یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

جا مانده از کاروان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

          خیلی وقت ها غصه این است که آن کس که تو دوست داری اش، تو را نمی خواهد و آنها که تو را دوست دارند، دلت را راضی نمی کنند. همین آدم را خسته و تنها می کند. برای مدتی طولانی ...

          دلت می خواهد گاهی به جای همه این آدم های جورواجوری که دور و برت فراوانند، او بیاید و دستت را بگیرد و با خود ببرد. یاد آن چوپان عاشقی می افتی که اطرافیانش دائما او را مسخره می کردند. می آمدند و می گفتند: « پیغام رسیده که بیا فلان جا تا به حضور ما شرفیاب شوی ». آن بخت برگشته هم می رفت و اشک شوقی می فشاند و دست از پا درازتر بازمی گشت. حتی یکبار هم در گفته آن جاهلان تردید نکرد. هربار مشتاق تر از پیش، به میعادگاه می شتافت. در بین راه قلبش می خواست از سینه بیرون بیاید. شوخی نبود. می خواست شرفیاب شود. اما خبری نبود. نه در گفته جاهلان تردید می کرد و نه در کرامت صاحب دربار. برای خودش بهانه می آورد که « حتما کسی بیچاره تر و دلسوخته تر و مشتاق تر از من راه را بر حبیب بسته است ». آخرین بار که جماعت نادان او را به میعادی دیگر فرستادند، دیگر بازنگشت... چرا که حبیب در همان موعد به میعاد آمده بود. خاک بر سرمان که چوپان هم نشدیم.

          اتفاق می افتد که با خود می گویی نکند اصلا چشمانش را بسته است؟ بلافاصله استغفار می کنی. راستش را بخواهید اصلا چرا باید مرا دوست داشته باشد؟ چه چیز من لایق اوست؟ با کدام زبان به او سلام کنم؟ با همان که دیشب دروغ گفتم و تهمت زدم؟ با کدام چشم او را ببینم؟ با همان که امروز به نامحرم گشوده بودم؟ با کدام گوش صدایش را بشنوم؟ با همان که پر از زمزمه هرزه است؟ اصلا با آن دلی که سراپرده دیو است، مگر می شود فرشته را دوست داشت؟ اگر یک شب بیاید و میهمان خانه ام شود، کدام لقمه را جلوی او بگذارم؟ همان که با هزار فریب از دست برادرم ربوده ام؟ بگذار چشم از من ببندد و حال مرا نبیند. نبیند آن که دم از عشق او می زند، هرزه ای پرده در و بی آبروست. بگذار بی اعتباری و خواری ام را نبیند.

          دلت می خواهد دهان ملتمسین دعا را پاره کنی. روزگار سیاه خودت برایت بس است. پرده نشین تو را نمی خواهد... نمی خواهد... نمی خواهد. وضوی تجدید میثاق می سازی و به قبله عشق رو می کنی. همین که سرت به آن سو بلند می شود، چیزی می بینی که آرزو می کنی زمین دهان باز کند و همان جا تو را ببلعد و نابود کند. صحنه غیر قابل تحمل است. می بینی که او هنوز به تو نظر دارد اما تیری از جانب تو بر قلبش نشسته و عمیق فرو رفته. وای بر من ... یعنی بازهم فرصتی هست؟ نوای فرشته داعی در گوش جانت طنین انداز می شود... « خوشا به حال آنان که بازگشتند... ». چیزی تا فجر نمانده... بازهم کاروان می رود و من بازهم جا می مانم. وای بر من...

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

تيغ در دست زنگی مست

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در سال 1377 خورشیدی، یکی از کسانی که در آن زمان بین ما رابطه دوستی و حتی برادری برقرار بود، کارت تبریکی برای من فرستاد. مناسبتش را یادم نیست اما کارت قشنگی بود با متن قشنگ تری. درون کارت نوشته بود ( دین در دستان محسن فرهمند مانند تیغ است در دست زنگی مست ). از آن روز تا کنون هرگز این عبارت داخل کارت را فراموش نکرده ام. در بحران های روحی سال 1379، این کارت را نیز مانند بسیاری از نامه ها، جزوات و نوشته ها از بین بردم اما عبارت مورد اشاره که با خودکار مشکی و با خط نسبتا ریز درون آن کارت نوشته شده بود، هرگز فراموشم نشده است. آیا باید از دریافت آن کارت ناراحت می شدم؟ فرستنده آن کارت درصدد شوخی با من بود، یا می خواست حقیقتی را بیان کند؟ ( بروید از خودش بپرسید ). من از انگیزه فرستنده آن کارت چیزی نمی دانم ولی اگر بخواهم راستش را بگویم باید اقرار کنم آن عبارت نه تنها در مورد من بلکه در مورد تعداد بی شماری از امثال من عین حقیقت است ( دین در دستان ما، مانند تیغ است در دست زنگی مست ).

یک سال جناب آقای حاج شیخ صادق فائق – سلمه الله – ، منبر ماه محرمش را به شرح این عبارت زیبا و بی نظیر سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام، اختصاص داد که مضمونش چنین است: ( الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم. یدورونه ما درت معائشهم. فإذا محصوا بالبلاء، قل الدیانون ). بگذارید یکبار دیگر ببینیم نوع ارتباط ما با دین چیست. من در این نوشته مختصر، در صدد تبیین معنای دین ( که ظاهرا برخی از دوستان فعلا در حال بحث در مورد معنا و مفهوم آن هستند ) نیستم و اصولا سواد اندک من، اجازه اینگونه اظهار نظرهای کلان را نمی دهد. ولی بد نیست امروز همه با هم برای یکبار هم که شده تکلیفمان را با ( نوع ارتباطمان با دین ) روشن کنیم. ما دیندار هستیم؟ ما در خدمت دین هستیم یا دین در خدمت ماست؟ دین چه منزلتی در گفتار، کردار، اعتقاد و اخلاق ما دارد؟

اکثر ما ( باور کنید می ترسم، وگرنه می گفتم همه ما ) دین را به خدمت خود درآورده ایم و خودمان در خدمت دین نیستیم. دین برای ما ابزاری است که منافعمان را به سوی ما جذب می کند. دین برای ما نان شب و وجاهت می آورد. دین باعث می شود مردم برای سلامتی ما صلوات بفرستند. وقتی ما را دیدند، به احترام ما بلند شوند. هروقت برایشان مشکلی پیش می آید به ما زنگ بزنند و بگویند التماس دعا. هنگام معامله تجاری، ما را به رقبایمان ترجیح دهند و از این راه سود سرشاری نصیب ما شود ( آخر ما امام زمانی هستیم ! ). چک ما را برگشت نزنند و بگوین ای بابا این آقا متدینه و خودش پول ما رو می ده ( یک چیزی شبیه اعتبارنامه بانکی ! ). وقتی به خواستگاری کسی می رویم، بدون تحقیق، دختر به ما بدهند و بگویند با فلان مجموعه و موسسه در ارتباط است و در این دوران غربت حضرت ولی عصر علیه السلام جزء کسانی است که احتمالا دعایش موجب تعجیل در امر فرج خواهد شد. دین باعث می شود علافی ها و خوشگذرانی های مباح ما، نام ( جلسه مباحثه ) به خود بگیرد و از این رهگذر زن و فرزند ما نتوانند به ما اعتراض کنند که ای مرد بی انصاف چرا هیچ وقت خانه نیستی؟

چنین واقعیتی ( دین را می گویم ) خدا وکیلی ضرری هم دارد؟ آیا ما تابحال سرمایه گذاری بدون بازگشتی در مورد دین کرده ایم؟ یا نه؛ تمام وقت و نیرویی که صرف کرده ایم، ده برابر و بلکه صدبرابر به ما برگشته است؟ عجب چیز خوبی است دین. نه؟ آیا تابحال یک سیلی در راه دینداری خورده ایم؟ فیلم محمد رسول الله – صلی الله علیه و آله – را همه ما به کرات دیده ایم. بلال حبشی را یادتان هست؟ آیا من حاضرم در راه عقیده ام شکنجه شوم؟ البته که نه. چرا؟ چون خدا راضی نیست مومن آزار ببیند و راه تقیه هم باز است. در صورت پدید آمدن کوچکترین فشاری، همه چیز را انکار خواهم کرد و از معرکه خواهم جست. البته بعد از آنکه آب ها از آسیاب بیفتد، بازهم به دینداری ام ( به همان روش قبلی که امام حسین علیه السلام اشاره می فرمایند ) ادامه خواهم داد. چون من اصولا آدم خوبی هستم و خیلی دین را دوست دارم. قلب من برای دین، در هر 0.8 ثانیه یکبار می تپد.

الله اکبر از این جماعت مومن ...

و اما تازه بخش دردناک ترش باقی مانده است. یعنی همان ( تیغ در دست زنگی مست ). یادم می آید استاد ما – دامت توفیقاته – نقل می کرد که جناب آقای حاج شیخ محمدتقی شریعتمدار ( مجتهد مسلم و امام جماعت مسجد دباغخانه تهران )، به یکی از نویسندگان معاصر که دچار اعوجاجاتی شده بود، گفته بود: ( پسرم؛ راه خدمت کردن تو به دین، این است که قلمت را زمین بگذاری و ننویسی ). می دانید یعنی چه؟ یعنی اینکه مثلا تجسم محسن فرهمند آزاد در چهره یک آدم متدین، باعث خراب شدن چهره دین می شود. یعنی اینکه محسن فرهمند و امثال او بهتر است به خاطر خدا دم از دین خدا نزنند. دست از تلاش شبانه روزی برای اصلاح اطرافیان خود بردارند و برای یکبار هم که شده به تربیت خود مشغول شوند. همین و بس...

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

ان شاءالله فردا

بسم الله الرحمن الرحیم

 

          دو سه روز دیگر ماه رجب با تمام فضایل و ویژگی هایش آغاز می شود. وای چه ماهی است. غوغای معنویت و ثواب است. چقدر خوب است آدم در ماه رجب توبه کند. نه؟ آخه مدتی است با خودم قرار گذاشته ام آدم شوم و تجدید نظری روی همه کارهایم بکنم.

- سه روز بعد: امروز ماه رجب شروع شد. حدیث ملک داعی را خوانده اید؟ عجب فیضی در این شب ها جریان دارد. دارم خودم را برای شب میلاد امیرالمومنین علیه السلام آماده می کنم. می گویند توبه در شب ولادت مولای متقیان خیلی فضیلت دارد.

- دو هفته بعد: شب ولادت امیرالمومنین علیه السلام جایتان خالی بود. رفتیم مجلس منزل آقای ... خیلی حال داد. آقای دکتر ... صحبت کرد و آقای مهندس ... هم ما را به فیض مداحی رسانید. عجب صدایی دارد. آدم از خود بیخود می شود. تا دیر وقت آنجا بودیم. شام باقلا پلو با گوشت دادند. عجب توفیقی دارند بعضی ها. کاش ما هم پول داشتیم تا در این راه ها خرج کنیم. آخر شب اینقدر خسته بودم که به عبادت نرسیدم و خوابم برد. به انتظار شب مبعث هستم.

- یک ماه بعد: وارد ماه شعبان شده ایم. شب مبعث منزل پسر عموی آقای ... مجلس جشن بود. واقعا خیلی حال داد. راستش اصلا یادم رفت برنامه شخصی برای خودم بگذارم و کمی عبادت کنم. البته اصلا نگران نیستم. نباید گذاشت یاس و ناامیدی در دل راه بیابد. حاج آقای ... می گفت ناامیدی بزرگترین گناه است. چندین مناسبت داریم. ولادت سیدالشهدا علیه السلام، حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام، امام سجاد علیه السلام و از همه مهم تر نیمه شعبان. وای که چه غوغاییست. دوستم گفته شب نیمه شعبان آقای ... در منزل آقای ... احیا می گیرند. حتما می روم و تصمیم دارم یک توبه درست و حسابی بکنم.

- باز هم یک ماه بعد: دیشب اینقدر دیر آمدم منزل که نرسیدم درست و حسابی سحری بخورم. جایتان خالی با رفقا رفته بودیم قلیون کشی. واقعا خستگی مان در رفت. ماه شعبان از دست رفت ولی آقای ... می گفت در روایت داریم: نسبت ماه مبارک رمضان به سایر ماه ها مانند نسبت ائمه علیهم السلام است به سایر مردم. معلوم است اساسا بهار توبه در این ماه است. شب های قدر باید کمربند را محکم ببندم و توبه کنم. زمان دارد می گذرد. یا الله ...

- یک ماه دیگر هم بعد: نماز عید فطر را به امامت حاج آقای ... در حسینیه ... خواندیم. کاش از شب های قدر استفاده کرده بودم. خیلی دلم سوخت. راستش شب قدر حواسم خیلی جمع بود ولی چون بعد از ظهرش با بچه ها رفته بودیم برای بستن سیستم صوتی منزل آقای ...، خسته بودم و همه اش چرت می زدم. بک یا الله را یادم هست ولی بعدش خوابم برد و وقتی بیدار شدم خیلی خجالت کشیدم چون همه روی پا ایستاده بودند و می گفتند بالحجه بالحجه بالحجه... همه اش خدا خدا می کردم شعر گل نرگس را بخوانند ولی نخواندند. کلی خورد توی حالم. حاج آقای ... می گفت اگر کسی بارش را شب قدر نبندد، امیدی برای بخشیده شدن نیست مگر آنکه در عرفه حاضر شود. خدا رحم کند. صبر می کنیم تا عرفه...

- سه ماه بعد: عرفه با بعضی از دوستان مشرف شده بودیم مشهد مقدس. خیلی با حال بود. داشتیم از تلویزیون مسابقه فوتبال آرسنال با منچستر یونایتد را می دیدیم. مسابقه به وقت اضافه کشیده شد. بچه ها اینقدر دیر راه افتادند که نزدیک غروب رسیدیم حرم. فقط نماز مغرب را در حرم خواندیم. البته همین هم توفیق می خواهد. ان شا الله محرم جبران می کنیم.

- دو ماه بعد: هنوز خستگی محرم از تنم در نیامده. ولی راستش وقت نکرده ام ساعتی با خودم خلوت کنم. اگر خدا بخواهد بیست و هشتم صفر مشرف می شویم مشهد. می گویند غوغا است.

- دو ماه بعد: ماه صفر و ربیع هم گذشت و کم کم به فاطمیه می رسیم. می خواهم خدا را به عصمت حضرت زهرا سلام الله علیها قسم بدهم تا مرا موفق به توبه گرداند. خیلی وقت است می خواهم ساعتی با خودم خلوت کنم تا ببینم چه کاره ام و در نامه اعمالم چه خبر است. ولی هنوز وقت نشده. یک ساعت دیگر دوستم می آید دنبالم قرار است برویم قلیون بکشیم و از آنجا برویم منزل آقای ... ظاهرا جلسه گذاشته اند تا کارهای فاطمیه را تقسیم کنند.

- و بالاخره بعد از فاطمیه: خسته و سر در گم شده ام. یک سال است می خواهم توبه کنم ولی هنوز وقت نکرده ام یکبار خودم را پیش خودم مرور کنم. البته همین مجالس اهل بیت علیهم السلام خیلی مفید هستند اما نمی دانم چرا احساس می کنم خیلی جلو نمی روم. شاید امروز وقت کنم کمی در اینباره فکر کنم. شاید هم صبر کنم تا ایام پر برکت ماه رجب برسد. آره بهتر است صبر کنم. ان شاء الله فردا ...

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

بياييم همه را جذب کنيم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

عنوان جالبی است. نه؟ ( بیاییم همه را جذب کنیم ). اصولا جذابیت خیلی خوب است. آیا تابحال شهرک سینمایی ایران را دیده اید؟ خیابان هایش شبیه تهران قدیم هستند. خیلی قشنگ و جذاب و دلربا. اما این شهرک زیبا یک اشکال کوچک دارد. عمق ساختمان هایش یک متر است. همه اش دکور است. عمق ندارد.

بیشترین زمان و نیرویی که توسط نهادهای اسلامی در ایران و سایر کشورهای مسلمان هزینه می شود، بابت آن است که مردم به اسلام جذب شوند. ویترین انصافا قشنگ و کامل است. خود ما هم همینطوریم. البته روی سخنم با دوستان سابق و فعلی خودم است و قبل از همه با خودم. ساعت ها وقت گذاشتیم که مثلا چه کسی در صورت عهده دار شدن تدریس فلان جلسه، باعث جذب تعداد بیشتری به آن جلسه می شود. چه کنیم که مردم بیشتر به مجالس مذهبی رو بیاورند. و از این دست. اما شاید باید می نشستیم و می دیدیم که مردم را به چیز جذب می کنیم و بعد از جذب شدن، چه برنامه ای برای باقی ماندن و تربیت ایشان داریم. البته خودم را نمی گویم چون قصه در مورد من منتفی به انتفای موضوع است. فرد بی تربیت نمی تواند عهده دار تربیت باشد. البته بی تربیتی به بد دهانی، بد لباسی، بدغذا خوردن، عدم رعایت آداب معاشرت و اینها نیست چون اگر بود حتما من بی تربیت نبودم.

محصول این حقیر چیست؟ صد نفر را جذب کردم اما به چه چیز؟ به خودم؟ یا به اسلام؟ محبت امام زمان علیه السلام را در دل ها انداختم یا محبت خودم را؟ جوان ها را سرسپرده ولی عصر علیه السلام کردم یا سرسپرده خودم؟ آنچه در وجود اطرافیانم برایم مهم بود این بود که با من ارتباطشان گسسته نشود، خدا وکیلی اینطور نبود؟ گسستگی ایشان از دین و معنویت هم آیا همینقدر اهمیت داشت؟ من نمی دانم نوشته های من بر چه محملی حمل می شود. شاید عده ای فکر کنند می خواهم دوباره مطرح شوم، اما خوشحالم که لااقل خودم می دانم چه می نویسم. قصد من از کوچک کردن خودم با این عبارات و جملات، این نیست که از این راه مهم شوم و اسم و رسمی به دست آورم. روی سخن من با تمام کسانی است که آن طرف میز و کنار تخته سیاه ایستاده اند. مبادا شما هم چند صباح دیگر مانند محسن فرهمند بشوید؟ به جای دو چشم، صد چشم باز کنید و برای یکبار هم که شده ( خودتان ) را در آیینه قدی ببینید. شما که هستید؟ چه می کنید؟ مسوولیت شما چیست؟ یادمان نرود که اصل جذابیت برای چه بود. قرار بود ما فقط طریق باشیم نه موضوع.

تابستان سال 1375 شمسی با بچه های دوره 37 به باغچه پدر یکی از همان دانش آموزان در منطقه آیینه ورزان دماوند رفته بودیم. آقای مهندس کاظمی ( که امیدوارم خدا به آبروی حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها بر توفیقات ایشان بیفزاید و سلامتی کامل به ایشان کرامت نماید ) سرپرستی دوره را برعهده داشت و در آن سفر نیز همراه ما بود. بعد از تفریح و بازی، قرار بود سمیناری در مورد غدیر داشته باشیم. هرکسی تحقیق خود را ارائه کرد و در پایان قرار شد آقای مهندس کاظمی، چند دقیقه ای صحبت کند. ایشان به خواندن یکی از فرمایشات حضرت رضا علیه السلام بسنده کرد که به یکی از یاران خود فرمودند: ( رحم الله عبدا أحیی أمرنا ) و بعد در مقام پاسخ به سوال آن صحابی در کیفیت احیای امرشان فرمودند: ( یتعلم علومنا و یعلمها الناس. فإن الناس لو علموا محاسن کلامنا لاتبعونا ). آقای مهندس کاظمی روی این عبارت خیلی تکیه کردند که ( کار خیلی عجیب و غریب نیست. کافیست مثل کلیدی که فشار می دهیم و چراغ روشن می شود، فقط و فقط علوم اهل بیت علیهم السلام را به طور صحیح بیاموزیم و نشر دهیم. چون طبیعت کلام ائمه علیهم السلام خودش آنقدر زیبایی و جذابیت دارد که مردم را به تبعیت از حق وادارد. ) آیا من که در آن تاریخ بیست و چهار سال داشتم، لطافت پیام آقای مهندس کاظمی را گرفتم که توقع دارم امروز دانش آموزان بگیرند؟

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

حديث نگاه آخر

بسم الله الرحمن الرحيم

 

در ایام فاطمیه دلم می خواست مطلبی درمورد حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها بنویسم اما نتوانستم. من یک نوحه خوان هستم و به این عنوان ( اگر صاحب عزا قبول کند ) افتخار می کنم. آن را بالاترین رتبه ای می دانم که می توانم حایز شوم. اما من هم به عنوان یک روضه خوان، ناگفته هایی دارم که سال هاست در سینه من است. خواندن را از سال 1368 شمسی به طور رسمی و در هیئت های مذهبی آغاز کردم. دو مصیبت را هنوز نتوانسته ام هضم کنم و خودم را بدجوری سوزانده. راستش کسی تابحال از من نپرسیده و اگر هم بپرسد خیلی برای توضیح دادن راحت نیستم. آنچه اینجا می نویسم درددل های یک روضه خوان است. برخی وقایع را اصلا نمی توان نقل کرد. شاید تعدادی از روضه خوان ها برای گریاندن مردم حتی حاضر به جعل روضه هم باشند، اما الحمدلله لقمه ای که پدر ما به ما داد، اینجوری نبود.

کسانی که مرا از نزدیک می شناسند، می دانند که زمانی خیلی اهل مطالعه بودم. اکنون هم کتاب می خوانم اما نظم و نسقش را از دست داده و بی انضباط شده است. در ارتباط با مصیبت های اهل بیت علیهم السلام، سعی کرده ام مطالب مستند را نقل کنم. اما آیا همه آنچه را یافته ام، گفته ام؟ نه. دلیلش هم این است که نتوانسته ام. خدا می داند که نتوانسته ام.

خدا به همه نوکران قدیمی ارباب خیر بدهد. استاد حاج علی انسانی – حفظه الله – که من همیشه خواندنش را و سوزش را دوست داشته ام، به مداحان جوان توصیه می کند که بابا هر شعری را هرجایی نباید خواند. معرفت و سوز و شعور می خواهد.

قصه در شرح وقایع عجیب و غریب نیست. نکته در کیفیت مطلب است. حدیث نگاه آخر آن دو دلداده چگونه بود؟ همان هنگام که مولای متقیان و آن ابرمرد عالم خلقت، سر عزیزترینش را به سینه چسبانیده بود ( بر اساس نص روایت ) و ثانیه ها برایش مانند قرن ها می گذشت. اشک مظلوم خیلی تلخ است. با آهنگی منظم اشک می ریخت. فقط سکوت بود و سکوت. به نبی اکرم صلی الله علیه و آله قول داده بود که صبر کند و کرده بود. اشک بود و سکوت. روزهای طاقت فرسایی بود. و حدیث آن آخرین نگاه ... همان نگاهی که دیگر بعد از آن، دیدگان عزیزش را باز ندید. آخر علی چه بگوید و با که بگوید؟ آیا می توانست از عشق عمیقی که بین او و فاطمه بود، حکایت کند؟ آیا نه آن بود که فاطمه را به انتقام علی از علی گرفتند؟ همسرش را، همراهش را، همرازش را، همتایش را، چراغ خانه اش را و ...

و چه سوزاننده بود حدیث آن آخرین نگاه ...

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

فهرست آدم های مهم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

استاد بزرگوار و مربی گرانقدر آقای دکتر علیرضا رحیمیان می گفت خوب است آدم در هر روز ساعتی را به نشستن و فکر کردن در مورد خودش و کارهایش اختصاص دهد حتی اگر این فکرها به نتیجه ای هم نرسد.

خوب است همین حالا یک برگ کاغذ سفید برداریم و فهرست آدم هایی را که از نظر ما مهم هستند، بنویسیم. البته خدا وکیلی به خودمان دروغ نگوییم و فقط واقعیت را بنویسیم. نگاهی به فهرست مورد اشاره، خیلی مسایل را در مورد ما به خودمان نشان می دهد. به عنوان مثال فهرست زیر را خوب ببینید:

1 – آقای الف: کسی که بعد از پدرم بیشتر از همه مردان عالم بر گردن من حق دارد.

2 – آقای ب: تاجر مهمی است که امید دارم از کنار او و در سایه همکاری با او به نان و نوایی برسم.

3 – آقای پ: یکی از استادان برجسته علوم دینی است که من به دلیل آنکه رابطه اش با من خوب است، او را خیلی دوست دارم.

4 – آقای ت: برادر و دوست من است که همینجوری و بدون دلیل موجه او را دوست دارم و برای من آدم مهمی است.

5 – آقای ث: موقعیت برجسته ای در حکومت جمهوری اسلامی ایران دارد و لازم است به خاطر روز مبادا ارتباطم را با او حفظ کنم.

6 – آقای ج: یکی از پولدارهای ایرانی است که اهل کمک به دیگران است و در خانه اش همیشه باز است. من را هم خوب تحویل می گیرد.

7 – آقای چ: از مربوطین بسیاری از لابی هایی است که من به هر حال مجبور به حفظ ارتباط قوی با ایشان هستم.

8 – آقای ح: پدرش از بزرگان یکی از جریانات حاکم در ایران است. خودش هم مرا دوست دارد و میانه مان خوب است. برای روز پیری و کوری مفید ارزیابی می شود.

9 – آقای خ: از دوستان قدیم است که هنوز مرا مسلمان می داند. نفوذ زیادی روی برخی از مجامع دینی ایران دارد. هرگاه به همراه او وارد مجلسی شویم، به احترام ما برمی خیزند.

10 – آقای د: بین ما فقط یک رابطه دوستانه برقرار است و البته هروقت دستم تنگ شود می توان از او قرض الحسنه بگیرم. آدم خوبی است.

          هرکس به فهرست خودش خوب نگاه کند. واقعا ما عجب تحفه هایی هستیم. امیرالمومنین علیه السلام در مناجاتی که در مسجد کوفه داشته اند، از زبان گناهکاران عرضه می دارند که ظالم در روز قیامت می گوید: ( یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا ). آیا وقت آن نرسیده که به جای اتخاذ سبیل با این همه آدم جور واجور که فردا همه شان پشت ما را خالی می کنند، تنها با یک نفر اتخاذ سبیل کنیم؟ البته خیلی سخت است ولی بعضی ها کرده اند و شده. من و امثال من تنها دردمان، بی دردی و بی غیرتی است. ببخشید به کسی برنخورد. همه مان سر و ته یک کرباسیم. آنچه را می بینیم، باور داریم و آنچه را هنوز ندیده ایم، در عمل انکار می کنیم. خدا وکیلی اینطور نیست؟

یک چیزی را یادم رفت: بعضی اسم ها در فهرست نوشته ایم اما خودمان می دانیم که چندان هم مهم نیستند. اما اگر ننویسیم، وجدانمان درد می گیرد و ممکن است خدای ناکرده از خودمان بدمان بیاید. آخر اینطوری که نمی شود ...

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

حميدرضا شجاعی شميرانی

بسم الله الرحمن الرحيم

 

دیروز دو نفر از دوستان تهران، خبر دادند که آقای حمیدرضا شجاعی شمیرانی ( از فارغ التحصیلان دبیرستان علوی که مدتی است به عنوان معلم مشاور در همان موسسه مشغول به کار است ) طی حادثه ای در کوه مجروح شده و خدای ناکرده در معرض آسیب جدی نخاعی قرار دارد. برای کسی که در غربت زندگی می کند، شنیدن اینگونه خبرها بسیار ناگوارتر است. حمیدرضا شجاعی شمیرانی جوانی بسیار مودب، فعال، محجوب، متدین و دوستدار اهل بیت علیهم السلام است که توفیق مدیحه ثرایی خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام را نیز دارد. کسی که جامع چنین خصلت هایی است، هنگامی که مبتلا به بیماری یا هر سانحه ای می شود، دوستانش را بیشتر نگران و بی تاب می کند.

نکته قابل توجه قصه آنجاست که شنیدم حمیدرضا، در جریان کمک به یکی از دانش آموزان، دچار آسیب دیدگی شده است. در هر حال دلیل آنکه این مطلب را در وبلاگ نوشتم، این بود که هرکسی این خبر را خواند، حتما برای شفای عاجل و کامل این جوان مومن که ان شا الله جزء سرمایه های آینده نظام تعلیم و تربیت کشور اسلامی مان خواهد بود، دعا کند و از درگاه خداوند متعال عاجزانه بخواهد سلامتی این دوست عزیزمان را به او برگرداند.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :