یادداشت هایی نه چندان متفاوت

دست نوشته های شخصی محسن فرهمند آزاد

بيم و اميد

بسم الله الرحمن الرحيم

 

          یکی از ابواب مهم کتب روایی مکتب تشیع، مربوط به احادیث « خوف و رجاء » می باشد. از بین سر فصل های این روایات، عناوین زیر چشمگیرتر هستند:

ـ انسان باید در تمام طول عمر خود، بین خوف و رجاء باشد.

ـ خوف ما باید از آن باشد که مبادا مرتکب قصور و تقصیری نسبت به ذات مقدس باری تعالی شده باشیم.

ـ حسن ظن به خداوند مهربان ( که از مهم ترین وظایف ماست )، ایجاب می کند که نسبت به عفو و رحمت بی منتهای آن کریم بنده نواز، رجاء داشته باشیم.

ـ خوف و رجاء باید هردو به یک میزان و به طور همزمان، در وجود ما حاضر باشند.

ـ خوف سازنده آن است که ما را به فرار از مصادیق خشم و غضب الهی بکشاند.

ـ رجاء صادق آن است که منجر به تحرک ما به سوی بندگی واقعی گردد.

ـ در سنین جوانی، خوف برای آدمی سازنده تر است و مقتضای سال های پیری، رجاء می باشد.

ـ مرز ممنوعه خوف، یاس از رحمت خدا و حد خطرناک رجاء نیز اغترار است.

ـ در روایات ما، واعظی را که مستمعش را از خوف و رجاء خارج نکند ( تعادل روحی او را به هم نزند )، تحسین کرده اند.

ـ یکی از شاه نکته های احادیث اهل بیت علیهم السلام این است که فرموده اند: بشر باید در خوف و رجاء باشد اما در انتهای روایت تاکید فرموده اند که: « و لا یصلحه إلا الخوف ».

          و اما قصه خودمان؛ این وبلاگ محل وعظ و درس نیست. حدیث نفس است. نفس من و امثال من ( بلانسبت شما )، نزده می رقصد. من چهارتا حکایت در باب تقویت رجاء برای خودم بخوانم، همین حال امروزم را هم تباه می کنم.

تصور می کنم روشن و بدیهی است که اگر کسی بخواهد در راه معالجه خودش قدم بردارد، نخست باید بیماری اش را خوب بشناسد. بیماری من و امثال من، تنبلی و عمل نکردن به علم است. واقعیت آن است که ما می دانیم ولی نمی خواهیم عمل کنیم. یا بهتر بگویم حال عمل کردن را نداریم. دلمان هم خوش است که آقایی داریم و مهربان است و ... من هم می دانم که آن آقا مهربان است. احادیث لطف و کرمش را هم کمابیش دیده ام ولی اسیر هوای نفس را بیم اصلاح می کند یا امید؟ البته هر دو. امروز حضور کدام یک از این دو ضروری تر است؟ البته بیم و ترس.

یادم می آید جناب آقای دکتر حاج سیدحسن افتخارزاده ـ حفظه الله ـ در یکی از شب های ماه مبارک رمضان، حکایتی را بالای منبر منزل مرحوم حاج علی اردکانی ـ رحمه الله ـ تعریف کرد. عبارات زیر را من از ایشان و به صیغه متکلم وحده نقل می کنم:

« برادرزاده های من به من عمو آیت الله می گویند. ایشان خیلی به من ارادت دارند و در مسایل مختلف از من راهنمایی می گیرند. گاهی با خودم فکر می کنم مبادا روز قیامت، خداوند متعال تمام کرده های عمو آیت الله را به برادرزاده ها نشان دهد. اگر چنین شود، همین شرمساری من در نزد برادرزاده هایم برایم بس است و دیگر به عذاب جهنم هم نیازی نیست ».

          آیا اگر من یقین دارم که ممکن است کردارم را در قیامت به سمع و نظر دوستان و بستگان برسانند، باز هم همینطورم؟ معلوم است که نه. پس مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که من چنین یقینی ندارم. مربی بزرگوار جناب آقای حاج حسین کرباسچیان به نقل از مرحوم علامه کرباسچیان ـ رحمه الله ـ می گفت: « مردم، نبی اکرم صلی الله علیه و آله را به اندازه یک بچه صغیر ممیز هم قبول ندارند. اگر ما جایی نشسته باشیم و ناگهان بچه ای فریاد بکشد: آتش. همه ما از جا می پریم. پیامبر بزرگوار اسلام مدت بیست و سه سال فریاد زد که بابا مردم مرگ حق است و هرکس باید پاسخ کرده هایش را بدهد. اما هیچکس باور نمی کند ». حال شما انصاف دهید. کسی مثل من باید از بیم بگوید یا امید؟

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

نبرد بی پايان

بسم الله الرحمن الرحيم

 

فکر می کردم وقتی بمیرم، لااقل از این مبارزه بی انتها خلاص می شوم. جنگ طولانی خودم با خودم. تن به تن و خونین. اما ظاهرا این هم تصوری باطل بیش نیست. مرگ من اول بدبختی من است. سال گذشته مثل چنین شبی از عرفات حرکت کرده و به مشعر الحرام رسیده بودیم. روز عرفه نزدیک غروب آفتاب، حالم خیلی بد بود. سقوط تدریجی خودم را با چشمانم می دیدم. دستم به هیچ کجا نرسیده بود. گاهی درجه برخی از انسان ها به قدری بالاست که به عشق دیدن گل روی امام زمانشان به عرفات می روند. اما من اینطور نبودم. هرچه زار زدم و التماس کردم، ظاهرا بی اثر بود. من در پی شرفیابی به محضر امام عصر علیه السلام نبودم. هدفم آن بود که اسمم از فهرست دشمنانشان خط بخورد. به خودم، موجودی ام، بدهی هایم و مطالباتم نگاه می کردم. گذشته ای تباه، تجارتی ورشکسته و متضرر، مطالبات در حد صفر و توان حرکت هم نداشتم.

تابحال واقعیت خودتان را دیده اید؟ خدا شاهد است که اگر هرکدام از ما واقعیت خودمان را ببینیم، جان به جان آفرین تسلیم می کنیم. مگر یک نفر چقدر کثیف می شود؟ روح ما مانند لباس چرکی که هرگز شسته نشده، بوی تعفن گرفته است. جالب اینجاست که برای پوشاندن این بوی گند، دائم به خودمان عطر و ادوکلن می زنیم. گفته اند مرحوم حاج شیخ رجبعلی خیاط ـ رحمة الله علیه ـ بوی تعفن غیبت را می فهمیده است. عجیب نیست؟ واقعیت من و امثال من، همان روح بدبوی سیاهی است که نورش را با خباثت گناه و خطا، خاموش کرده ایم.

سال گذشته، عصر عرفه را با خواندن دعای عرفه حضرت سید الشهداء علیه السلام شروع کردیم. عجب حالی داشت. این دعا اگر به گوش اهلش برسد، از شرم آب می شود. چرا من آب نشدم؟ پاسخ روشن است؛ چون اهلش نیستم. من اصولا اهل هیچ چیز نیستم. نه اهل نمازم، نه روزه، نه دعا و نه عبادت. ولی چرا اهل تهرانم. اهل دنیا هستم. به جان مادرم پول را خیلی دوست دارم. شهواتم برایم خیلی مهم هستند. دنیا مرا شیدای خودش کرده. من اهل خیلی چیزها هستم ولی اهل عرفه نیستم.

رنگ آفتاب که تغییر کرد، فهمیدم که روز دارد به پایان می رسد. ناله کردم. فریاد زدم. التماس کردم اما دل هیچ کس به حال من تیره بخت نسوخت. می دانید چرا؟ چون خودم دلم برای خودم نمی سوزد. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، تصمیم می گیرم که روزی بدون گناه را سپری کنم اما پایان همان روز می بینم سیاه تر از روز قبل شده ام.

آفتاب عرفات هم مثل بخت من بالاخره غروب کرد. شب عید آغاز شده بود. به سوی مشعر الحرام حرکت کردیم. قرار است که مشعر محل شعور و درک باشد اما می خواهید بدانید من چه چیز را درک کردم؟ این را که اگر پتوی نازکی را محکم به دور خودم بپیچم و در جایی دور از باد بخوابم، راحت تر و گرم تر خواهم بود. با چهار نفر از دوستان، کنار هم خوابیده بودیم. هروقت چشمم را باز می کردم و آسمان مشعر را می دیدم، از خودم خجالت می کشیدم. اهل حال بیدار بودند و من به خاطر ضعف جسم و روح و دین و ایمان، خوابیده بودم. تمام نگرانی من در صحرای مشعر این بود که چرا صف توالت طولانی است. جالب است نه؟

نمی دانم در صحرای قیامت با من و امثال من چه معامله ای می کنند. در روایت داریم در قیامت عده ای از فرط حسرت دستشان را می جوند و خودشان هم نمی فهمند. عجیب است نه؟ اصلا عجیب نیست. اینها همان هایی هستند که در مشعر به جای سابقه سیاهشان، غصه صف طولانی مستراح را خورده اند.

صبح عید قربان وارد سرزمین « منی » شدیم. سرزمین آرزوها... داشتم به آرزوهایم فکر می کردم. خانه ای بزرگ و راحت، خودرویی شیک و گران قیمت، پس انداز کافی و درآمد سرشار بدون دردسر و اضطراب. پول را خیلی دوست دارم. پول خیلی خوب است. پول آدم را بزرگ می کند. پول باعث می شود که کسی عیوب آدم را نبیند. خدا همه درگذشتگان فهمیده را بیامرزد. مرحومه مادر بزرگم همواره می گفت: « دو چیز را هیچ کس نمی فهمد؛ مرگ فقیر و ننگ غنی ». پول، ننگ را هم می شوید. اصلا باعث می شود هیچ کس در امام زمانی بودن آدم شک نکند. آرزوی من اینها بود. سفیدی رنگ پول، چشمانم را از دیدن سیاهی رنگ نامه اعمالم بسته بود. آرزویم هم دنیا بود. نخستین کاری که صبح روز عید قربان انجام دادیم، رمی جمره بود. رفتم و شیطان ملعون را سنگ زدم. خودم را نمی دیدم که استاد شیطان هستم. من گاهی از شیطان هم بهتر خودم را فریب می دهم ولی تابحال به خودم سنگ نزده ام. بعد از آن، قربانی کردیم. گوسفند نگون بخت را کشتیم تا حاجی شویم. من حج را خیلی دوست دارم ولی صد البته کمتر از پول. حج خیلی حال می دهد. با صفاست ولی افسوس که این جنگ لعنتی تمام نمی شود. نبرد بی انتهاست. حج را هم مثل زیارت کربلا و سایر مشاهد مقدسه، حرام کردم و به هدر دادم. افسوس که آن فضای سرشار از معنویت را فدای آرامش و حال شخصی خودم کردم. برخی از رفقا و همراهان سال قبل، امسال هم مشرف شده اند. خوش به حالشان ولی من اگر امسال هم مشرف می شدم، گوساله می رفتم و گاو برمی گشتم. هر غلطی می خواستم بکنم در همان سه حج متوالی کردم. آدم نشدم و نخواهم شد تا روزی که برای اولین بار بتوانم خودم را شکست دهم. یکبار به خودم نه بگویم. یکبار به جای دل امام زمانم، دل خودم را بشکنم. آن روز نبرد به پایان می رسد و دیگر به حج و عمره هم نیاز نیست.

حج اول، سرم را تراشیدم. راستش را بخواهید قدری شبیه بنده ها شده بودم اما به من بندگی نیامده من کلا آدم آقامنشی هستم. من اینقدر خودم و تمایلاتم را دوست دارم که دلم می خواهد خدا به خاطر من حلال و حرامش را عوض کند. البته واقعیت آن است که خیلی وقت ها حلال و حرام اصلا برایم مهم نیست ولی ژستش را از محیط های مذهبی سرشار از ریا، خوب یاد گرفته ام. گناه و لغزش برای من مانند نوشیدن یک لیوان آب است. گاهی در یک جرعه و گاهی در چند جرعه. از دست خودم خسته ام. کاش می شد یک وردی چیزی پیدا کنم و با خواندنش یک مرتبه تبدیل به سلمان فارسی شوم. البته خیلی امام زمان علیه السلام را دوست دارم ولی خوب از گناه هم خوشم می آید ( چند تا روایت هم خوانده ام که این مساله را توجیه می کند ). هرکس مثل من است و وردی چیزی به یاد دارد، بگوید تا من هم عمل کنم. خدا مرحوم حاج شیخ احمد کافی را رحمت کند. شعر قشنگی می خواند که دو بیتش این بود:

افسـوس که عمـری پـی اغیـار دویدیـم

از یـار بمانـدیـم و به مقـصـد نرسیدیـم

سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم

جـز حسـرت و انـدوه متـاعی نخریدیـم

من غیر از حسرت و اندوه، گناهان زیادی نیز خریده ام. امشب ناامید از همه جا ( غیر از آنجا که در تمام این سال ها چشمی به درگاهش داشته ام )، سفره دلم را پیش خودم پهن کردم و دیدم این محسن بدبخت واقعا محتاج ترحم است. کاش آن حاجی واقعی، دلش به حال من بسوزد و به من هم رحم کند. حاج منصور ارضی در یک شب ماه مبارک رمضان در مقام درد دل با خدا می گفت: « خدایا بنده بدبخت تر از من هم داری؟ ». من جواب می دهم بله آقای حاج منصور، من از تو بدبخت ترم. هجده سال است درگیر یک جنگ تحمیلی و دفاع مقدس هستم. در تمام این هجده سال، همواره شکست خورده ام و امروز دیگر امیدی به پیروزی ندارم. شاید امشب آن کسی که التماس مرا در عرفات شنیده، دلش به حال زار من بسوزد و مرا در این جنگ یاری کند. دعایم کنید من هم دعایتان می کنم. 

     

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

مصفا از آغاز تا امروز ( بخش پايانی )

بسم الله الرحمن الرحيم

 

این آخرین مطلبیست که در مورد مصفا می نویسم. راستش خیلی طولانی شد و البته نوشتن از چند سال خاطره و یادمان، کمتر از این هم نمی شود. گفتم که یکی از سیاست های مصفا در یکی دو سال آخر اقامت من در ایران ( فکر کنم اکنون هم همین سیاست کم و بیش تعقیب می شود )، احیای نام و یاد بزرگانی مانند مرحوم حاج اکبر ناظم بود. در واقع می خواستیم سبک عزاداری سنتی را در حد وسعمان زنده کنیم. یکی از مشوقین ما در این مسیر، آقای محسن نوری دوست بسیار عزیز و همکار وقت ما در مجموعه امیر بود. قصه از اینجا شروع شد که می دیدیم نوحه ها و « دم » های سینه زنی جدید، ماندگار نیستند. همه شان در بدو ظهور سامعه را می نوازند اما به زودی به خاطره سپرده می شوند در حالی که اکنون بعد از گذشت چیزی حدود هفتاد سال، هنوز وقتی صدا بلند می شود که: « ای جسم پاره پاره ؛ آیا تویی حسینم؟ »، بند دل شنونده پاره می شود و خود را ناظر ندای جانسوز عمه سادات می بیند.

بگذارید شرح مختصری از پروتکل عزاداری در تهران قدیم را بازگو کنم. از پدر بزرگوارم و مرحوم عمویم اینگونه شنیده ام که سینه زنی تهرانی های قدیم تا قبل از نقل مکان مرحوم حاج مرزوق از کربلا به تهران، اینگونه بود که اصطلاحا سه ضرب و بی وقفه سینه می زدند. بدین ترتیب اساسا « دم سرپا » و « زمینه خوانی »، در تهران رایج نبود. مرحوم حاج مرزوق بنیانگذار سینه زنی سنتی در تهران بوده است. اوج تکامل این سبک، در دوره مرحوم شاه حسین و مرحوم ناظم شکل گرفت. این دو پهلوان نامدار، ضمن آنکه هرگز خود را به شوائب مادی آلوده نساختند، بیشترین سهم را در شکل گیری آنچه که ما امروز « عزاداری سنتی » می نامیم، داشته اند. مرحوم ناظم اکثر نوحه ها را فی البداهه ساخته است. آن پیرغلام با اخلاص اباعبدالله عليه السلام که از سواد اصطلاحی کم بهره بوده، نوحه هایی به زبان عربی دارد که از لحاظ صرف و نحو، کمترین ایرادی بر آنها وارد نیست. به عنوان نمونه در مصیبت حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام می سراید:

مسلـم ینادی یا صبا إذهب إلی البطحاء

قل یا سلیل المصطفی إحذر من الأعداء

از من به تو بادا سلام ای زاده زهــــرا

در کوفه نالانم؛ سر در گریبانم

در اینجا طبق قرائت پدر بزرگوارم ( که سالیان سال دوست و همراه نزدیک مرحوم ناظم بوده است )، می بینیم که آن مرحوم، رعایت اعراب را کرده و مثلا منادای مضاف را منصوب خوانده و از شکل صحیح افعال به لحاظ صیغه و زمان بهره گرفته است. یا در جایی دیگر در وصف عصر عاشورا می گوید:

مهجة قلب نبی یا ثارالله

و ابن ثــاره؛ بنما نظاره

رؤوسنا المکشوفة؛ یا حسین مظلوم

آنچه که مستند ساخت این نوحه قرار گرفته، عبارتی از مقتل مرحوم سید بن طاووس ـ رضوان الله علیه ـ است که نازدانه حضرت سیدالشهداء علیه السلام خطاب به بدن مطهر پدرش عرضه می دارد: « یا أبتاه؛ أنظر إلی رؤوسنا المکشوفة ». در عبارت مقتل، کلمه « رؤوس » مجرور به حرف جر بوده و با کسره خوانده می شود. اگر مرحوم ناظم صرفا بر اساس مسموعاتش نوحه ساخته بود، جا داشت در نوحه مورد اشاره نیز کلمه « رؤوس » را با کسره بخواند. حال آنکه با کمال تعجب می بینیم آن پیرمرد با اخلاص، مبتدا را مرفوع تلفظ کرده است. بگذریم که اگر بخواهم خاطرات پدر بزرگوارم و نیز مرحوم عمویم را از نوحه سرایی های آن « یلان وادی غم ارباب » بنویسم، نوبت به شرح پروتکل عزاداری سنتی نمی رسد.

عزاداری سنتی با خاتمه وعظ، آغاز می شود. واعظ یا اصطلاحا « منبری »، در پایان مطالب خود، گریزی به مصیبتی خاص می زند که مداحان تهران ( بر خلاف مداحان آذری زبان )، خود را مقید به پیروی از همان مصیبت می دانند. پس از پایان سخنرانی، مداح ( یا به عبارت بهتر روضه خوان )، شروع به « منبرخوانی » می کند یعنی ابیاتی را در شرح مطالب واعظ قرائت می کند. همزمان با اوج گیری اشعار، « مصیبت خوانی » آغاز می شود که معمولا با اشاره به عباراتی از مقاتل معتبر همراه است. در تهران، در میانه مصیبت خوانی، مخاطبین آماده عزاداری می شوند و پیراهن خود را از تن خارج می کنند. خاتمه مصیبت خوانی به « زمینه خوانی » می انجامد. سینه زنی سنگین و آرام در زمینه خوانی آغاز می شود. مخاطبین با اشاره ناظم مجلس به سینه می زنند و روضه خوان نیز سوزناک ترین اشعار خود را در دستگاه هایی مانند سه گاه که سراسر سوز و گداز است، بر زبان جاری می کند. من مجالسی را از بزرگانی مانند جناب آقای حاج علی انسانی دیده ام که زمینه خوانی آنها حدود یک ساعت به طول انجامیده است بدون آنکه منجر به ایجاد ملالت و خستگی در شنونده شود. یکی از بهترین سبک های زمینه خوانی به اعتقاد من، خواندن اشعار « چهارپاره » است که بعد از حدود نیم قرن مهجوری، حاج منصور ارضی آن را دوباره احیا کرد. وقتی سینه زن از گریه اشباع شد و حب خود را ظاهر کرد، نوبت به اظهار بغض می رسد. در این مرحله که « نوحه خوانی » نام دارد، کوبنده ترین اشعار در حماسی ترین دستگاه ها ( مانند چهارگاه ) خوانده شده و عزاداری ایستاده آغاز می شود. نوحه خوانی سپس به سینه « واحد دو دست » که امروزه آن را به طور خلاصه « واحد دوست » می نامند، تبدیل می شود و در پایان، شور آغاز می گردد. سینه زنی « شور » که امروزه در هیئات سراسر ایران توسط مداحان جوان تر ترویج می شود و طبیعتا نیاز به مطالعه و محفوظات زیادی ندارد، پایان بخش پروتکل عزاداری است. امروزه شاهدیم که مداحان جوان تر، تمام عزاداری را در « شور » منحصر کرده و متاسفانه جایی برای بقیه پرده ها باقی نگذاشته اند.

به هر حال، ما قرار گذاشته بودیم از نوحه های قدیمی و اصیل استفاده کنیم. آن سال و سال بعد از آن، در تمام مجالسی که شرف حضور داشتیم، سعیمان این بود که از نوحه های قدیمی استفاده کنیم. گوشه ای از این ذوق را می توان در دو آلبوم « بهشت بی نشان » که توسط آقایان مقصودی، صدقی و اسماعیلی تولید شده، به تماشا نشست. بازخورد این دو آلبوم ( تا جایی که من اطلاع دارم ) آنقدر مطلوب بود که نشان داد هنوز هم پایبندی به ضرباهنگ های سنتی و اشعار قوی بزرگان، اثر خودش را می گذارد. البته هنر آقای مقصودی را در بهره گیری از نواهای قدیمی و عرضه آنها در قالب های جدید، نمی توان انکار کرد.

و اما آخرین اجتماع مصفا در تهران، یک شب ماه مبارک رمضان منزل آقای محمود جوهرچی بود ( یک مجلس پنج نفره ). چند روز بعد از آن من ایران را ترک کردم و دوران تبعید آغاز شد. جالب اینجاست که پانزده ماه بعد، هر چهار نفر در عرفات یکدیگر را دیدیم و همگی حج اولمان را به جا آوردیم. بدین ترتیب مصفایی که بر محور دوستی اهل بیت علیهم السلام و عرض ارادت به ساحت مقدس امام عصر ـ أرواحنا له الفداء ـ شکل گرفته بود، بدون حضور این نالایق تبعیدی، به فعالیت خود ادامه داد و إن شاءالله خواهد داد، تا مولایش ظهور کند ...

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

مصفا از آغاز تا امروز ( بخش چهارم )

بسم الله الرحمن الرحيم

 

وقت گذاری مصفا برای ضبط آلبوم ها خیلی اندک بود و هماهنگ کردن وقت اعضای گروه، دشواری فراوان داشت. همانطور که پیش تر اشاره کردم، آقای مسعود اسماعیلی هماهنگ کننده و کارگردان گروه بود. آقای صدقی هم به قول آقای اسماعیلی « ستاد » بود یعنی کار امر به معروف و نهی از منکر داخل گروه را انجام می داد ( غیبت نکنید، شوخی نکنید، جدی باشید، با وضو باشید، توسل کنید و غیره ). به دلیل مشکلاتی که در وقت گذاری مشترک وجود داشت، حجم کار گروه کمتر از میزان مطلوب بود. یکی از دلایل این مساله، آن بود که دوستان، این کار را به عنوان حاشیه و نه متن نگاه می کردند. از آن گذشته، هرگز پیش نیامد که بخواهیم به این نوع کار، به عنوان منبع درآمد بیاندیشیم ( البته برخی آلبوم ها از حالت غیرانتفاعی خارج بودند ). این نگرش هم محاسنی داشت و هم معایبی. یکی از محاسن عمده این نوع اعتقاد، آن بود که منافع مالی، در گروه ایجاد انگیزه نمی کرد. اما مشکلات اقتصادی احتمالی، کار را مشکل می کرد. بالاخره راه حلی برای رفع این مشکلات پدید آمد و آن راه، اجرای نمایشنامه های استودیویی و ضبط ادعیه و زیارات بود.

آشنایی من با موسسه امام رضا علیه السلام از همان جا آغاز شد. در آن زمان آقای اسماعیلی با همکاری برخی از دوستان مدرسه نیک پرور مانند آقای حمید جوهری، کلیه امور مربوط به نگارش، تنظیم و اجرای نمایش های مذهبی را در موسسه مورد اشاره بر عهده داشت. مدیر تولید آن مجموعه یکی از دوستان مدرسه نیک پرور بود ( آقای حسین فیاض بخش ) و برخی اشخاص دیگر مانند آقای امیرحسین مدرس ( مجری برنامه نیم رخ ) نیز با ایشان همکاری داشتند. من از نمایش و نمایشنامه هیچ چیز نمی دانستم ( امروز هم نمی دانم و اساسا فکر می کنم صدای من مطلقا به درد این کار نمی خورد ) اما برای اجرای نقش های کوتاه از طرف آقای اسماعیلی و با هماهنگی آقای فیاض بخش دعوت شدم ( رانت مذهبی ! ). آقای صدقی هم همکاری های دیگری با موسسه مزبور داشت که مربوط به پروژه بزرگ سی دی های عترت بود.

موسسه امام رضا علیه السلام، در نظر داشت برای چهارده معصوم علیهم السلام، سی دی های مولتی مدیا تولید کند. در آن زمان بازار این کار خیلی رونق نداشت و لذا سرمایه گذاری انجام شده زیاد نبود. در سی دی مربوط به امام سجاد علیه السلام، آقای صدقی و من تمام صحیفه سجادیه را خواندیم و کم کم به عرصه دعاخوانی استودیویی هم وارد شدیم ( آقای صدقی از این لحاظ پیش کسوت من هستند ). هر سی دی مجموعه ای بود از چند داستان و نمایش، تعدادی سرود و مدیحه، چند دعا و زیارت مربوط به معصوم مورد اشاره و کتابنامه و انیمیشن. در مدت کوتاهی، توانایی های آقای اسماعیلی در نگارش و اجرای داستان ها و نمایشنامه های کوتاه ( که برگرفته از داستان های مربوط به امامان معصوم علیهم السلام بود ) به انضمام دعاخوانی حرفه ای آقای صدقی و من، ما را به اعضای ثابت تیم تولید سی دی ها تبدیل کرد. زیارت آل یس و دعای عهدی که در سیما پخش می شود، در همان موسسه ضبط شده است ولی البته موسسه امام رضا علیه السلام نسخه ای از این دو دعا را قبل از تولید، به شرکت طاووس رایانه فروخت و لذا نخستین سی دی مولتی مدیایی که مجموعه ادعیه امام عصر علیه السلام را عرضه کرد، سی دی « المهدی » بود ( همین جا از جناب آقای حاج زمانی و نیز آقای مهندس ماهری یاد می کنم که کار زیبایی عرضه کردند ).

آقایان مقصودی و اسماعیلی هرگز در عرصه دعاخوانی حرفه ای ظاهر نشدند همانطور که من و آقای صدقی هم هرگز وارد کار نمایش مذهبی نشدیم. شایان ذکر است که منظور من از کار حرفه ای، کار بی اخلاص و نمایشی نیست. منظور این است که دعا در فضای استودیو و با استفاده از امکانات پیشرفته ضبط و تولید شود که همین کار، موجب قابل عرضه بودن محصول به صورت نوار کاست یا سی دی می گردد.

عدم رعایت قانون کپی رایت در کشور اسلامی مان، باعث شد تا ظرف مدت کوتاهی، هرکسی که با والده بزرگوارش متارکه می کرد، به تولید آلبوم های مذهبی رو می آورد و جالب اینجاست که برخی از کارهای مصفا در این آلبوم ها ( البته بدون ذکر نام ) به چشم می خورد. گروه ما به دلیل پاره ای اعتقادات ( درست یا غلط )، هرگز راضی نشدند تا نامشان بر جلد آلبوم ها جا بگیرد و با کمال تاسف دیدیم که برخی از کارهای ما را با نام های جعلی فروختند. ادعیه استاد رمضان پور که در واقع گزیده ای از ادعیه امام عصر علیه السلام با صدای این حقیر بود یا سی دی دعاهای ماه مبارک رمضان آقای صدقی که به نام برادر شمسایی به فروش رسیده، از این نوع هستند. خنده دار اینجاست که یکبار یکی از مامورین موقت وزارت خارجه در ریاض، مرا به تقلید از همین استاد رمضان پور متهم کرد.

خاطره قشنگی در همین باب دارم که محل عبرت است. سال هفتاد و نه، رادیو قرآن از مصفا برای ضبط تعدادی سرود به مناسبت نیمه شعبان دعوت کرد. قرار شد نمونه ای از کارهای ما را ببینند و بعد از آن قرار را نهایی کنیم. من جریان را به آقای اسماعیلی گفتم و ایشان قول داد تا نمونه ای از سرودهای گروه را روی یک کاست جمع کند. برای آنکه نوار نمونه، مورد استفاده قرار نگیرد، تمام سرودها نیمه کاره ضبط شد و آقای اسماعیلی کاست را برای تحویل به رادیو قرآن به من داد. من آن را در اختیار برادران محترم رادیو قرار دادم ولی اتفاق جالبی افتاد. واحد پخش رادیو، تمام سرودهای نیمه کاره را به همان صورت روی آنتن برد و پول ما را هم نداد. لابد اگر اعتراض می کردیم می گفتند باید خوشحال باشیم که باعث شده اند صدای ما پخش شود. نه؟

اگر بخواهم به طور فهرست وار به برخی از فعالیت های اعضای مصفا ( در قالب گروه و یا تک نفره ) اشاره کنم، موارد زیر حائز اهمیت بیشتری هستند:

ـ برگزاری مراسم احیاء شب نیمه شعبان که بعدها به صورت سنت درآمد.

ـ برگزاری احیاء لیالی محتمله قدر با تاکید بر حضور دانش آموزان و جوانان.

ـ اجراهای موفق دست جمعی در جشن های میلاد ائمه علیهم السلام ( نمونه بارزش اجراهای زنده کانون انصار در ایام نیمه شعبان ).

ـ توسعه و بازپروری تئاتر مذهبی خصوصا توسط آقایان اسماعیلی و مقصودی که البته نباید از یاد پیش کسوتی مانند مرحوم حیادار غافل شویم.

ـ قالب شکنی در تولید سرودهای مذهبی و ارائه طرحی نو که بعدها به عنوان الگو مورد تقلید قرار گرفت.

ـ احیای عزاداری های سنتی به تبعیت از امثال مرحوم حاج اکبر ناظم و مرحوم حاج مرزوق ( جلوتر به آن خواهم پرداخت ).

ـ ارائه تلفیقی از وعظ و ذکر مصیبت در ایام محرم؛ خصوصا توسط آقایان مقصودی و اسماعیلی.

          البته برخی از موارد فوق، باعث بروز مشکلاتی هم شدند که به یاری خدا در حد فهمم شرح خواهم داد.

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

مصفا از آغاز تا امروز ( بخش سوم )

بسم الله الرحمن الرحيم

 

شاید برخی از کسانی که این چند نوشته را می خوانند، تصور کنند من در نگارش مطالب مربوط به مصفا اغراق کرده ام. البته باید بگویم من نظر خودم را می نویسم و هرگز مدعی نیستم که این برداشت ها حکایت از حقیقت می کنند. اما خوشبختانه سه چهارم مصفا اکنون در کمال سلامتی در تهران هستند و طبیعتا می توانند صحت یا سقم این عبارات را تایید کنند.

مصفا ظرف مدتی کمتر از دو یا سه سال، تبدیل به یک حرکت گسترده در مجموعه علوی و موسسات وابسته شد. ارتباطات شخصی اعضای این گروه، و دایره نفوذ ایشان روی دانش آموزان روز به روز در حال گسترش بود ( و البته به آفات این مساله درمورد خودم، پیش تر اشاره کرده ام ). اقتضای سنی مخاطبین مصفا این بود که همه چیز را از زاویه احساسی و عاطفی مورد نقد قرار می دادند. ملاک سنجش هرچيز در نزد ايشان حب و بغض بود. به همین دلیل اگر یکی از اعضای گروه ( به عنوان مثال، خود اینجانب ) سلوک و منش خاصی داشت، ناخواسته آن را به دانش آموزان منتقل می کرد. من یادم نمی آید که آقایان صدقی، اسماعیلی و مقصودی خود را در منصب الگو یا مربی قرار داده باشند اما واقعیت تلخ این بود که چشم بچه ها به ما بود ( مطلب « تقصیر معلم است » را بخوانید ). می گویم تلخ چون در مورد خودم، احساس می کنم که محور اين جاذبه خودم بودم نه اعتقادم ( مطلب « بیاییم همه را جذب کنیم » را بخوانید ). گاهی اوقات وقتی در رفتار برخی دانش آموزان دقیق می شدم، می دیدم که در واقع دارند از آقای ... یا ... و یا خود من تقلید می کنند. این آغاز مصیبت بود ( البته برای من که حواسم جمع نبود ).

همین جا لازم می دانم یک نکته مهم را یادآور شوم. یکی از فارغ التحصیلان دوره چهلم علوی، در کامنتی برای مطلب قبلی، به اثر زودگذر مجالس مذهبی بین دانش آموزان اشاره کرده و به همان دلیل اینگونه حرکات را بی فایده خوانده بود. سال هفتاد و هشت که ایشان در مقطع سوم دبیرستان تحصیل می کردند، در منزل یکی از هم دوره ای های ایشان ( آقای محمد شهرابی ) مجلس روضه تشکیل شد. خوب یادم هست که آن روز مثالی را در مورد اثر مجالس ذکر مصیبت اهل بیت علیهم السلام طرح کردم و تصور می کنم آن مثال، پاسخ این دوست عزیزم را خواهد داد. حمام رفتن، بدن افراد را پاک و نظیف می کند اما تضمینی برای عدم آلودگی مجدد نمی آورد. انسان احمق، کسی است که پس از خروج از حمام، خود را بلافاصله داخل لجن جوی آب بیندازد ( حکایت امثال ما ).

برگزاری مجلس روضه در منزل بزرگان مجموعه علوی مانند جناب آقای حاج حسین کرباسچیان، جناب آقای دکتر علیرضا رحیمیان، جناب آقای دکتر سیدمحمد بنی هاشمی و دیگران، خود گواهی روشن بر اهمیت تربیتی این مقوله بود. البته نمی خواهم بگویم که هدف آن جنابان از اقامه مجلس، مسایل حاشیه ای تربیتی بود و احتمالا به دلیل تعظیم شعائر، روضه تشکیل می دادند اما این نقطه مهم را نیز در نظر داشتند. سال تحصیلی با فاطمیه آغاز می شد و با ماه صفر به پایان می رسید. در این بین، هر مناسبت، مجلس خاص خودش را داشت.

اقدام دیگری که توسط مصفا ( البته به طور مشخص آقای مقصودی ) انجام پذیرفت، تشکیل گروه های سرود دانش آموزی بود. این گروه ها هسته مرکزی تیم های حرفه ای امروزی را به وجود آوردند. نخستین سرود حرفه ای آقای مقصودی که به مناسبت غدیر توليد شد، اجرایی نیم ساعته داشت و از این لحاظ پدیده ای بی سابقه و بدیع بود. جناب آقای دکتر محمدعلی فیاض بخش که در آن زمان مدیریت مدرسه راهنمایی نیک پرور را برعهده داشت، در توصیف سرود مورد اشاره گفت: « کار آقای مقصودی، سرود نبود؛ جزوه بود ». واقعیت آن است که حرکت غیر قابل تقلید آقای مقصودی، سنگ اساس فعالیت جدید اعضای گروه بود. فاطمیه همان سال، آقای اسماعیلی سرودی را تنظیم کرد که دانش آموزان دوره سی و نهم علوی آن را اجرا کردند. سرود مزبور که ترکیبی زیبا و سنجیده از چند تصنیف محزون در رثای بانوی دوعالم بود، توسط رادیوی سراسری ضبط شد و بخش هایی از آن در چند نوبت پخش گردید. من شخصا استعدادی در زمینه ساختن سرود ندارم و تنها یک سرود به مناسبت نیمه شعبان برای دانش آموزان دوره پنجم امیر تنظیم کردم که مدیریت اجرایی آن بر عهده آقای امیرحسین نوری بود اما خودم حتی یک بار هم اجرای آن را ندیدم. آقای صدقی نیز فعالیت هایی در این زمینه داشت اما یکه تاز این میدان، آقای مقصودی بود. سرودهای قوی ایشان در مناسبت های مختلف مذهبی، موجب شکوفایی استعداد جوانانی مانند آقایان سیدهادی گرسویی و عباس جواهری شد که اگر آن روز سمت دانش آموزی را داشتند، امروز باید آنها را در زمره قوی ترین و حرفه ای ترین خوانندگان آلبوم های مذهبی برشمرد. آلبوم های سرشک بهار، نجوا ( یک و دو )، تمنا و غیره از محصولات همین دوستان جوان تر است. البته در حاشیه تولید این آلبوم ها، مشکلاتی نیز ایجاد شد که جلوتر اشاره خواهم کرد. ( ادامه دارد ... )

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

مصفا از آغاز تا امروز ( بخش دوم )

بسم الله الرحمن الرحيم

 

وقتی تعداد آلبوم های مصفا از تعداد محدودی گذشت، نوبت به اجراهای زنده دستجمعی رسید. همین جا لازم است مطلبی را توضیح دهم. در آن زمان موقعیت ویژه محل کار ما چهار نفر ( که شامل راهنمایی نیک پرور، دبیرستان علوی و راهنمایی و دبیرستان امیر بود ) اجازه چنین اجراهایی را در محیط مدرسه نمی داد ( البته به استثنای راهنمایی امیر که مدیریت آن همواره مشوق مصفا بود و البته اکثر آلبوم ها نیز به سفارش ایشان تولید و به نام مدرسه امیر مصادره می شد ). دلیل این محدودیت، بینش معقولی بود که در عده ای از پیش کسوتان موسسه علوی وجود داشت. ایشان معتقد بودند که مداحی، به شأن تربیتی دبیر و معلم آسیب می رساند و سخن او را از سکه می اندازد. این دیدگاه مدافعین و مخالفینی داشت که هرکدام در آن زمان وزنه ای محسوب می شدند و برای سخن خود دلایلی داشتند. مخالفین این دیدگاه، به نقشی اساسی برای مداحی در جهت جذب طبقه جوانان و دانش آموزان معتقد بودند و به همین دلیل سعی می کردند تا با پشتیبانی مستقیم و غیر مستقیم، راه را برای ادامه و توسعه فعالیت های مصفا هموار کنند.

نتیجه فعالیت این گروه اخیر هرچه که بود، به آنجا انجامید که مجالس عزاداری سنتی در محیط دبیرستان علوی برپا شد و پس از گذشت چند سال، خود دبیرستان علوی، دوره ها را برای تاسیس هیئت های دانش آموزی تشویق و ترغیب می کرد. البته هدف از این ترغیب این بود که طیف بیشتری از دانش آموزان پس از فارغ التحصیلی پوشش داده شوند و از آسیب های اجتماعی مصون بمانند. به هر حال کسی نمی توانست نقش هیئت ها را در محافظت از بینش و رفتار اسلامی فارغ التحصیلان، انکار کند.

بگذریم؛ جشن های مدرسه امیر یکی از نخستین فضاها برای اجراهای زنده گروه مصفا بودند ( البته شاید هرگز اجرای چهار نفره ای در راهنمایی یا دبیرستان امیر انجام نشد ولی اعضای مصفا در این جشن ها پای ثابت بودند ). نمونه دیگر، منزل حاج آقای فرزانه فر بود که مثلا به مناسبت ولادت امیرالمومنین علیه السلام، جشن بر پا می کرد و بچه های مصفا به طور مرکب و مجزا برنامه اجرا می کردند. استقبال عمومی از اجراهای دستجمعی بسیار خوب بود و همین مساله موجب شده بود که اجراهای زنده مصفا، گل محافل جشن و سرور اهل بیت علیهم السلام باشد ( البته اجراهای گروهی در مناسبات غیر از جشن نیز داشتیم که جلوتر توضیح خواهم داد ). واقعیت غیر قابل انکار این بود که همه ما در حد خودمان با منابع علمی دینی و خصوصا ادبیات عرب آشنا بودیم. این امر موجب می شد تا میزان اعتبار روضه ها و توسلات بالا برود. اشخاص برجسته ای مانند جناب آقای حاج شیخ صادق فائق – حفظه الله – مانند عقابی تیزبین، از کوچکترین اشتباهات ما در نمی گذشتند و حمایت ایشان در واقع به نوعی پشتیبانی دستگاه اجتهاد تلقی می شد. در همین مورد خاطره ای دارم که نقلش مفید است. فاطمیه دوم هر سال، در منزل جناب آقای دکتر بنی هاشمی روضه برقرار بود. جناب آقای حاج سیدمحسن سبط الشیخ منبر تشریف می بردند و این حقیر هم مداحی می کردم. یک شب حکایتی را نقل کردم که مرحوم محدث قمی – رضوان الله علیه – در « بیت الأحزان » آورده است. حکایت مورد اشاره خیلی تفصیل ندارد اما یکی از مداحان تهران، آن را مفصل تر بیان کرده بود و من در نوار شنیده بودم. چیزی که از دهان من خارج شد، میانگینی از نقل مرحوم محدث قمی و آن           آآن مداح بود. بلافاصله بعد از پایان مجلس، جناب آقای فائق مرا کنار کشید و به طور مؤدبانه گوشمالی داد. نتیجه گوشمالی ایشانن آن شد که ما در نقل روضه ها و حکایات، شدیدا ملتزم به نقل مقاتل معتبر شده بودیم.

فکر نمی کنم کسی منکر باشد که پیش از مصفا ( البته با تمام حاشیه هایش )، مداحی حرفه ای علمی در مجموعه علوی، شناخته شده نبود. باب این نوع فعالیت، در چند شکل مختلف توسط مصفا باز شد که در مورد تک تک این شکل ها توضیح خواهم داد. مداحانی که در مناسبت های مختلف مدرسه دعوت می شدند، کسانی بودند که با وجود شهرت، قادر به برقراری ارتباط با دانش آموزان نبودند لذا به قول معروف « مجلس نمی گرفت ».

آلبوم های دیگر مصفا نیز مانند نوارهای نخست، شامل یک سری تک خوانی و تعدادی جمع خوانی بود. هرچه زمان می گذشت، بیشتر با سلیقه مخاطبینمان آشنا می شدیم. کارهای کلیشه ای مدرسه امیر، جای خود را به کارهای سفارشی موسسه رایت فیلم داده بود  که مخاطبین گسترده تری داشت. آلبوم هایی مانند نغمه انتظار ( یک تا پنج ) و نیز یاس کبود ( یک و دو ) محصول همین ایام بود. کارهایی که به لحاظ هنری، نیمه حرفه ای بودند و مصفا را از منبر به استودیو کشاندند. سبک آلبوم های مصفا ( خصوصا سرودهایی که با همخوانی و به صورت چند صدایی ضبط می شد )، موجب شده بود که بسیاری از جوانان، از همین سبک تقلید کنند. بدین ترتیب مصفا از تقلید به اختراع رسیده بود و می توانم بگویم کمتر گروهی در آن زمان بود که اعضایش مانند مصفا از هماهنگی مطلوبی برخوردار باشند. آلبوم های مصفا جایگزین نسبتا خوبی برای نوارهای موسیقی شده بود و بارها خود من در محافل کاملا غریبه به نوارهای گروه برخورد می کردم که با اشتیاق کامل، مورد تشویق مخاطبینی از طیف های مختلف قرار می گرفت.

 

 

  
نویسنده : محسن فرهمند آزاد ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳۸٤
تگ ها :