یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

کنتور معنويت

بسم الله الرحمن الرحيم

 

نام: محسن فرهمند آزاد

سن: سی و سه سال

سوابق معنوی: سه سفر حج تمتع – چهار سفر عتبات عالیات – بیش از ده سفر عمره مفرده – بیش از ده سفر زیارت مدینه منوره – شاید حدود صد بار زیارت حضرت رضا علیه السلام – چندین سفر تشرف به زیارت حضرت زینب و حضرت رقیه علیهما السلام - نزدیک سی سفر زیارت حضرت معصومه علیها السلام – زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی در ری ( شماره از دستم در رفته ) – تعداد زیادی از امامزادگان را نیز در اقصی نقاط ایران و خارج از ایران زیارت کرده ام. همچنین به عنوان یک امتیاز معنوی منحصر به فرد، یکبار توفیق ورود به خانه کعبه را نیز داشته ام.

ملاحظات: کلیه خلفای غاصب اعم از راشدین و اموی و عباسی و غیره سوابق ممتدی در انجام حج بیت الله الحرام داشتند – بعضی از اقطاب صوفیه مرتده با پای پیاده به سفر حج رفته بودند – عمر بن سعد کبوتر حرم پیامبر صلی الله علیه و آله بود – نماز شب شمر بن ذی الجوشن ترک نمی شده است – حرمله هم به سفر کربلا رفته بود – پادشاه سعودی که هنوز دستش از خون حاجیان ایرانی پاک نشده، بارها داخل کعبه شده است – یزید در کنار حرم فعلی حضرت رقیه سلام الله علیها زندگی می کرد – بسیاری از دشمنان دین اسلام در شهرهای مذهبی سکونت دارند.

نتیجه گیری: کنتور معنویت بعضی آدم ها خیلی دور زده و حتی گاهی صفر کرده است ! شواهدی مانند عمر بن سعد از یکسو و حر بن یزید ریاحی از سوی دیگر، باید راه تنفس آرام را بر ریه هر مسلمان هوشیار، تا ابد ببندد. می گویند وقتی مرحوم شیخ مرتضی انصاری – رضوان الله علیه – در حال احتضار بود، شخصی داشت بالای سر ایشان دعا می خواند که : ( یا من یعفو عن الکثیر و یقبل الیسیر ) دیدند دو لب شیخ تکان می خورد. با دقت گوش دادند، و شنیدند که آن مجتهد عالی قدر آرام زمزمه می کند: ( أین الیسیر؟ ). خدا به آبروی دو دست بریده قمر منیر بنی هاشم علیه السلام به همه ما رحم کند.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

جوان عاشق

بسم الله الرحمن الرحيم

 

مرحوم آیت الله حاج شیخ محمود حلبی – رضوان الله علیه – جریانی را در مورد جوانی از اهالی مشهد نقل کرده است. جوان مورد اشاره که نام و نشانی از او نداریم، در عرض یک ماه مبارک رمضان، پای منبر حاج شیخ در مسجد گوهرشاد، تغییر بنیادی می کند و با پدر محبوب و مهربانش و امام فراموش شده اش، ارتباط روحی برقرار می کند. در پی حصول این تغییر، زندگی او تحت الشعاع آن خورشید عالم تاب قرار می گیرد و نهایتا در حوالی کوه سنگی مشهد به محضر آن ناحیه مقدسه شرفیاب می شود.

جریان تشرف، بر مرحوم حاج شیخ علی اکبر نهاوندی – رحمه الله – نیز به طریقی فاش می شود. خلاصه قصه آنکه جوان عاشق، از ساحت قدس مهدوی درخواست می کند که مرگش فرابرسد و چند روز بعد از دنیا می رود. خوشبختانه پیش از مرگ به طور اتفاقی با مرحوم حاج شیخ محمود دیدار می کند و جریان را تمام و کمال برای ایشان بازگو می نماید.

پیرامون این جوان گمنام، سخن فراوان گفته شده و قصه این جوان عاشق، برای نسل جوان همواره تکان دهنده و امیدبخش بوده است. اما برخی تحلیل ها نیز شنیدنی هستند. برخی دانش آموزان ( البته تعدادی از ایشان امروز جزء معلمین هستند ) می پرسیدند: این جوان چرا مرگ خود را درخواست کرد؟ چرا نماند تا محبت ورزی به امام عصر علیه السلام را به دیگران نیز بیاموزد؟ جالب اینجاست که برخی دیگر پاسخ ایشان را چنین می دادند که: برای همین است که به نام ( جوان عاشق ) معروف شده نه ( جوان عاقل ).

من فکر نمی کنم به چنین کسانی اصولا بشود توضیحی داد. اما اگر کسی شکنندگی و ظرافت مرحله ای را که جوان عاشق به آن رسیده بود، دریافته باشد ( ما که در نیافته ایم ) می فهمد که آرزوی مرگ کردن بهترین ارمغانی بوده که او بتواند از سرور و آقایش بگیرد. در همین رابطه روایت جالب توجهی را مرحوم ثقه الاسلام کلینی – اعلی الله مقامه الشریف – در کتاب شریف کافی ( بخش اصول، کتاب الایمان و الکفر، باب یقین ) نقل کرده است. حدیث جوانی است که به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله عرضه می دارد که به مرتبه یقین رسیده و نشانه های آن را نیز برای نبی اکرم بیان می کند. در انتهای همان روایت شریفه می بینیم که آن جوان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درخواست می کند برای او دعا کنند تا به فیض شهادت برسد و این دعا مستجاب می شود. ببینید برادران گرامی، تا وقتی که حد تشخیص و نظردهی ما، جلوی بینی مان است و همه چیز را با معیارهای خودمان می سنجیم، نتیجه ای عاید نمی شود غیر از همین که نسخه تمام مردم عالم را می پیچیم و به مرده و زنده و عاقل و عاشق هم رحم نمی کنیم.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

ابوراجح حمامی در چهار پرده

بسم الله الرحمن الرحيم

 

پرده اول: مرحوم حاج شیخ مصطفی خبازیان رحمه الله که از منبریان باسواد و باصفای مشهد و تهران بود، جریان ابوراجح حمامی را اینطور نقل می کرد: شیعه با اخلاصی در حله زندگی می کرد که علیرغم وجود حاکمی ناصبی در شهر، هر روز در ملا عام خلفای ثلاثه را لعن و نفرین می کرد. خلاصه آنکه دستگاه حاکمه پس از مدتی او را گرفته و به بدترین وضعی شکنجه داد به طوری که در آستانه مرگ قرار گرفت. بستگان او، بدن نیمه جان و بلکه محتضر او را به خانه آوردند تا بلکه در آرامش، دنیا را وداع گوید. شب که سپری شد، هنگامی که سراغ جنازه او رفتند، دیدند در کمال سلامتی و شادابی مشغول عبادت است و حتی جوان تر و زیباتر نیز شده است. حکایت این بود که آن حمامی مخلص در همان حال احتضار، به ساحت مقدس مهدوی پناهنده شده بود و امام عصر علیه السلام، شخصا برای عیادت و دیدار از او تشریف آورده بودند و شفای آن شیعه با صفا را مرحمت فرموده بودند.

پرده دوم: در جلسات اعتقادات دبیرستان، یکی از دانش آموزان ( به نظرم نامش بیاتی بود ) پرسید: ( آیا بهتر نبود ابوراجح حمامی تقیه کند و در ملا عام به خلفا ناسزا نگوید؟ ) من جواب دادم: ( البته وظیفه شرعی او تقیه بود ولی به خاطر آنکه اذاعه او برخاسته از صدق و صفا بود نه از روی عناد و دشمنی با اهل بیت علیهم السلام، آقا امام عصر علیه السلام به او لطف کردند ).

پرده سوم: آیت الله حاج شیخ حسین وحید خراسانی - حفظه الله – در جریان یک سخنرانی پس از درس فقه ( یا اصول ) جریان ابوراجح را تعریف کردند و در مقام تعلیل عمل او ( که خلفا را سب می کرد ) گفتند: ( این مرد حمامی نمی توانست بر چادر خاک آلوده و پهلوی شکسته بی بی، صبر کند و لذا خلفا را در ملا عام لعن می کرد ).

پرده چهارم: درد و بلای آقای وحید بخورد به سر امثال من. ما اصلا عمق مصیبت را نفهمیده ایم که همه چیز را با چهار تا معیار محدود حلاجی می کنیم. اگر من و امثال من به آن مقام رسیدیم که نتوانستیم بر مصیبت صدیقه کبری سلام الله علیها صبر کنیم، بعدا اجازه داریم در مورد ابوراجح نظر بدهیم. آقای وحید در مورد لحظات توسل ابوراجح حمامی، تعبیر زیبایی به کار برد. ایشان گفت: ( وقتی دستش از همه چیز و زبانش از گفتار کوتاه شد، از دل گفت: یا صاحب الزمان ). سخن همین است که لااقل یک بار از دل بگوییم یا صاحب الزمان ...

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

انگيزه ام چيست؟

بسم الله الرحمن الرحيم

 

اگر در زندگی تان آدم عاقل و زیرکی پیدا کردید، مثل من نباشید و هرگز رهایش نکنید. یکی از مدرسین و مربیان زبده مجموعه علوی، روزی در مورد مجالس عزاداری و ذکر مصیبت اهل بیت علیهم السلام صحبت می کرد. در آن روزها هر وقت درمورد اینگونه مسایل صحبت می شد، همه مرا نگاه می کردند. گاهی فکر می کردم مگر من چه مرضی دارم که اینقدر برای خیلی ها مهم است. البته حق با آنها بود و بالاخره هیچ کس در آن مجموعه غیر از من هیئتی حرفه ای نبود. صحبت های ایشان بسیار مهم تر از آن بود که تصور می کردم و تا آن روز کسی مرا متوجه این نکته نکرده بود. شاید روی سخن آن مدرس عالی رتبه با من نبود ولی بهترین مصداق سخنان او من بودم.

حرف این بود: ( انگیزه ما از شرکت در مجالسی از این دست چیست؟ )

پاسخ اولیه: واضح و مبرهن است که ما به خاطر تعظیم شعائر اسلامی و برپاداشتن سنت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، در مجالس ذکر مصیبت ایشان شرکت می کنیم و با این کار دل امام زمان علیه السلام را شاد می کنیم. بدیهی است هرکس با مجلس امام حسین علیه السلام مخالف باشد، خدا او را به قعر جهنم خواهد برد و یکی از وظایف خطیر ما در این دوران، توسعه و تکثیر چنین مجالسی می باشد.

صد البته پاسخ صحیح است. اما استاد مربوطه، روی سوالش این نبود. از من پرسید: ( ایام محرم در کدام مجلس شرکت می کنی؟ ). پاسخ دادم: ( هیئت محل قدیمی خودمان در امیریه ). دوباره سوال کرد: ( چرا در مجالس دیگر شرکت نمی کنی؟ ) پاسخی نداشتم اما برای آنکه چیزی گفته باشم، جواب دادم: ( من در میان آن عده راحت تر هستم و عزاداری به سبک ایشان را که سنتی و قدیمی است، بیشتر می پسندم ). معلم کهنه کار، رندانه پرسید: ( در میان ایشان احترام و منزلت خاصی داری، نه؟ ). صدای افتادن دوزاری مغز پوکم را به بلندی و وضوح می شنیدم. و البته متاسفانه هنوز هم اگر در ایران باشم، در همان مجلس شرکت خواهم کرد.

مهم نیست که ما چه توجیه و تفصیلی برای کارهایمان داریم. مهم این است که انگیزه واقعی خودمان را در انجام امور عبادی می دانیم یا نه. وقتی محسن فرهمند وارد هیئت محلشان می شود، برای سلامتی اش صلوات می فرستند اما در مجالس دیگر اینطور نیست.

یادم هست شب هفتم ماه محرم الحرام حدود هفت یا هشت سال پیش، به همراه تمامی اعضای هیئت محلمان، به مجلس دیگری در نزدیکی حسینیه خودمان مشرف شدیم. قرار بود آنجا به عنوان هیئت میهمان عزاداری کنیم. وقتی ما رسیدیم، مداح جوانی داشت روضه حضرت علی اصغر علیه السلام می خواند. چراغ ها خاموش بود اما صدای گریه از کسی به گوش نمی رسید. دقایقی بعد طبق رسم معمول، میکروفون در اختیار این حقیر ( به عنوان مداح هیئت میهمان ) قرار گرفت. یادم هست که تا گفتم ( السلام علیک یا اباعبدالله ) صدای گریه و ناله بلند شد. باور کنید برای چند لحظه نمی دانستم چه کار باید بکنم. ادامه دهم یا قطع کنم. اگر قطع می کردم، آبروی آن جوان حفظ می شد و اگر ادامه می دادم، مجلس باحالی را ایجاد و اداره کرده بودم و برگی زرین بر افتخارات بلبل اهل بیت علیهم السلام افزوده می شد. کاش قطع کرده بودم.

ادامه دادم و مجلس نهایتا به پایان رسید اما خاطره مداحی آن شب که بالاخره نفهمیدم به چه انگیزه ای روضه خواندم، در ذهن و یاد من باقی مانده است. حکایت آن شب محسن فرهمند، حکایت شعبده بازی بود که در مجلس عروسی فلان شخص، شیرین کاری کرده و مجلسش گل انداخته است. عجب نفس روحانی و سوزی دارد این محسن ...

آیا حاضرم به خاطر امام حسین علیه السلام، از خواندن در یک مجلس مهم که افراد سرشناس بی شماری در آن حضور دارند، خودداری کنم و در یک مجلس گمنام که هیچ کس هم گریه نمی کند، ذکر مصیبت نمایم؟ نه. من حاضر نیستم. لااقل امیدوارم خدا برایم پیش نیاورد که بخواهم امتحانی این چنین پس دهم.

سال ها پیش آقای حاج شیخ اسماعیل شیرازی ( از منبری های تهران )، خاطره ای را از مرحوم حاج شیخ مرتضی زاهد ( حمام گلشنی ) نقل می کرد. می گفت در منزل مرحوم حاج شیخ روضه بود. ظهر روز عاشورا بود و شیخ داشت روضه می خواند. به اینجا رسید که ( شمر وارد قتلگاه شد ). بغض جمعیت ترکید و صداها به ناله بلند شد. ناگهان مرحوم شیخ مکثی نسبتا طولانی کرد و سپس گفت: ( امام مجتبی علیه السلام فرمودند: خواهرم طشت بیاور ) خلاصه مطلب اینکه در ظهر عاشورا، به جای ادامه دادن روضه شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام، روضه امام مجتبی علیه السلام خواند. آقای شیرازی می گفت مجلس یخ کرد و ما هم خیلی تعجب کردیم که چرا شیخ اینطور کرد. بالاخره نتوانستیم تحمل کنیم و با اصرار فراوان، دلیل اینکار را از خود ایشان پرسیدیم. شیخ ابتدا از جواب دادن طفره رفت اما در نهایت پاسخ داد: ( وقتی گفتم شمر وارد قتگاه شد، صدای ناله مردم بلند شد. می دانستم اگر بگویم به روی سینه اباعبدالله علیه السلام نشست، صدای ضجه از مرد و زن برمی خیزد. نفس من خوشش آمد و من به خاطر خوش آمدن نفسم روضه نمی خوانم ). فلنعتبر ...

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

معيار حق

بسم الله الرحمن الرحيم

 

در نوشته ( بیماری توهم )، گفت و گو در مورد بندگی بود. آنچه که به یک انسان در تشخیص و انتخاب بهترین راه برای بندگی خدا کمک می کند، اصطلاحا بصیرت و تفقه نامیده می شود. نکته مهم اینجاست که بصیرت، تقلیدی نبوده و قابل املاء نیست. اگر همین مطلب بر همگان روشن باشد، عمده مشکلات حل خواهد شد. اکثر ما انسان ها مایلیم تکلیف کائنات و مافیها را روشن کنیم. فهرست بلندی از تمامی افراد انسان و انواع بینش ها و مکاتب فکری تهیه کرده ایم. جلوی هر نام، دو ستون به چشم می خورد: خوب یا بد. واقعیت هم همین است که هر بینشی که به نحوی با ارزش ها مرتبط باشد، دائر مدار صحت و سقم بوده و سهمی از حقیقت یا بطلان دارد. اما سوال مهم این است که میزان و معیار چیست؟

یکی از استادان برجسته و مربیان بزرگواری که روزگاری در دسترس ما بود اما توفیق بهره بردن از ایشان لااقل برای من کمتر میسر می شد، می گفت: ( در مناظره با مخالفین مکتب اهل بیت علیهم السلام، مهم ترین محور این است که بدانی از چه دفاع می کنی و چه چیز را می کوبی. حیثیت و آبرو و اعتبار خودت مهم است یا حقانیت مکتب تشیع؟ درپی اثبات حرف خودت هستی یا دفاع از حقیقت؟ وقتی شکست می خوری، از چه چیز ناراحت می شوی؟ از اینکه نتوانسته ای از حق دفاع کنی یا از آنکه حرمت تو لکه دار شده است؟ ). واقعیت آن است که تصدیق این مطالب بسیار راحت است اما رعایت آنها بسیار مشکل. وقتی کسی در هر اندازه و قواره ای به هردلیل با من دشمنی می کند، آیا متوجه مرز و حریم دشمن خودم با دشمن خدا هستم؟ اگر کسی چیزی می گوید که به من برمی خورد، دلیل تنفر من از او چیست؟

درد بی درمان این است که پس از مدتی ( من ) می شوم مجسمه حقیقت. یعنی دشمنی با من دشمنی با خداست. هرکس با من، طرز تفکر من، مشی تربیتی من، سلیقه من در انتخاب راه بندگی و هزار چیز دیگر مخالف است، در واقع دارد با اهل بیت پیامبر علیه السلام دشمنی می کند. چرا؟ چون در این دوران غربت صاحب الزمان علیه السلام و یتیم شدن پیروان مکتب تشیع، چه کسی به داد این جماعت محروم رسیده است؟ چه کسی حاضر شده عمر و ثروتش را در راه دفاع از ارزش های ناب اسلامی فدا کند؟ کدام مومن ایثارگری حاضر است استراحت و تفریحش را در راه بیدارگری و ارشاد سایرین فدا کند؟ هیچکس جز من و هم گروهی های من. پس من و دوستانم مصداق حق هستیم و هرکس از رنگ لباس من خوشش نیاید باید کفاره بدهد و هرکس به من توهین کند ( حتی به دلیل شخصی ) در واقع به ساحت قدس عصمت جسارت کرده و واجب القتل، مهدور العرض، واجب السب و غیر اینها خواهد شد.

باور بفرمایید اینها تراوشات فکری انسان ناقص و کوته فکری مثل من نیست. نامه ها و خاطرات بزرگانی مانند مرحوم علامه کرباسچیان رضوان الله علیه، پر است از این مطالب. اما من به عنوان شاگرد شاگردان ایشان، چقدر به این اصول پایبندم؟ آقای الف تنها به دلیل آنکه روزگاری با آقای ب رفاقت داشته، نباید در گروه من سرود بخواند. آقای ج به دلیل آنکه من از او خوشم نمی آید و اسلامش خیلی ناب نیست، نباید در مجلس عزای سیدالشهداء علیه السلام که در منزل ما تشکیل می شود، شرکت کند. آیا اینها انصاف است؟ آیا به راستی امامان معصوم ما علیهم السلام اینگونه بودند؟

بزرگی نقل می کرد مرحوم حاج سید ابوالحسن اصفهانی رضوان الله علیه را دیده بودند که گونی بزرگی را به تنهایی به دوش کشیده و سپس تمام محتویات آن را در رود فرات ریخته است. یکی از نزدیکان ایشان از سبب این کار می پرسید و ایشان می فرماید: طلبه ها به دلایلی از من رنجش هایی دارند و در نامه هایشان فحش و ناسزا می نویسند. اینها را جمع می کنم و نمی گذارم کسی ببیند. آنگاه هر چند وقت یکبار داخل رودخانه می ریزم.

عجب است که امثال مرحوم حاج سید ابوالحسن اصفهانی اینگونه اند و امثال من آنطور. البته دلیلش روشن است. هرچه تقوا و دیانت بیشتر شود، فروتنی و تواضع نیز به موازات آن بالا می رود. روایتی عجیب را نخستین بار از جناب آقای حاج شیخ صادق فائق وفقه الله شنیدم. مضمون آن این است که ابن ابی عمیر در خدمت معصوم علیه السلام بود. سیبی را نشان داد و عرض کرد: اگر شما این سیب را به دو نیمه تقسیم کنید آنگاه بفرمایید نیمی حرام و نیمی حلال است، من تسلیم مطلق هستم. امام علیه السلام به او فرمودند که دین حق همین است. یعنی کسی در مقابل حق، از خود رأی و نظر نداشته باشد. طبیعی است که چنین کسی خود را برتر از دیگران ندیده و خود را عقل کل نمی پندارد.

تابستان گذشته شنیدم که جمعی از نوجوانان، نواری مذهبی را به سلیقه خود تهیه و روانه بازار کرده بودند. یکی از همین صاحب نظران گفته بود: ( این نوار دل امام زمان علیه السلام را به درد آورد ). من نمی دانم. اما خوش به حال آن فرد که محرم اسرار امام عصر علیه السلام شده و ملاک رضایت و سخط آن بزرگوار را می شناسد.

آیا کدام یک دل امام زمان علیه السلام را بیشتر می آزارد. کار من یا کار آن نوجوان ناپخته ای که با یک صحبت دوستانه ایراد کارش را متوجه می شود؟

در انتها از آقا یا خانم ( منعم 255 ) که وبلاگ این حقیر را ملاحظه نموده و اظهار نظر کرده اند، صمیمانه تشکر می کنم و تصور می کنم پاسخ ایشان را در مطالب پیشین و نیز همین نوشته داده ام. اما جا دارد عرض کنم منظور ایشان را از کلمه نقاهت متوجه نشدم. البته امکان دارد ایشان از بزرگانی باشند که بیماری ها را با نگاه تشخیص می دهند. الله اعلم

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

پوزش و يادآوری

بسم الله الرحمن الرحيم

 

پیش از هر چیز از اینکه کلمه ( تفسیر ) را در مطلب قبلی اشتباها ( تفصیر ) تایپ کرده بودم، عذر می خواهم. در ایام ماه صفر سال 1371 خورشیدی به مجلس روضه ای در منزل یکی از بازاریان تهران مشرف شده بودم. مجلس آن شب به قدری در من تاثیر گذاشت که بسیاری از جملات دانشمند و محقق محترمی را که آن شب منبر بودند، هنوز به یاد دارم. ایشان می گفت ( روزگاری که فلان گرفتاری برای من پیش آمد و در شدیدترین حالات به سر می بردم، دو فکر بر من هجوم آورد. اول اینکه البلاء للولاء. به خود می گفتم هرکه در این دار مقرب تر است، جام بلا بیشترش می دهند. اما بعد از مدت کوتاهی فهمیدم قصه این نیست. داشتم خود را فریب می دادم. من مظلوم واقع شده بودم اما نه از بابت اینکه استحقاق ترفیع درجه داشته باشم. من داشتم چوب گناهانم را می خوردم. لذا باورم تغییر کرد و اینطور دیدم که این عذاب برای من از باب دیگریست: هر ذلتی که می کشم از تنگی قفس، کفران نعمتیست که در باغ کرده ام ).

تا کی ما باید خود را حق و طرف مقابلمان را باطل ببینیم؟ اینکه همان حرف خود من است. پس خاکستری کجا رفته؟ اگر محسن فرهمند یا تو یا او یا کسی دیگر، دچار ابتلا و گرفتاری شده است، به جای آنکه فقط مردم را متهم کند که به او ظلم کرده اند، آیا بهتر نیست ببیند چه کرده که به این عقوبت گرفتار شده؟ سه سال پیش، وقتی در ریاض بودم، نامه ای از پدر دومم به دستم رسید که بدون رودربایستی و ملاحظه، همین مطالب را برایم نوشته بود. وقتی کلمات نامه را می خواندم، اشک شرم از دیدگانم به روی سطور نامه می چکید. تصمیم داشتم برای یکبار هم که شده در آینه ای زلال، چهره واقعی خود را ببینم. گیرم تمام کسانی که طرف مقابل من بودند، نفهمی کردند یا مرتکب ظلم شدند. اما آیا من هم بی تقصیر بودم؟

نمی خواهم درس اخلاق به کسی بدهم اما می خواهم بگویم همانطور که پدر دومم برایم نوشت، امروز سهم خود را در تمام گرفتاری ها و ابتلائاتم بیشتر از بقیه می بینم. به همین دلیل ان شا الله بعد از آنکه ریشه خود را اصلاح کردم، به اصلاح طرف مقابل نیز خواهم پرداخت و چون هنوز از خودم فارغ نشده ام، نوبت به کسی نرسیده است.

بسیاری از کسانی که طرف مقابلشان را به فاشیسم اعتقادی متهم می کنند، اگر تریبون به دست خودشان بیفتد، بی منطق تر و ظالم تر هستند.

خلاصه مطلب: در این ایام که همه ملکوت غرق در ماتم است، بیاییم به حرمت چادر خاک آلوده آن مخدره، از خطاها و نارواهای یکدیگر بگذریم. و با همان زبانی که با هزار گناه آلوده ایم، عرضه بداریم: بی بی جان، خودت دست ما را بگیر. یا علی

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

درخواست دوستانه

بسم الله الرحمن الرحيم

 

حدود دو ماه پیش که تهران بودم، به محل کار یکی از دوستانم رفتم. از هر دری با هم صحبت کردیم. لابلای حرف هایش به من گفت ( شنیده ام نظریه پرداز شده ای ). نمی دانم این مطلب را جدی گفت یا با من شوخی کرد اما واقعا ترسیدم. چیزی که از آن فراری بودم همین اتهام بود. یعنی در واقع نگران بودم که طرح برخی نظرات، اینگونه تفصیر و تعبیر شود. اینک که وبلاگ این فرصت را به نحوی مقتضی و با امکان شرح و بسط فراوان، در اختیار همه قرار داده است، چقدر خوب و شایسته است که از این فرصت برای گفت و گو با یکدیگر استفاده کنیم. این کار نظریه پردازی نیست. سخن گفتن از بینش خودمان است.

امروز می خواستم مطلب مندرج در ( بیماری توهم ) را تکمیل کنم اما پیش از آن دیدم به بعضی دوستانم جسارت شده یا به عبارت دیگر با ایشان دور از ادب علمی مخاطبه شده است. لذا از کلیه دوستان دیروز و امروز عاجزانه درخواست می کنم حرمت یکدیگر را نگاه دارند. برادران محترم، قرار بر این است که با هم بحث و گفت و گو کنیم نه توهین و طرد. کسی که برای بینش خود دارای منطق و برهان است، از زبان ادب و احترام بهره می گیرد. به همین دلیل رعایت این چارچوب را ملتمسانه از تمامی دوستان خواهانم.

امیدوارم با رعایت این نکته، فضای گفت و گو برای همه میسر گردیده و ناگفته ها بازگو شوند. دست همه برادران را صمیمانه می فشارم و آرزومند سلامتی و سعادت تمامی ایشان هستم.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

بيماری توهم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

روزی که وبلاگ نویسی را به تشویق یکی از برادرانم آغاز کردم، تصور نمی کردم وسعت مطلب و رشته کلام به اینجا بکشد و اکنون به عنوان یک فرد از افراد انسان، آنچه را در تبیین برخی نوشته هایم لازم می بینم، شرح خواهم داد.

هدف غایی یک انسان رسیدن به کمالیست که خداوند متعال برای او تعریف فرموده و راه رسیدن به آن را هم نشان داده است. خواه به برهان عقل و خواه به نور وحی.

این هدف در لابلای متون قرآنی و روایات اهل بیت علیهم السلام، به عنوان بندگی ذکر شده است. مفهوم لغوی بندگی روشن است. یعنی این که انسان، مطیع محض و فرمانبردار خداوند متعال باشد و پروردگار را مولا و رب خود بداند. انسان بنده، کسیست که با قدرت اختیار، راه رسیدن به عبودیت محض را طی می کند و خود را در زمره بندگان الهی در می آورد. بندگی مصادیق مختلفی دارد به دلیل آنکه پروردگار دستورات گوناگونی صادر فرموده است. برخی از این دستورات شخصی هستند و بعضی دیگر جمعی. پاره ای تنها در عرصه تفکر و اعتقاد ظاهر می شوند و مابقی در اخلاق و رفتار نیز آشکار می گردند.

بندگی دارای مراتب بوده و اصطلاحا مقوله ای مشکک است. یعنی تنها با یک اطاعت کوچک می شود بنده شد و همچنین مرتبه تسلیم محض هم از مراتب بندگی است. انسان عاقل برای نشان دادن عزم و انتخابش نسبت به مسیر عبودیت، چند کار باید بکند. نخست آنکه از هیچکدام از مظاهر بندگی غفلت نکرده و سعی کند خود را به تمام زیبایی های آفرینش بیاراید ( همانطور که در سیره امامان معصم علیهم السلام می بینیم که به تمام مظاهر و جلوه های بندگی آراسته بودند )، و دوم اینکه وقت را غنیمت شمرده و در پی پرفیض ترین و موثرترین راه برای عرض ارادت و عبودیت خود نسبت به ذات مقدس الهی باشد.

قصه از همین جا شروع می شود و از قضا همه می خواهند نقش همین انسان عاقل را بازی کنند. گردنه خطرناک آنجاست که در هرکدام از این دو نکته، افراط و تفریط فراوان رخ می دهد. افراط در پرداختن به همه ظواهر بندگی، ابتلای به ریا و عدم تخصص و تمرکز را به همراه می آورد. از سوی دیگر تفریط در این برهه منجر به پیدایش عجب می شود. همه ما کسانی را دیده ایم که فقط خود و مسیر فکری خود را قبول دارند. امیرالمومنین علیه السلام، هلاکت را به عنوان نتیجه عجب در اندیشه معرفی فرموده اند. اصولا همین که کسی فکر کند فقط خودش می فهمد، دلیل نافهمیست.

برای تبیین بیشتر همین مطلب به چند مثال اشاره می کنم: یک انسان مومن که عمری را در مسیر کمک مالی و دستگیری از مردم سپری کرده، تصور درستی از فعالیت علمی ندارد. کافیست یک ساعت برای او از فضیلت کار تعلیم و تربیت بگویید. در پایان یک ساعت نگاهی عاقل اندر سفیه به شما می اندازد و می گوید ( شکم گرسنه نان می خواهد نه ارشاد. وقتی یک طفل یتیم با شکم گرسنه بخوابد، تفاوت مشی فکری فلاسفه و عرفا برایش بی معنی است ). البته از سویی درست هم می گوید.

به کسی که دست اندر کار پزشکی و طبابت است، از برگزاری مجلس عزا برای سالار شهیدان می گوییم. نگاهی حکیمانه به ما می اندازد و خواهد گفت من درد جسم و روح را درمان می کنم و بدن بیمار، نمی تواند جایگاه محبت به اهل بیت باشد.

تمام این افراد راست می گویند اما مشکل همه شان این است که نگاهی محدود و کوتاه دارند. واقعیت امر آن است که انسان به تمام این خدمات نیاز دارد و می شود با نیت خالصانه تمام این امور را به مصداقی از بندگی خدا تبدیل کرد.

نگاه درست آن است که با شرح صدر بتوانیم خوبی را در هرکس و همه جا تشخیص دهیم. بندگی را بندگی ببینیم. انجام دادن برخی اقسام عبادت و بندگی نیازمند توانایی ها و ویژگی های خاصی است. طبیعی است که مثلا یک انسان لال نمی تواند از طریق ذکر مصایب اهل بیت علیهم السلام به بندگی بپردازد. اما قصه این است که همه جا مساله به این وضوح نیست. مشکل اساسی بسیاری از ما (توهم ) است. من فکر می کنم پزشک خوبی هستم. فکر می کنم معلم شایسته ای هستم. فکر می کنم مداح مناسبی هستم. مشکل در این توهم است.

در مورد برخی اقسام بندگی، موجود نبودن ابزار لازمه زود خودش را نشان می دهد. مثلا کسی که پول ندارد نمی تواند مسجد بسازد اما در مورد بعضی دیگر از انواع بندگی این توهم گاهی کار دست آدم می دهد. خیلی وقت ها من خودم را پزشک ماهری می بینم اما واقعیت آن است که من حتی یک بار هم دانشکده طب را ندیده ام. تجارت کار پر سودی است اما ابزارهایی را نیاز دارد که بدون داشتن آنها نمی شود در نآنآنآن وادی قدم گذاشت. در واقع در بسیاری از امور داشتن نیت پاک شرط کافی نیست. یکی از کسانی که سابق با او همکار بودم و اکنون نیستم، همیشه می گفت: ( خلبانی هواپیمای فانتوم درآمد زیادی دارد ولی آیا از همه کس برمی آید؟ ). سخنش درست بود ولی مشکل اینجاست که این توهم، بینایی و درک را تحت تاثیر قرار می دهد و وجدان آدمی را کور می کند. دلم می خواهد شما دوست گرامی که این مطلب را می خوانید در تک تک جملاتش دقت کنید و همه چیز را بدون تعصب و با انصاف ببینید. آیا خیلی از ما خود و اطرافیانمان را بابت این توهم هلاک نکرده ایم؟

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

عجب اعتقادی

بسم الله الرحمن الرحيم

 

بعضی از دوستان در مطالبی که در ارتباط با متون وبلاگ نوشته اند، به پاره ای نکات اشاره کرده اند که شاید لازم باشد توضیح بیشتری بنویسم.

نکته اول: سخن از اپوزیسیون فلان مجموعه یا فلان طرز فکر نیست. شیرین ترین خاطرات گذشته من مربوط به ساعاتی است که در محیط معنوی فلان مجموعه گذرانده ام و می دانم همجواری با بزرگانی که فقط یک معجزه می توانسته آنها را کنار یکدیگر جمع کند، توفیقی نیست که برای هرکسی در این دوران وانفسا اتفاق بیفتد.

تمامی دوستان من کسانی هستند که از همان محیط برایم باقی مانده اند. خود را صاحب هیچ نظریه و تئوری تربیتی یا دینی نمی دانم ( و اصلا مثل منی سایز این حرف ها نیست ) اگر می دانستم، حتما آن را به طور آشکار بیان می کردم. بارها و برای بسیاری از دوستانم گفته ام: ( ردای تعلیم و تربیت به قامت من بزرگ و نامناسب بود و همان که داده بود، بازستاند ). دوستی داشتیم به نام سیدمحمد که پدرش در اثر بیماری سرطان درگذشت. در آن روزها ما با هم همجلسه ای بودیم. محمد برادری نداشت و لازم بود به خاطر امرار معاش خود و مادرش، در حجره مرحوم پدرش به کسب و کار بپردازد. پرداختن به کسب و کار، مجالی برای درگیری جدی با درس و بحث باقی نگذاشت و وی به ناچار جلسه را ترک کرد. مدرس ما ( که خداوند متعال بر توفیقاتش بیفزاید ) در آخرین روز حضور محمد در جلسه ما گفت: ( باید بدانیم که افضل اعمال، مدافعه علمی از حریم اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است. اما وظیفه محمد این است که کار کند و روزی خود و مادرش را از راهی شرافتمندانه و حلال، تحصیل نماید. وظیفه محمد ترک جلسه است اما شرافت و افضلیت کار علمی به قوت خود باقیست ). از آن روز تاکنون هرگز اهمیت و اولویت کار علمی آن هم در جهت بندگی خدا و دفاع علمی از حریم خاندان نبوت علیهم السلام، برایم کمرنگ نشده است. اما بی لیاقتی و روسیاهی، انسان را از اشتغال به نور بازمی دارد.

نکته دوم: می دانم اگر بسیاری از مسوولیت ها و عرصه ها به من سپرده می شد، به مراتب بدتر و ناقص تر انجام وظیفه می کردم. ادعایی ندارم و نداشته ام. حرف من این است که بیماری مهلک ( عجب اعتقادی ) ما را مبتلا نکند. مبادا خود را محور حق بدانیم. مبادا میزان حق و باطل را نزدیکی یا دوری به طرز فکر خود بشماریم. پایمان را به قول آن یگانه روزگار، از گلیم دین خدا بیرون بکشیم. دین خدا صاحب دارد و هنوز آن صاحب، وظیفه خود را به کسی تفویض نکرده است.

مشکل اساسی عده ی بی شماری از ما این است که میزان خوب بودن و مقبول بودن آدم ها را گم کرده ایم. اگر کسی اهل نماز اول وقت و عبادت شبانه و ذکر و تسبیح باشد، در دل به او می خندیم که ( ای کاش ارزش کار علمی را بشناسد و به جای این همه نماز، دو صفحه مطالعه کند و مطلب بنویسد ) و اگر کسی اهل خدمت به خلق باشد، فکر می کنیم خدمت بزرگ تری از او برنمی آید.

واقعیت امر آن است که مصادیق بندگی و راه های عبادت خدا بسیار متنوع و متناسب با تمامی مزاج ها و توانایی ها هستند. اینطور نیست که فقط فلان مجموعه متولی ولایت امام زمان علیه السلام باشند و عرض ارادت بقیه، به جایی حساب نشود. امام زمان علیه السلام فراجناحی تر از این حرف ها هستند و این تعصب ها نتیجه عجب و کوردلیست. در هرجا که باشد و گوینده اش هرکه باشد. فلان آیت الله، فلان آقای دکتر و مهندس و یا مش رحیم بقال.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود     ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

بالاخره بهشت يا جهنم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

کشیشی در کلیسای شهری دورافتاده به امر وعظ و خطابه اشتغال داشت و روزهای اعتراف، بهشت را متری دو دینار طلا به مسیحیان با ایمان می فروخت. مومنان ساده دل با اشتیاق اراضی وسیع بهشت عنبر سرشت را به این بهای مناسب می خریدند و سند کتبی دریافت می کردند. از آنجا که هرجایی پولی در میان است، کم کم سر و کله یهود پیدا می شود، روزی یک یهودی مکار نزد کشیش بهشت فروش آمد و گفت ( آیا این اراضی بهشت عنبر سرشت شما قابل خریداری توسط ما یهودیان نیز هست؟ من مایلم قطعه وسیعی خریده و در آن ساخت و ساز کنم. ) کشیش گفت ( متاسفانه من نمی توانم بهشت را که جای نیکویان و صاحبان دین و بینش سلیم است، به کوردلانی مثل شما یهود بفروشم ) یهودی قدری اندیشید و سپس پرسید ( آیا جهنم را تماما به من می فروشی؟ ) کشیش از حماقت و بلاهت یهودی متعجب شد و با خود گفت وقتی کسی تا این حد احمق است، چرا که نه؟ و در مقابل دریافت مبلغی تمام جهنم را به یهودی فروخت و سند تنظیم کرد.

فردای آن روز مرد یهودی اعلامیه ای در سطح شهر مسیحیان با ایمان پخش کرد که مضمونش چنین بود ( بر اساس سند شماره فلان در تاریخ چنان، اینجانب تمامی جهنم را به طور کامل خریداری کرده ام. از آنجایی که خداوندگار عالم جایی غیر از بهشت و جهنم خلق نفرموده و من نیز هیچ یک از شما مسیحیان را در جهنم خود راه نمی دهم، بدانید و آگاه باشید که چاره ای جز رفتن اجباری بهشت برای شما باقی نیست. پس پولتان را بیهوده به این کشیش ریاکار ندهید ).

عجیب است که برخی مسلمانان با ایمان و زبده که سابق بعضی دیگر را به بهشتشان راه نمی دادند، امروز اجازه جهنم رفتن را نیز به آنها نمی دهند. واقعا که عجب اسلامی دارند بعضی ها ...

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

تقصير معلم است

بسم الله الرحمن الرحيم

 

دیشب با یکی از دوستان ریاض در مورد بروز پدیده ای به نام نفاق تربیتی صحبت می کردیم. می گفت بسیاری از کسانی که فرزندانشان را در مدارس اسلامی ثبت نام می کنند، دنبال دو هدف هستند یکی قبولی در کنکور و دیگری اینکه فرزندشان در محیط سالمی به دور از مواد مخدر و فساد اخلاقی رشد کند. یعنی به عبارت دیگر دنبال بعد اعتقادی و دینی مدرسه مورد نظر نیستند. حتی در پاره ای از موارد خانواده دانش آموز، فرزند خود را نسبت به آنچه ممکن است در مدرسه مطرح شود، واکسینه می کنند.

بسیاری از خانواده ها اهل اینترنت بدون کنترل و ماهواره و موسیقی هستند. فرزند ایشان هم بین آنها پرورش یافته است اما خوب می دانند اگر مدرسه بویی از اینگونه جریانات ببرد، اخراج آقازاده قطعی است. روز مصاحبه پیراهنی ساده تن دانش آموز می شود. مانند گزینش ادارات او را توجیه می کنند. مطالب خطبه اول و دوم آخرین نماز جمعه شهر، فهرست وار برای او نوشته می شود ( پدرش برای استخراج این مطالب مجبور شده دو ساعتی را پای سخنان طولانی خطیب جمعه صرف کند ). مادر بدون آرایش و پدر با لباسی ساده و بدون استعمال عطر و ادوکلن به مدرسه می روند. پاسخ بعضی سوالات از پیش تعیین شده است.

س: اوقات فراغت خود را چگونه سپری می کنید؟

ج: خواندن کتب شهید مطهری، مطالعه فقه و اصول

س: از بین هنرمندان معاصر از چه کسی خوشتان می آید؟

ج: از آقای سعید حدادیان

س: مگر سعید حدادیان هنرمند است؟

ج: خوب بله دیگه خوب می خواند. عرفانی است.

س: سبک بازی کدام هنرپیشه را می پسندید؟

ج: همانی که در فیلم های جنگی و انقلابی همیشه شهید می شود. اسمش را الان یادم رفته.

س: نوار گوش می دهید؟

ج: بله زیاد – مرحوم کافی، آهنگران، منصور ارضی و از این قبیل.

س: تا به حال نماز شب خوانده اید؟

ج: بپرسید تابحال نماز شبتان ترک شده

س: شما که اینقدر متدین هستید بگویید مایکل جکسون را می شناسید؟

ج: نمی دانم شاید رییس جمهور اوگاندا بوده. نه؟

س: عجب، شما از کودکی خاطره ای دارید که خیلی به آن بیندیشید؟

ج: بله، خاطره اولین باری که سردر مدرسه شما را دیدم. در هاله ای از معنویت فرورفتم و همان شب سیدی نورانی را در خواب دیدم که می گفت تو در این مدرسه درس خواهی خواند.

س: تابحال پدر و مادر شما با هم دعوا کرده اند؟

ج: نه آقا به خدا آنها برای همدیگر می میرند. البته قبلش هردویشان برای غربت امام عصر علیه السلام می میرند. و نیز برای فداکاری امثال شما در مسیر خدمات به امام زمان علیه السلام نیز گاهی غش می کنند.

س: نوع پوشش مادر شما چیست؟

ج: چادر مشکی – البته زیرش هم مانتوی بلند و گشاد می پوشد و گاهی هم روی چادر برزنت به سر می کنند.

          خلاصه کلام اینکه معلم مصاحبه کننده کنار برگه مصاحبه دانش آموز مورد نظر یک علامت می زند که بابا این پسره نفر سیصد و سیزدهمی از یاران حضرت است و به صحت و سلامتی ثبت نام می شود. البته غیر از موارد شفاهی لازم است معدل بالا و نیز توان پرداخت شهریه را داشته باشد.

          از هفته اول همه چیز شروع می شود. اوایل چندتا سوتی می دهد. گاهی اشعار فلان خواننده آن طرف آب را زمزمه می کرده که تا دیده آقای فلانی که خودش ختم این حرف هاست دارد گوش می دهد، به شعر مورد نظر ریتم سینه زنی داده است. کم کم نفاق را خوب می آموزد. برای اینکه به معلمین نزدیک شود، هنگام نماز سرش کج می شود. کار به جایی می رسد که آن یگانه دوران ( ابلیس را می گویم ) قطره اشکی هم عنایت می کند و هر از چندگاهی فرش نمازخانه از عطر اشک ریایی لبریز می گردد.

          نفاق غوغا می کند. غیبت و تهمت رواج کامل دارد اما کسی حاضر نیست با گچ مدرسه که بیت المال است روی تخته یک کلمه حرف اضافی بنویسد. بردن آبروی هم کلاسی اش یا هرکس دیگر برایش از آب خوردن راحت تر است اما هنگام وضو آنقدر چرک زیر ناخنش را با سوزن می تراشد که خون می آید.

          سر کلاس فقه مرتب سوال می کند و از جزئیات می پرسد. کم کم همه باور می کنند که شیخ انصاری دوباره متولد شده. الله اکبر عجب تحفه ای است این آقازاده.

          امان از بعد از فارغ التحصیلی. در همین مرخصی آخری که به تهران رفته بودم بسیاری از دانش آموزان دسته گلم را دیدم که سیگار لای انگشتانشان بود، زنجیر طلا به گردنشان و البته خیلی با حرارت از دین و بی دینی حرف می زند. مقصر کیست؟ خانواده، دانش آموز، معلم، سیستم گزینش یا همه یا هیچ کدام؟ مقصر معلم است. اگر من ریا نکنم شاگردم یاد نمی گیرد. بیاییم خودمان باشیم. سخت است ولی به مقدسات قسم، جواب می دهد. مرحوم استاد مطهری می گفت: چرا فرزندان روحانیون را از کودکی لباس روحانیت به تن می کنند؟ کودکی این بچه را و جوانی اش  را می گیرند. نه کودکی می کند و نه جوانی. مانند بمبی است که در روز انفجار جامعه را به لجن می کشد.

          خدا به ما رحم کند. اکنون که کسوت معلمی با بی لیاقتی هایم و نالایقی هایم از تنم بیرون آورده شده، به درگاه خداوند متعال عرضه می دارم که بابت همه ریاها، تزویرها و حقه بازی هایم از خدا شرمنده ام. با رفتار ناشایستم جوانان را از معلمین دین و دینی دور کردم. خدا در روز جزا به من رحم کند. شرمنده ام اگر رفتار من و اخلاق من موجب شده شخص یا اشخاصی نسبت به متدینین و معلمین دینی بدبین شوند. همینجا اعلام می کنم که مردم من دیگر معلم نیستم. مرا نبینید. هنوز هم آدم حسابی زیاد یافت می شود.

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :