یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

چهار کينه و چهار انتقام

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          روز تاسوعاست. برای یک تبعیدی، خیلی دردناک است که دور از وطن و تمام علایقش، بنشیند و برای یک کامپیوتر روضه بخواند. از وقتی خودم را شناخته ام این اولین تاسوعاییست که در هیچ مجلسی شرکت نکرده ام. پاسخش نیز روشن است:

این ذلتی که می کشم از تنگی قفس

کفران نعمتیست که در باغ کرده ام

بگذریم که چون همیشه گذشته ایم، امروز اینگونه ایم.

کوفه در سال های خلافت امیرالمومنین علیه السلام شاهد تحولات فراوانی بود. برخی را تاب آورده بودند و پاره ای دیگر را خیر. عزل شریح قاضی بیشتر از برکناری معاویه با مقاومت مردم روبرو شد و دلیلش هم آن بود که طول ریش شریح بیشتر بود. کوفیان همواره کوفی بوده اند. نام علی بن أبی طالب علیه السلام برای مردم کوفه دو یاد را تداعی می کرد. « جنگ و سختی » در کنار « عدالت و تقوی ». طبیعی بود که منافع مردم با هر دو واقعیت به خطر می افتاد. جنگ به معنای از دست دادن جانشان بود و عدالت و تقوی به از دست رفتن مالشان می انجامید. اگر رای گیری عمومی فارغ از بحث حق و باطل انجام می شد، روی هم رفته خیلی از امام علیه السلام دل خوشی نداشتند. دو بازوی قدرتمند امیر مومنان علیه السلام در دوران زمامداری ایشان، یعنی امام مجتبی و حضرت اباعبدالله علیهما السلام نیز محکوم به همین بغض و کینه بودند. این حکایت اهل کوفه بود. همان ها که اهل مکر و فریب بودند و تا ساعاتی دیگر دامانشان به ننگی آلوده می شود که آب هیچ دریایی آن را نخواهد زدود.

و اما مردم شام؛ معاویة بن أبی سفیان در سال های زمامداری اش تا جایی که توانست بر ثروت و اقتدار شام افزود تا جایی که خلیفه دوم او را « کسرای عرب » نامید. قدرت اقتصادی رو به افزایش این بخش از بلاد اسلامی، مردم را بیش از پیش تحت نفوذ و سیطره نظامی و حتی معنوی معاویه قرار داده بود. رسوخ باورهای ضد علوی در افکار مردم شام، خود گواهی روشن بر این مدعاست. معاویة بن أبی سفیان سیاستی مغایر با خلفای سه گانه داشت. او از ابراز مخالفت با اعتقادات حقه و یا حتی شخص نبی اکرم صلی الله علیه و آله ابایی نداشت و حتی در کتب عامه شواهدی یافت می شود که نشان می دهد او قصد داشته نام نبی اکرم صلی الله علیه و آله را از تاریخ محو نماید. کینه نسبت به شخص رسول الله صلی الله علیه و آله و نایب بر حقش مولای متقیان علی علیه السلام، دستاورد اصلی حکومت اموی در شام بود.

سپاه سیاهی در سرزمین کربلا دو بخش بیشتر نداشت. کوفیان بودند ( که تعدادشان بیشتر بود ) و شامیان. دل سیاه همگی شان لبریز از کینه نسبت به این چهار نفر بود: « محمد، علی، حسن و حسین ». از این چهار نام مبارک، یکی شخصا در آن صحنه حضور داشت و آن سه بزرگ دیگر، هریک یادگاری روشن در آن میدان داشتند. یادگار نبی اکرم صلی الله علیه و آله همان جوانی بود که نافع بن هلال می نویسد: وقتی علی اکبر به سوی میدان حرکت کرد، اباعبدالله سر بلند کرد و عرضه داشت « اللهم إشهد علی هذا القوم. فقد برز إلیهم غلام أشبه الناس إلی خاتم النبیین خَلقا و خُلقا و منطقا ». خوب حال بیایید با هم ببینیم با این خَلق و خُلق و منطق چه کردند. وقتی جوان رعنای امام حسین علیه السلام پای در رکاب گذاشت، از سر وعظ و خطابه و منطق نیکوی جدش خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم، زبان به ارشاد آن کوردلان گشود. پاسخ این منطق با تیرباران داده شد. سپس آنها را از عذاب الهی بیم داد و با خلق نیکوی محمدی اش آنها را به راستی و درستی دعوت کرد که پاسخ آن را هم با پرتاب سنگ و نیزه دادند. و اما پاسخ خَلق او، قوی تر داده شد. نفرت شامیان از هرکس که شبیه پیامبر باشد به قدری بود که وقتی عقاب ( اسب جناب علی اکبر )، آن شاهزاده را به قلب سپاه تاریکی راند، همگی آستین بالا زدند. عبارت خیلی سنگین است و قابل ترجمه نیست « فجعلوا یضربونه بسیوفهم حتی قطّعوه إربا إربا ». بدین ترتیب دیگر چیزی که شباهتی به پیامبر داشته باشد، باقی نگذاشتند.

نوبت به یادگار امام مجتبی علیه السلام رسید. در توصیف چهره جناب قاسم بن الحسن علیهما السلام، دو جمله در تواریخ معتبر آمده است که هردو قابل تاملند. یکی آنکه به دلیل نوجوانی، هنوز محاسن آن شاهزاده تکمیل نشده بود و دیگری آنکه صورتش از فرط زیبایی مانند پاره ماه بود. دو بخش از مقتل جناب قاسم را اگر کنار هم بگذاریم، دیگر به هیچ شعر و نثری نیاز نیست. بخش اول صحنه میدان رفتن است که زره بر بدن ایشان بلند بود و اندازه نمی آمد. یعنی که در سن سیزده سالگی، قامتی کوتاه تر از جوانان رشید بنی هاشم داشت. بخش دوم مربوط به صحنه پس از شهادت آن بزرگوار است که وقتی عمویش بدن او را به برگرفت، پاهای قاسم به زمین کشیده می شد. یعنی بدن آن ماهپاره زیر فشار سم اسبها کشیده شده بود. چرا امروز اینقدر بی پروا شده ام؟

سومین کینه، نسبت به خود امام حسین علیه السلام بود. لذا کردند آنچه را کردند که شاید فردا اگر زنده ماندم و توفیق بود، قدری اشاره کنم.

و اما قوی ترین نفرت، مربوط به امیرالمومنین علیه السلام بود. این بغض می توانست نسبت به خیلی ها اعمال شود ولی یک هدف بیشتر نداشت. در تمامی صحرای کربلا فقط یک بازوی حیدری وجود داشت. فقط یکی و فقط یکی. آن بازو می بایست از کار می افتاد. و انداختند ... چشمان نافذ مولای قنبر را هیچ یک از کوفیان غدار فراموش نکرده بودند. همان نگاهی که بر یتیمان و بیوه زنان مهربان و بر ظالمین و کافرین، سوزاننده و مهلک بود. این نگاه را علی به چشمان عباس بخشیده بود. همان وقتی که در هنگام تولد، دست و چشمش را بوسید، ام البنین دانست که میراثی از پدر در این دو عضو باقی می ماند. با این چشمان چه کردند؟ تک تیرانداز کوفه که بیش از همه دل اهل حرم را سوزانده است، به مختار ثقفی گفت: « یکی از تیرهای سه شعبه را به چشم علمدارش زدم ». این تیر البته تبرک شد. وقتی سقا در کنار علقمه افتاده بود، خود سیدالشهداء علیه السلام تیر را با دست خود خارج کرد تا یکبار دیگر چهره برادرش را ببیند. آخرین نشانه امیرالمومنین علیه السلام، مهر عبادتی بود که بر پیشانی اش می درخشید. کثرت سجده های طولانی علوی، مهری بر جبینش نهاده بود که پرتوی از آن بر چهره عباس می درخشید. آن مهر را هم محروم نگذاشتند. دست های انتقام اینبار با عمودی آهنین از آستین برآمدند و آن عمود را آنچنان به فرق مبارکش فرود آوردند که با سر از بالای اسب بر زمین افتاد و آنگاه بود که اهل حرم دیدند کمر حسین شکست.

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :

چند پرده از شور

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          خستگی و تشنگی امان از همه بریده بود. فرمانده دلیر از تک و تا نمی افتاد. گاهی از شور و شرر می گفت و گاه از حق و باطل. با هر نیازی نازی داشت. چهره اش برافروخته بود و کسی نمی دانست از هرم عطش است یا آتش شوق. کسانی در آن وادی بودند که مردمک دیده شان از صبحدم آن روز، تمامی حرکات او را تعقیب کرده بود. در تمامی فراز و فرودها. سپاهش اندک بود اما شب قبل در پیشگاه خدا به آنها چنان نازیده بود که از سپیده دم، هرکدام خود را هزاران سوار می دیدند. خدایا این مردان چه می کردند؟ هرکدام پرده ای بی مانند از حال بودند. شرح اشارات هریک، برای سوزاندن رندان کنایه فهم کافی بود. صحابه ای ناب و بستگانی نایاب. پیران و سابقین را به نحوی استمالت می کرد و جوانان را به طرزی دیگر.

مسلم بن عوسجه که بر زمین افتاد، به رسم شاهانه بر بالینش حاضر شد. حبیب بن مظاهر به مسلم رو کرد و گفت: « اگر نه این بود که می دانم لحظاتی دیگر به تو ملحق خواهم شد، از تو می خواستم تا وصایایت را بگویی » مسلم لبخندی بی رمق زد و انگشت اشاره اش را به سختی بلند کرده، امام را نشانه گرفت و آرام گفت: « علیک بهذا الرجل ».

جنگ بالا گرفته بود. جون غلام ابوذر غفاری که مردی سیه چرده بود، با شرمساری جلو آمد. در نگاهش خوفی غریب بود که مبادا به غلامان اذن جهاد ندهند. قبل از آنکه زبان به کلام بگشاید، شاه فرمود: « ما بیعت خود را از تو برمی داریم؛ برو و جانت را از این معرکه برهان ». بغض خسته اش به طوفان مبدل شد و با گریه گفت: « در خوشی با شما بوده ام؛ اکنون چگونه در این دام شما را تنها بگذارم؟ ». نگاه قدردانی آن سلطان، بالاترین پاداشی بود که می توانست دریافت کند. مرغ جانش همان جا از قفس تن پرید و بقیه جنگ بهانه ای بود برای طیران این مرغ پر گشوده. آنگاه که از سواری ساقط شد، رویی نداشت تا مانند بزرگان قوم، ارباب را بخواند اما همینکه چشم گشود، دید آن مهربان بر بالینش نشسته و بر صورت زخمی اش نگاه می کند. به زحمت لبانش را از هم باز کرد و پرسید: « هل وفیت؟ ». پاسخ این سوال آن کاری بود که حسین فاطمه تنها با یک نفر دیگر کرد که آن هم شاهزاده اش بود. خم شد و گونه بر گونه غلام گذاشت.

حکایت رزم عابس از خواندنی های تاریخ است. بعضی از صحابه چنان در آتش اشتیاق شعله ور بودند که سر از پا نمی شناختند. آن یل نامور که به میدان رفت، همه سپاه سیاهی از دم تیغش می گریختند. هرچه کرد، کسی حاضر به رویارویی با او نشد. ناچار زره و پیراهن از تن خارج کرد و با تنی آخته، تیر و نیزه ها را در آغوش گرفت.

و اما والاحضرتان و صاحبان نشانه پادشاهی؛

شاهپور علی اکبر، در شرفیابی از سایرین سبقت گرفت. تلاقی دو نگاه، رعشه بر اندام فرشتگان انداخت. اجازه صادر شد. پیش روی جوان چیزی نگفت اما همانکه جگرگوشه اش به او پشت کرد، « فنظر إلیه نظر آیس منه ». پس از آن، محاسنش را در دست گرفت و رو به آسمان دعا کرد. نافع بن هلال می نویسد: « در چند موقف اباعبدالله با صدای بلند گریه کرد که یکی موقع وداع با جوانش بود ». چندین پرده اتفاق افتاد که شرح آنها از توان خارج است اما امان از دمی که صدای آن شاهزاده با سوزی جگرسوز بلند شد.

در خیمه بود دست پـدر سوی آسمان

نـاگـه ز رزمگـاه، صدای پسـر شنیـد

تـا آن نـوا شنیـد، ندانـم چـه روی داد

زینـب بدیـد رنگ بـرادر ز رخ پرید

با زانو آمد و به بر کشته اش نشست

او را به بر گرفت و ز دل آه برکشید

می رفت بلکه بـار دگر زنـده بینـدش

یـا رب مکـن امیـد کسی را تـو ناامید

مانند باز شکاری خود را به بالین آن رعنا رسانید. در نقل قولی آمده که دیدند حسین بن علی علیهما السلام، چند بار از پرده دل صدا برآورد « ولدی علی؛ ولدی علی ». صحرا در سکوت فرو رفته بود. کفتاران کوفه و شام، به گوشه ای خزیده بودند و آن صحنه را می نگریستند. کسی به راستی نمی دانست امام هنوز زنده است یا جان به جان آفرین تسلیم کرده. آنچه حقیقت امر را بر همگان آشکار کرد، نوحه سرایی خواهر غم پرورش بود که خود را به شه و شهزاده رسانید و صدا زد: « وا أخیاه؛ و ابن أخیاه ». سر بلند کرد اما پیر شده بود. به همین دلیل جوانان بنی هاشم را فراخواند تا بدن دردانه اش را از قربانگاه خارج کنند.

از حکایت قاسم بن الحسن چیزی نمی گویم. یادش به خیر حاج سیدمحمود مومنی ما را در خیمه منسوب به جناب قاسم، به آتش کشید. زن ها گریه می کردند و ضجه می زدند. ناگهان سید مومنی که اشک امانش را بریده بود، بلند شد و با حرارت سیادتش فریاد کشید: « خواهرها؛ در خیمه داماد به جای هلهله شیون می کنید؟ ». الله اکبر ... کربلا به پا شد.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :

سرافراز تا ابد

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          قدیمی های ما که خدا بر طول عمر زندگانشان و بر شادی روح درگذشتگانشان بیفزاید، روزها و شب های ماه محرم الحرام را قسمت می کردند. دلیلش آن بود که مبادا یکی از حماسه های گلگون عاشورا از قلم بیفتد و فراموش شود. بدین ترتیب اول محرم را به حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام اختصاص می دادند. دوم محرم الحرام که مصادف با روز ورود اهل بیت به سرزمین کربلا بوده، به مصیبت ورود پرداخته می شد. سوم ماه، دل ها را روانه خرابه شام و ساحت « خاتون ناز » می کردند. تا اینجا و نیز از پنجم به بعد، هرچه بود، تعلق به بنی هاشم و اهل بیت گرامی اباعبدالله الحسین علیه السلام داشت. اما شب و روز چهارم محرم الحرام سخن از آل الله نیست. صحبتی از فرزندان فاطمه سلام الله علیها به میان نمی آید. یادی از دلاوران خاندان بوتراب درکار نیست.

چهارم محرم الحرام سنخیتی تام با همه ما دارد. چهارم محرم الحرام نوبت به یک تصمیم گیری می رسد. کوتاه اما به اهمیت تمام زمین و آسمان. چهارم محرم الحرام همان بریده ای از تاریخ است که ذاکران مصیبت خاندان عصمت علیهم السلام، به یاد و روایت آن « سرافراز تا ابد » می پردازند. همان افسر ارشدی که هم تاریخ اسلام را تغییر داد و هم دست آخر خودش دچار تغییر شد. به خداوندی خدا اکنون که این کلمات را به رشته تحریر در می آوردم، هراسی عمیق در دلم موج می زند که مبادا با گفتن این عبارات، دل آن دلشکسته را بشکنم. دلیلش آن است که از کربلا به بعد، دل آن شیرمرد خیلی رقیق شده است. به مجرد شنیدن نام کربلا، اشکش در برزخ جاری می شود. هنوز سرافکنده است علی رغم آنکه ارباب او را سرافراز می خواند.

روزی که مسوولیت یک هنگ کامل را به او دادند تا به استقبال حسین بن علی سلام الله علیهما برود، نیک می دانست که پذیرفتن این مسوولیت، دودمان او را به باد می دهد. در عین رعایت مفاد ابلاغیه حاکم کوفه، تلاش کرد تا نهایت مدارا را با خاندان عصمت و طهارت بنماید. وقتی نماز جماعت را به پیشوایی حضرت اباعبدالله علیه السلام اقامه کرد، سربازان تحت امرش اعتراض کردند اما او خوب می دانست که پیشوایی تنها از آن این خانواده است.

همه چیز از آنجا شروع شد که وقتی امام علیه السلام به او که جنگاوری زبده و افسری عالی رتبه بود، خطاب فرمودند: « ثکلتک أمک »، با تمام خشم سکوت کرد و با سری افکنده، زیر لب گفت: « افسوس که مادرت فاطمه است ». حوادث روزهای آخر ذوالحجة تا روز عاشورا، به سرعت باد می گذشتند و هرکس به آخر کار خود نزدیک می شد. شب دهم تا صبح نخوابید. در حال احتضار بود. در خیمه ستاد، با سری سنگین از افکار آشفته قدم می زد. از چپ به راست. از بالا به پایین. می رفت و برمی گشت. نمی دانست که در خاتمه به بالا می رسد یا پایین. به چپ می رسد یا به راست. یکسو خود را در لباس ژنرالی تصور می کرد. تیمسار سرتیپ حر بن یزید ریاحی. از سوی دیگر خود را مضحکه سپاهیان و همرزمانش می دید. حتما همگان می گفتند که جناب سرهنگ حر بن یزید، از تعداد اندک یاران اباعبدالله علیه السلام ترسیده است. واقعیت آن بود که حر از کسی نمی ترسید او از خودش وحشت داشت.

مطمئن بود حتی اگر بخواهد، نمی تواند مسیر عوض کند. یقین داشت از یکسو مانده و از سویی رانده خواهد شد. یقینی ناشی از وحشت بی حد و حصر، آن پهلوان کوفی را دربرگرفته بود. باوری برخاسته از خوف ناشی از سیه رویی. هیچ امیدی در دلش نبود. به موهای سرش چنگ می زد و اشک می ریخت. زیر لب از خودش می پرسید: « یعنی ممکن است؟ ». تمامی راه ها را برخود بسته می دید. از هر طرف به چادر خیمه برخورد می کرد. چرا همه سو سیاه بود؟ سرش را بلند کرد و با تمام وجود فریاد کشید « خـــــــدایا ». غلامش سراسیمه به درون خیمه آمد و پرسید آقای من شما را چه می شود؟ حر با اضطراب او را از خیمه بیرون راند و دوباره سر در جیب تنهایی و دلهره فرو برد. قدم می زد و آرزویش این بود که قبل از سپیده دم، جانش از تن خارج شود. اما مرگ، آن شب با او بیگانه بود. قدم می زد و قدم می زد تا صدای اذان صبح بلند شد. هیچگاه صدای اذان اینقدر او را نیازرده بود. دلش نمی خواست صوت موذن بلند شود. چه کار باید می کرد؟ کاش کسی بود و به او بشارتی می داد از امکان اینکه حسین بن علی او را می پذیرد. به امکانش هم دلخوش بود.

برخاست و وضو گرفت. نمی دانست رطوبت صورتش از اشک است یا آب وضو. کتاب خدا را با دستی لرزان برداشت و بالا آورد اما نتوانست و بر زمین گذاشت. خوف او را علیل کرده بود. به جهنم خودساخته اش نزدیک و نزدیک تر می شد. بعد از نماز، سر به سجده گذاشت. ذکر یونسیه به طور ناخودآگاه بر لبانش جاری شد « لا إله إلا أنت، سبحانک إنی کنت من الظالمین ». یک مرتبه به صیغه ماضی فعل « کان » توجه کرد. سرآسیمه سر از سجده برداشت. هیچ چیز و هیچ کس را نمی دید. آشفته بود اما از اضطراب دیشب خبری نبود. وقاری ناشی از برق امید، بر دل لرزانش حاکم شد. زیر لب زمزمه کرد « قل یا عبادی الذین أسرفوا علی أنفسهم؛ لا تقنطوا من رحمة الله » رحمت الهی را خوب می شناخت. همان بود که مادرش فاطمه بود. سر به زیر افکنده و پاپوش رزم بر گردن آویخته، رفت تا به خیمه گاه اباعبدالله علیه السلام نزدیک شد. اصحاب دویدند تا تعرض این سرهنگ گستاخ را پاسخ دهند اما میزبان خود به استقبال آمده بود. زودتر از آنان جلو رفت و ایستاد تا این آخرین میهمان را پذیرا باشد. حر با سری افکنده و صورتی پنهان در اشک شرم، به حضور نور رسید. جملات زیادی برای گفتن آماده کرده بود ولی همه را فراموش کرد. هنوز سرش پایین بود و تاب نگاه امام را نمی آورد. لبانش از هم باز شدند و با زحمت گفت: « قد کان منی ما کان، هل لی من توبة ؟ » سکوتی به وسعت چندین قرن حاکم شد و تنها حقیقتی که قدرت شکستن این سکوت را داشت، کلام آن ارباب بود که فرمود: « إرفع رأسک ».

گفـت: سـر بـالا کــن ای مـهـمــان ما

ای بـه چـشـمــت، سـرمـــه عرفان ما

عـــــــذر کمتر جـو که در این بارگاه

عـفــو مـی گــردد بــه دنـبـال گـنــــاه

تـو ســرافــرازی، عــدو پستت گرفت

خــاک پــای مــادرم دسـتـت گــرفــت

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

بـازجـویـد روزگـار وصـل خـویــــش

 

ـ اشعار از استاد بزرگوار جناب آقای حاج علی انسانی

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :

سرآغاز غم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

در بارگـاه قــدس که جای مـــلال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

سخن از سر عظیم خلقت، حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام است. سخن از آن راز سر به مهری است که تمام انبیاء و اولیا، سیاه پوش غمش هستند. همان که جد و پدر و مادرش را از بدو تولد در عزای خود نشانید و داغ حزن خود را بر دل تمام عالم و آدم گذارد. صحبت از آن مرد غریبیست که هرچه داشت، در راه حقیقت فدا کرد. اگر کسی بخواهد آغاز غم را بنویسد، باید از عطش مادر باردارش در دوران حمل بگوید. باید از لحظه تولد آن یگانه و نوحه سرایی جبرئیل امین بنگارد. از جریان دردائیل و فطرس با گهواره آن نوزاد غم آفرین.

آری؛ این حسین است که عالم را دیوانه غم عشق خود ساخته است. بیایید در بیت الأحزان غمش باهم بنالیم. می خواهم پیش از هرچیز به خاطره شبی اشاره کنم که شاهدان زنده بسیاری دارد. من قادر به شرح ماجرا نیستم. اگر کسی خواست جزئیات آن را بداند، از یکی از شاهدان بپرسد.

ـ زمان: شب پنجم شعبان المعظم سال یکهزار و چهارصد و بیست و یک هجری ( آذرماه سال یکهزار و سیصد و هفتاد و نه خورشیدی )

ـ مکان: یکی از اتاق های هتلی در کربلای معلا؛ نزدیک به حرم حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام

ـ راوی: جناب آقای حاج سید محمود مؤمنی

ـ شرح مختصری پیرامون حکایت: جریان مربوط به خانم کارگری است که همه ساله در دهه نخست ماه محرم الحرام، مجلس عزای سیدالشهداء علیه السلام را در خانه محقر خود برپا می داشت. یک سال بنا به مشکلات مالی و نیز دست تنها بودن، از اینکار منصرف شده بود اما به یکباره همه چیز تغییر کرد. خانمی که خود را « فاطمه عرب » نامید، به یاری او آمد و مجلس برقرار شد تا اینکه ...

          من از شرح ادامه ماجرا عاجزم. فقط اینقدر بگویم که خود راوی حکایت که آن را تنها با یک واسطه از همان خانم کارگر شنیده بود، وقتی جریان را به انتها رسانید، صیحه ای زد و از حال رفت. اگر شاهدانی که در زمان نقل حکایت حضور داشتند، جریان را در خاطر دارند و نقل آن را بلامانع می بینند، برای سایر دوستان تعریف کنند.

          آری حکایت ماه عزای آن سلطانی است که مرحوم حاج رسول ترک را چنان دیوانه عشق خود نموده بود که ضجه می زد و از عمق جان فریاد می کشید: « یارالی ... حسین ». همان اربابی که مرحوم نظام رشتی وقتی از حال عادی خود خارج می شد، همراه با اشک زمزمه می کرد: « ای حسین آقا ». همان آقایی که مرحوم حاج شیخ جواد انصاری همدانی به عبدالزهراء برقکار سفارش نمود که دلش را تنها و تنها سراپرده عشق او قرار دهد، تا به راه حق هدایت شود.

سخن از سلطان کونین اباعبدالله الحسین علیه السلام است. آن شهید آگاهی که جاوید است و جاودانگی همه چیز به برکت اوست. ماه محرم چند روز دیگر آغاز می شود. در این ماه نباید به چیزی جز مصیبت ارباب بی کفن اندیشید. روزها باید در فکر روز تنهایی او بود و شب ها در اندیشه شب غربت اهل و عیالش.

« روز از روز تو می سوزم و شب از شب تو »

یکی دیگر از گرفتاری های دوره آخر الزمان این است که دیگر همانندی برای امثال مرحوم حاج شیخ رضا سراج ـ رحمه الله ـ وجود ندارد و اصطلاحا « به جای شمع کافوری، چراغ از نفت می سوزد ». ورود مرحوم سراج در مصایب حضرت سیدالشهداء علیه السلام، منحصر به فرد بوده است. پدر بزرگوارم مطالبی را از ایشان نقل می کند که با یک واسطه کمر آدم را می شکند ( چه برسد به آنکه گوینده، خود مرحوم سراج باشد ). نقل است که روزی در حرم ارباب از ایشان درخواست می کنند تا روضه حضرت علی اکبر علیه السلام را بخواند. مشارالیه می گوید مانعی ندارد؛ به شرط آنکه تعدادی از این پیرمردها بروند زیر بغل های حسین را بگیرند و از حرم خارج کنند تا من روضه بخوانم. آخر نمی شود در پیش روی پدر، روضه جوان پرپرش را خواند.

کربلا همه اش فاجعه است. همه اش کمرشکن و جانگداز است. از ورودش تا خروجش. از رکاب گیری جوانان تا قافله سالاری شمر بن ذی الجوشن. از نوشانیدن تا ننوشیدن. از غوغا تا خموشی. از آستین در دهان تا معجر نیم سوخته. از خاک تا افلاک. از صبر امام تا بی صبری فرشتگان. اگر آنان که در کربلا بودند، بویی از انسانیت برده بودند، این وقایع هرگز اتفاق نمی افتاد.

چند روزیست با مجموعه ای از اشعار شب شعر عاشورا همدم شده ام. دلم می خواهد در ماه محرم هر روز به جای روضه خواندن، روضه بنویسم. امروز داشتم ابیاتی از مصیبت خرابه شام را می خواندم. خدا بگویم این شعرا را چه کار کند. آتش می زنند و خاکستر می کنند. شاعره ای به نام منصوره عرب سرهنگی، شعری دارد به نام « خواب سرخ ». آن شعر را می نویسم و شما را با اشک های گرمتان تنها می گذارم:

بـخـواب بـر سـر زانــوی خـسـتـه ام، سـر بـابـا !

مـنـم هـمــان کـه صـدا می زدیــش: دخـتـر بـابـا

دلــم گـرفــت از ایـن کـوچـه هــای ســرد غریبـه

چـه دیـر آمـدی ای ســـر ! کجاسـت پیکــر بـابـا؟

مـیـان شــــام سیــاهـــی کـه یـک سـتـــاره نـدارد

دلــم خـوش اســت به نــور حضـور پـرپـر بـابـا

چـرا نبـود در آن روز، فـرصـتـی کـه خـدایـــــا

مـن ســه ســالــه شــوم، پـاســدار سـنـگـر بـابـا؟

چه خوب می شد اگر می شد این پرنـده کوچک

مـیـــان خــــون و پـریــدن، فــدای بــاور بــابــا

صـبـور بــاش! ســرت سـربـلـنـد بــاد، مـبـــادا!

نـگـــــاه دشـمـنــی افـتـــد، بــه دیــده تــر بـابـــا

بــخــوان برای من امشب در این سکوت خرابه

کـه خــواب ســرخ بـبـیـنـم، بـریـده حنجـر بـابـا

دلــم گـرفــت از ایــن کـوچــه هـای سرد غریبه

چــه دیـر آمـدی ای ســر! کجــاست پیکـر بابـا؟

مــرا بـبـر بـه دیــارم بـه کـوچــه هــای مدینـه

بـه خـانـه مـان، بـه هـمـان کـلـبـه مـحـقـر بابـا

بـخـواب بـر سـر زانـوی خسـتـه ام، سـر بـابـا!

.......................................................

و چـنـد لـحـظـه بعـد، آن صـدای گـریـه نیامـد

رسـیـده بـود گـل کـوچـکـی، بـه مـحـضر بابـا

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :