( دو نفر اخیر از دوستان این حقیر در محله امیریه بودند ) نیز در روز ضبط ما را همراهی می کردند. نخستین ضبط در عصر یک روز تعطیل ( فکر می کنم جمعه ) برگزار شد. دوستان همه آماده بودند و آقای خیرخواه از کارمندان رایت فیلم نیز حضور داشت. آقای امیرحسین نوری عملا کارگردانی گروه را بر عهده گرفته بود ولی هدایت هنری تیم، برعهده آقای اسماعیلی بود که بعدها هم ایشان به طور عملی، مدیر اجرایی و کارگردان هنری مصفا شدند.

اتاق ضبط به لحاظ فنی، شیلد نبود و عایق بندی صوتی کاملا غیر حرفه ای و تنها با نصب تعداد زیادی شانه خالی تخم مرغ روی دیوارها و سقف، انجام شده بود. به همین دلیل عبور هر موتور سیکلت یا ماشین سنگینی از خیابان سپهبد قرنی ( محل شرکت رایت فیلم در آن زمان )، در کار وقفه ایجاد می کرد. صندلی های داخل اتاق ضبط، کاملا به هم فشرده بودند و تجمع حدود هشت نفر آدمیزاد در یک اتاق کوچک شش متری بسیار مشکل بود. علی رغم مشکلات اجرایی، کار به روانی جلو می رفت. یادم رفت بگویم که آقای اسماعیلی چند سرود و ملودی با خود آورده بود. برای ملودی ها شعر می ساختیم ( کار سرودن اشعار بیشتر بر عهده آقای مقصودی بود ) و سرودهای آماده را با اندکی تغییر ( عند اللزوم نه همواره ) اجرا می کردیم. بعضی وقت ها هم از اشعار موجود در آرشیو رایت فیلم استفاده می کردیم ( این اشعار عمدتا توسط آقای غلامرضا سازگار یا حسان سروده شده بودند ).

کاست اول ما در واقع نوعی بازخوانی تعدادی از سرودهای مشهور آن زمان بود. برخی از دوستان، زمان زیادی طول کشید تا توانستند به قول حرفه ای ها « داخل » بخوانند اما بالاخره همه چیز جلو می رفت. بالانس عقیدتی تیم خوب بود. در اکثر موارد اتفاق نظر وجود داشت. از کلماتی مانند عشق و می و شراب و پیاله و ... استفاده نمی کردیم و با خوشحالی تمام، حرکتی رو به جلو داشتیم. آقای صدقی ریاست سنی گروه را عهده دار بود و آقای مقصودی، جوان ترین عضو تیم بود. صدای هرکدام از ما خصوصیات ویژه خودش را داشت. آقای مقصودی محزون تر می خواند. تحریرها و ترجیع های صوت آقای صدقی از همه حرفه ای تر بود. گیرایی و زنگ صدای آقای اسماعیلی بر همه فزونی داشت و من هم اجرای روانی داشتم ( سبک پذیری من شاید بیشتر بود).

دردسرتان ندهم؛ کاست اول ما به مناسبت میلاد حضرت صدیقه طاهره علیها السلام، به طور کاملا غیرانتفاعی وارد بازار شد ( البته منظورم بازار اصطلاحی نیست و جلوتر توضیح خواهم داد ). خواننده ها و عوامل فنی، چیزی دریافت نکردند و استودیوی رایت فیلم هم بابت ضبط و تدوین، هزینه ای نگرفت. مدرسه امیر، پول کاست خام را پرداخت کرد و نوار به طور مجانی به مناسبت جشن میلاد کوثر، بین دانش آموزان توزیع شد. توزیع این نوار، انعکاس های متعدد و مختلفی داشت. یکی از آنها این بود که بعد از آن نوار، سایر اعضای مصفا مرا آقای « میلاد » صدا می کردند ( من حرف « ل » را به صورت غیر ارادی، نوع خاصی تلفظ می کردم و شاید می کنم ). دیگر اینکه با نفوذ این نوار به داخل خانه ها، اعضای مصفا بین والدین دانش آموزان نیز شناخته شدند. برخی از بزرگان مجموعه فرهنگی علوی، از این کار استقبال کردند و البته بعضی دیگر، انتقاداتی داشتند ( از جمله اینکه این نوع کارها وقتی توسط معلمین صورت می گیرد، باعث تقویت بعد احساسی نوجوانان شده و خود به خود منجر به تضعیف بعد آموزشی و فکری می گردد ). درهرحال، مخاطبین ما ( کسانی که قرار بود از نوار استفاده کنند ) دانش آموزان مدارس دینی هم مسلک و هیئات مذهبی وابسته بودند. به همین دلیل ما نمی توانستیم انتقادات را نادیده بگیریم و البته قصد خودنمایی و مقابله با فرهنگ دینی رایج در موسسات مورد نظر را هم نداشتیم.

مدیریت مدرسه راهنمایی امیر ( آقای مهدی صبوحی ) از جمله مشوقین فعالیت های مصفا بود. بدین ترتیب در اندک زمانی، مقدمات تولید کاست هایی به مناسبت ولادت امام عصر علیه السلام، امام مجتبی سلام الله علیه و حضرت ثامن الأئمه علیه السلام فراهم شد. مجری طرح در واقع مدرسه امیر بود و مصفا با نیرویی بیشتر وارد میدان شد. انتقادات دوستان ما از هریک از بخش های نوار، ما را در عرضه کاری موفق تر ( به لحاظ حرفه ای ) راهنمایی می کرد. آلبومی که به مناسبت میلاد حضرت رضا علیه السلام تولید شد، هنوز هم از دیدگاه من جزء بهترین کارهای مصفاست و امروز افسوس می خورم که چرا هیچکدام از آلبوم های مصفا را برای خودم نگاه نداشته ام. با تولید این چهار آلبوم، وقت آن بود که از اجرای زنده گروه، صحبت به میان آید... ( ادامه دارد )

      

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :

عشق حقيقی و مجازی

بسم الله الرحمن الرحيم

 

تابحال در مورد تقسیم بندی عشق به « حقیقی و مجازی » فکر کرده اید؟ آیا از خود پرسیده اید که به چه اعتباری عشق را به حقیقی و مجازی تقسیم می کنند؟ بگذارید قدری در این عبارت تامل کنیم. عشق در لغت به معنی احساسی است که کسی نسبت به دیگری دارد و در اثر این احساس می خواهد خود را به او نزدیک کرده و دیگر از او جدا نشود ( برخی از اهل ادبیات می گویند نام گیاه « عشقه » از همین رو انتخاب شده چون به ساقه گیاهان دیگر می چسبد و تمایلی به جدا شدن ندارد ). در زبان محاوره فارسی، به احساس محبت شدید، عشق می گویند. اگر معنی دو کلمه « حقیقی » و « مجازی » را نیز درست فهمیده باشیم، ناگزیر باید عشق مجازی را به حالتی تعبیر کنیم که در واقع محبتی وجود ندارد و شخص عاشق، بنا به دلایلی بخواهد مدعی محبتی که در دلش وجود ندارد، بشود.

جست و جوی مختصری در منابع فرهنگی ( عرفانی، اسلامی یا حتی فلسفی )، روشن می سازد که تعبیر « عشق مجازی »، خارج از محدوده لغوی اش ترجمه شده و به عشقی که متعلق آن ( معشوق ) داخل در دایره ارزش ها ( بر اساس هرکدام از این دیدگاه ها ) نباشد، اصطلاحا عشق مجازی گفته شده است. نقطه مقابل آن، عشقی است که معشوقش شایسته ( و یا حتی بایسته ) محبت شدید باشد. در این صورت، آن عشق را حقیقی می نامند. اختلافات بینشی بین مرام هایی که ذکرشان گذشت، دایره حقیقت و مجاز را قدری مختلف کرده اند.

بدین ترتیب، در استفاده از تعابیر حقیقی و مجازی، وجود یا عدم عنصر عشق، مورد توجه نیست بلکه تاکید روی معشوق است. به عبارت دیگر، آنچه که عشق را از حقیقی به مجازی می کشاند، دروغین بودن اصل محبت نیست. اگر قدری دقیق تر به برخی فرهنگ ها ( مثلا اسلامی ) نگاه کنیم، خواهیم دید در بسیاری از موارد، صدور حکم نهایی در مورد حقیقی یا مجازی بودن عشق، منوط به بررسی افعال و عملکرد عاشق است. مثلا اگر به حرام ( در دایره ارزش های فقهی اسلامی ) بیانجامد، قطعا مجازیست اما اگر به توبه و ترک گناه ( به عنوان مثال ) منجر شود، می توان با اندکی مسامحه، آن را بارقه ای از نور عشق حقیقی نامید.

در طبقه بندی عشاق، تکلیف جوانانی که عاشق می شوند نیز با همین رویکرد تعیین می گردد. اگر جوان بیچاره عاشق خدا و نماز شب شود، او را مدح می کنند و اگر عشق دختر همسایه شان، قلب او را تسخیر کند، مشمول مذمت خواهد بود. اینجانب در صدد دفاع از عشق یا استعمال آن در شعر و نثر نبوده و نیستم و صادقانه باید بگویم که این کار از شأن من و امثال من خارج است. همچنین باید اعتراف کنم که در تمامی اسماءالله ( که بر اساس نص روایات مستند و معتبر، توقیفی هستند و کسی اجازه ندارد از جانب خود نامی برای خداوند متعال جعل کند )، هیچ یک از مشتقات کلمه عشق، وجود ندارد و عباراتی مانند « هو العاشق » یا « هو المعشوق »، ساخته و پرداخته ذهن متصوفه می باشد. با همه اینها، یک واقعیت را کسی نمی تواند انکار کند و آن این است که عشق، در همه حال عشق است. یعنی اگر سینه کسی واقعا سرای محبت کسی یا چیزی شد، نمی توان به هیچ دلیلی وجود عشق را در او انکار کرد.

نکته دیگری که ذکرش ضروری به نظر می آید، ارزش و اهمیت نفس عشق است. دقت کنید که این سخن به معنای « المجاز قنطرة الحقیقة » نیست. آنچه مهم است، تفاوت بین انسانی است که اصولا می تواند دیگران را دوست بدارد، با کسی که فاقد چنین موهبتی است. فرق این دو نفر، از زمین تا آسمان است. سابق بر این، بزرگانی که حلقات درس خصوصی داشتند، تنها کسانی را می پذیرفتند که به تعبیر ایشان « اهل دل » باشند. کسی که قدرت عشق ورزیدن ( ولو نسبت به یک حیوان ) ندارد، بویی از جوهره انسانیت نبرده است. عشق نسبت به نامحرم ( در گستره فرهنگ فقهی ) یک ارزش نیست اما خود عشق، حکایت از روحیه ای دارد که سراسر لطافت است و اگر درست هدایت شود، در عین لطافت می تواند کوه را جابجا کند.

با در نظر گرفتن این مقدمات، متوجه می شویم که چرا شاعران شیرین سخن سرزمین ایران، چقدر به این مقوله پرداخته اند و از میان این نام آوران عرصه ادب، جایگاه ویژه شمس الدین محمد حافظ شیرازی پررنگ تر از بقیه به چشم می خورد. کمتر کسیست که هنگام سخن گفتن از عشق، به اشعار زیبای این شاعر پارسی گو استناد نکند و انصافا در بین شعرای ایرانی، هیچ کس مانند او ظرایف و فراز و فرودهای عشق را به تصویر نکشیده است. این کلام را با اشاره به بیتی بسیار مشهور از این استاد بی مانند ادبیات پارسی به پایان می برم:

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثـبـت اســت بـر جـریـده عـالــم دوام مــا

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :

فقه پويا از نوع مدرن ديجيتالی

بسم الله الرحمن الرحيم

 

به دانشی که به گفت و گو درباره راه های کشف احکام پنجگانه ( واجب، مستحب، مباح، مکروه و حرام ) شرعی می پردازد، اصطلاحا فقه گفته می شود. در معنای لغوی، تفقه به معنای تدبر و موشکافی عمیق است طوری که به پدید آمدن بینش دقیق و سلیم منجر شود. در عرف به کسی فقیه اطلاق می شود که در دانش فقه ( به معنای اصطلاحی ) آنقدر جلو رفته که خودش توانایی استفاده مستقیم از منابع فقه را دارد و می تواند احکام شرعی را از ادله استنباط نماید.

یکی از بلاهای آسمانی آخر الزمان، احساس اجتهاد همگانی است. می گویید نه؟ مثلا در تمام خانواده ها، اظهار نظرهای تخصصی در زمینه دانش پزشکی، فراوان به چشم می خورد یا خیلی ها را می بینید که به راحتی در مورد سازه و ساختمان و طراحی آن سخن پراکنی می کنند. در زمینه اقتصاد، ورزش، سیاست ( این را به خودم هم می گویم که در این دو مطلب قبلی پایم را از گلیمم درازتر کرده و به ناحق در کفش سیاسیون کردم )، روانشناسی، علوم اجتماعی و سایر زمینه ها، به تعداد عابرین خیابان های تهران، صاحبنظر وجود دارد.

این آفت، دانش فقه را نیز مورد هجوم خود قرار داده و مبتلا کرده است. بیماری اجتهاد همگانی، چند نوع نشانه بالینی دارد که به بیان خلاصه ای از دوتای آنها می پردازیم.

الف ) اگر کسی بخواهد رنگ ها را با گوش خود شناسایی نماید، ادعای باطلی کرده است. اساسا گوش برای شناخت رنگ ساخته نشده و به همان مقدار چشم نیز از درک و تشخیص انواع صداها عاجز است. اما در فقه اینطور نیست. همان کسانی که با وضوح کامل می یابند که برای شناخت هر پدیده ای باید از ابزار مناسب بهره برد، در اینجا زیرآبی می روند. استحباب بلند ادا کردن « بسم الله الرحمن الرحیم » در نمازهای ظهر و عصر، برای ایشان امری مسخره است چون ضوابطی را که منجر به صدور این فتوا شده، نمی شناسند و یا نمی خواهند بشناسند. باور کنید خیلی از آنها حتی نمی دانند که حجم منابع مکتوب شیعه چقدر است. یادم می آید حدود ده سال قبل، در یک مجلس عروسی، یک آقایی داد سخن داده بود که: «  حدود چهارصد صفحه از کتاب بحار الأنوار مجلسی در مورد زناشویی و آداب آن است. ببینید که آخوندهای ما چه آدم های زنباره ای هستند که این ها را نقل می کنند. آخر مگر دین ما مطلب دیگر ندارد که چهارصد صفحه درمورد آداب نکاح جمع کرده است؟ ». وقتی سخنرانی آن آقا تمام شد، آرام از ایشان پرسیدم: « می دانید کل کتاب بحارالأنوار چند صفحه است؟ ». پاسخ داد: « چه می دانم. هزار صفحه؛ دوهزار صفحه؛ سه هزار صفحه ». گفتم: « در چاپ انتشارات آخوندی، کتاب بحارالأنوار، یکصد و ده جلد و حدود پنجاه و پنج هزار صفحه دارد؟ آیا شما کمتر از هفت هزارم زندگی تان را مشغول سکس هستید؟ » ایشان مات و مبهوت مرا نگاه کرد و جوابی نداد.

منطق « نمی فهمم؛ پس نمی شود درست باشد »، منطق ساری و جاری بین اکثر مردم غیور ماست. اگر ما شناخت مختصری نسبت به ضوابط و دانش های کشف احکام فقهی داشتیم، اینقدر با جسارت در این میدان قدم نمی زدیم.

ب ) درد بدتر، ظهور سندرومی واگیردار و خاص به نام « فقه پویا از نوع مدرن دیجیتالی » می باشد. مبتلایان به این سندرم بعضا از بین خود مجتهدین هستند. اینان روحانیونی ( به معنای اصطلاحی ) هستند که نمی خواهند به سنگ تحجر و ارتجاع رمی شوند و برای زدودن این برچسب، هر کاری می کنند. در مسیر این حرکات روشنگرانه، احساس ایشان، مانند کسی است که دارد از ناموس شرع مقدس دفاع می کند. محاسن خود را کوتاه نگه می دارند و به جای آن موهای خود را زیر عمامه بلند می کنند. معمولا ترجیح می دهند به جای ردا از لباده استفاده کنند و بسیاری از الگوهای روحانیون سنتی را در هم می شکنند. ترجیح می دهند با طبقه دانشجو و روشنفکر ( به معنای اصطلاحی ) نشست و برخاست کرده و برای درس دادن به جای منبر از میز استفاده می کنند. این ها که گفتم اصلا اهمیت ندارد. نکته مهم آنجاست که خود مرحوم فقه هم به قربانیان این حادثه جانگداز می پیوندد. جرأت نمی کنند احکام ناب اسلامی را بیان کنند. در تعارض بین منشور جهانی حقوق بشر و احکام ارتداد و قصاص و غیره، زبان در دهان قفل می کنند و یا احکام دین اسلام را ناشی از جهل چندصد ساله مرجعیت دینی معرفی می کنند. از ترس اتهام به ارتجاع، فتاوایی دو پهلو در باب جواز بازی با ورق پاسور و تخته نرد و گوش دادن به موسیقی های لس آنجلسی و آن طرف آب و این طرف آب و غیره صادر می کنند. رقص در مکتب ایشان جای خود را به حرکات موزون می دهد و بدین ترتیب، فقه ایشان نه تنها پویا می شود بلکه از حالت آنالوگ به دیجیتال تبدیل می گردد. آیا اگر احکام فقهی به همین معنا پویا بودند، اساسا نیازی به فقه داشتیم؟ جلسات درس حضرات امام باقر و امام صادق علیهما السلام چه معنایی داشتند؟ یحیی بن معین که از محدثین نامدار عامه است، می گوید در مسجد کوفه نهصد نفر را دیدم که بدون واسطه می گفتند: « حدثنا جعفر بن محمد کذا و کذا ». اگر واقعا فقه آل محمد علیهم السلام می خواست اینطور بی صاحب و بی حد و مرز شود، نیازی به اینهمه زحمات و ضوابط بود؟  

          یادش به خیر در روزگار گذشته دوست بسیار فاضلی داشتم که خدا ایشان را حفظ فرماید. او بر سبیل مزاح در همین زمینه می گفت: « روزگاری می رسد که در اعلامیه می بینیم: درس خارج مدرنیته توسط حضرت آیت الله حاج شیخ کامبیز پویا ». خدا آخر و عاقبت فقه را به خیر کند و صاحب اصلی دین را برساند.

  

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٤
تگ ها :