یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

بامداد خمار

بسم الله الرحمن الرحيم

 

این بیت را در صفحه اول یک کتاب داستان خواندم که ( شب شراب نیارزد به بامداد خمار ). خیلی از ما هنوز در شب شرابمان به سر می بریم و کاش بدانیم برای همه ما یک بامداد خمار هم هست. همسرم مرا با این شعر آشنا کرد و خیلی زیبا آن را برایم معنا کرد.

دیشب برادری می گفت: شخص یا اشخاصی با یکی از دوستان مشترکمان که کارگردانی تئاترهای مذهبی را می کند تماس گرفته اند و ابراز داشته اند ایشان به دلیل آنکه در انتخابات ریاست جمهوری رای داده است صلاحیت ساختن تئاتر برای حضرت زهرا سلام الله علیها را ندارد و در صورتی که بار دیگر در سر صحنه تمرین و کار حاضر شود او را چنان و چنان خواهند کرد.

از شنیدن این خبر تنم لرزید. خصوصا آنکه فهمیدم شخص یا اشخاصی که این تماس تلفنی را انجام داده اند از تلفن منزل یکی دیگر از دوستان سابق استفاده کرده اند. واقعا بامداد خمار این به ظاهر دوستان کی فرا می رسد؟ بعضا چنان در سکره شراب محبوبیت و شهرت و معنویت خودساخته غرق شده اند که اصولا تصور خماری بامداد فردا برایشان ممکن نیست.

قربان امیرالمومنین علیه السلام بروم که فرمودند: ( خدای بیامرزد بر کسی که اندازه خودش را بشناسد ).

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

خاکستری هم رنگ است

بسم الله الرحمن الرحيم

دنيايی که در آن زندگی می کنيم خواسته يا ناخواسته پر از رنگ است. يعنی بهتر بگويم اصلا رنگارنگ است. در اين دنيا برخی آدم ها عادت دارند اشيا را دو رنگ می بينند. يا سفيد و يا سياه. اينگونه انسان ها هر رنگی غير از سفيد را سياه می بينند. آنجا که دنبال پول می روند يا آن را عين دنيا می بينند و يا عين آخرت. جايی که دنبال دوست هستند يا عين لهو و لغو است و يا مصداق مجلس عبادت. روزی که سخن از کسب علم به ميان می آيد يا علم دين است و يا علم دنيا که دنيايی اش را فاسد می بينند.

 به راستی آيا همه چيز دو لبه است؟ يا بد است و يا خوب؟ يعنی ما شی متوسط نداريم؟ نمی شود کسی از بعضی جهات خوب باشد و از بعضی زوايا بد؟ يا بايد معصوم بود و يا شمر ذی الجوشن؟ نمی شود کسی سوادش خوب باشد ولی تقوا نداشته باشد و ما حاضر باشيم سوادش را به رسميت بشناسيم؟ رفقا خدا وکيلی خاکستری رنگ نيست؟

جوان تر که بودم من هم همه چيز را سياه و سفيد می ديدم. از همان بابت يک خط کش و يک شاقول دستم بود. به هرچيز می رسيدم آن را مقياس می کردم. يا قبول می شد و يا رد. هيچ چيز نبود که بلاتکليف باشد. محيط به من آموخته بود همه چيز بايد سريعا مورد قضاوت قرار گيرد و حکم نهايی که صادر شد ديگر نبايد هيچ کمالی را کمال ديد. اصولا صدای فلان خواننده چون حرام بود زشت هم شده بود.

امروز بابت همه گذشته ام متاسفم. خيلی از زيبايی ها را اصلا نخواستم ببينم. اگر کسی مثل من نمی انديشيد او را حتی به پشيزی هم نمی خريدم. اگر کسی در اعتقادی ( که اصلا معلوم نبود خودش می فهمد چه می گويد يا نه ) با من مختلف و مغاير بود سريعا او را به جهنم محکوم می کردم. امروز می بينم داشتم کار اميرالمومنين عليه السلام را به عنوان قسيم الجنه و النار انجام می دادم. خدا رحم کرد.

به همه مقدسات قسم خاکستری هم رنگ است. اصلا مگر خود من سفيدم؟ والله خيلی از ما قضات از همه متهمين بدکار تريم. نيستيم؟ خودمانيم نيستيم؟ بابا به جان عزيز همه ما خاکستری هم رنگ است.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

باز هم تبعيد

بسم الله الرحمن الرحيم

همه چيز را با نام خدا آغاز می کنيم حتی تبعيدی ديگر را.

سه سال و نيم تبعيد ناخواسته به سرزمينی که برکات فراوانی داشت و ثمراتی بسيار زيبا. اما تبعيد تبعيد است.

اکنون شروعی ديگر در همان امتداد با قدری تفاوت در طول و عرض و عمق. کسی نگفت به وطن باز نگرد اما راهی باقی نمانده بود. در غربت قبلی سيزده ماه بی کسی و تنهايی را آنقدر تجربه کردم که به شهود در آمد و وجدانی شد. لحظاتی که اصلا سپری نمی شوند و شب هايی که به صبح نمی رسند.

ستاره اميدی در دل غربت زندگی تيره ام را نور داد. آمده بود تا مرا از غربت برهاند. مونس من شد. غمخوار هم و يار هم. دوستش دارم به پهنای ابديت.

خدايا برای من نگاهش دار 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :